دیندین دیندین دریدین ... "ویوالدی لعنتی! چرا فکر کردم این آهنگ خوبیه؟!" حاضر بودم هر چه دارم بدهم یکی بیاید آن مادر قح_به را خفه کند. دیندین دیندین دریدین ... ول کن نیست، دیگر نمی توانم بی توجه باشم ، همانطور که خوابیده ام با دست راستم دنبال گوشی میگردم ، کنار بالش درست بالای سرم پیدایش میکنم ، درست نمی توانم چشمانم را باز کنم . رامین را می بینم که چند متری دورتر از در ورودی دانشگاه، انتظار مرا می کشد "بالاخره این رفیق لعنتی ما یه روزی بدرد خورد ، بدبخت به خاطر من از صبح اومده دانشگاه " فرستادگان زمانی به آبادی رسیدند که آفتاب غروب کرده بود، اندکی استراحت کرده و در تاریکی بدون فوت وقت با پای پیاده سوی خانهء ابن رافع براه افتادند. خانهء او درست در مرکز آبادی قرار داشت ، او در بالاخانه ای بود که یک چرخ رومی بر آن بود واز این نظر فرستادگان مشکلی برای پیدا کردن خانه نداشتند. سردار و همراهانش با اعتماد به نفس بالا و بی آنکه حرکت مشکوکی از آنان سر بزند از بالاخانه بالا رفته و به در ورودی رسیدند . سردار با آرامش خاطر و با صلابت تمام بلند گفت: اجازهء ورود می خواهیم! زن میانسالی برون آمده ، گفت: شما کیستید؟ سردار جواب داد: از مردم عربیم و آذوقه می خواهیم . زن میانسال که نیک می دانست به نیابت از شوهرش چگونه با میهمانان رفتار کند پاسخ داد: اینجاست ، درآیید. وقتی فرستادگان داخل شدند، موقعیت رامناسب یافته، در را بروی زن بستند تا مبادا مزاحم کار آنها شود . زن که متوجه هدف تازه واردان شده بود ، به امید کمک و یاری ، بانگ و فریاد بر آورد ،میهمانان فرصت را غنیمت دانسته و با شمشیر به ابی رافع که در بستر خوابیده بود حمله کردند . بعد از انجام ماموریت با عجله از بالاخانه بیرون جهیدند و در کوتاه زمان در تاریکی محو شدند. _یا رسوالله ، شما داوری کنید که کدام یک از ما او را کشت؟! ------------------------------------------------------------- داریوش فروهر و پروانه اسکندری در صبح روز یکم آذر ماه ۱۳۷۷ در خانه خود در شهر تهران طی حمله با کارد که بخشی از قتلهایی موسوم به قتلهای زنجیرهای بود، به قتل رسیدند. شرایط این قتل، فجیع و ددمنشانه گزارش شدهاست. پرستو فروهر فرزند این دو فعال با استناد به پرونده میگوید که «دستها و دهان این دو را گرفته بودند و ۲۵ ضربه چاقو بر پیکرشان زده بودند». یادشان گرامی باد وقتی مبنای وجودی حکومتی بر پایهء بربریت باشد ، طبیعتآ یکی از راه حل های حکومت برای حفظ نظام، حذف نیروهای مخالف به بدوی ترین شکل ممکن خواهد بود. (از کوزه برون همان تراود که در اوست!).
****
می روی سراغ تلویزیون ، دکمهء یک را فشار می دهی ، تلویزیون پس از درنگ معنا داری روشن می شود : الله اکبر الله اکبر ... و تو که مطمئن نیستی می گویی: نظری ندارم . خوبی رسانه ها در اینست که متفاوتند ، و تو که این موضوع را می دانی هیچگاه خون خودت را کثیف نمی کنی ، دکمهء دو را فشار می دهی : اشهد آن لا... و تو داد می زنی : نمی دهم ! دگمهء سه را فشار می دهی: اشهد آن محمد ... چهار ، پنج : حی ... تلویزیون را خاموش کرده و کنترل را به گوشه ای پرت می کنی . و به یک مرد خیلی خیلی مقدس، فحش خیلی خیلی بدی می دهی!
****
بارها شنیده ای از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است ، بر همین اساس تیریپ دُشان فکری بر می داری ، یک کتاب فلسفی برداشته و شروع می کنی به خواندن ، بعد از نیم ساعت ، دو سه سطر بیشتر جلو نرفته ای ، با خودت می گویی: چطور جلد اولش را خواندم؟. کتاب را با کمال احترم تا قفسهء کتابهای همنوع بدرقه می کنی. بعد یادت می افتد که زمان امتحانات نزدیک است و تو به رسم گذشته یک صفحه هم از کتابهای دانشگاهی ات را نخوانده ای ، می روی سراغ یکی از انها که فکر می کنی آسانتر از بقیه باشد ، حوصلهء فصل اولش را نداری ، از فصل دوم شروع می کنی نه ،فصل سوم ... . کتاب را به کناری گذاشته و به یک مُدرس که وقتی دانشجویان استاد خطابش می کنند مثل خر کیفور می شود ، به پیام نور و یک مسئول دولتی فحش رکیک و آبداری می دهی!
****
تو که درمانده و کرخ شده ای ، اینترنت از فرط برجستگی و درخشندگی برایت فیوز می پراند. خوبی اینترنت در این است که هم فال و هم تماشاست. سرعت اینترنت بقدری پایین است که سر به گریبان برده و در تخیلاتت ، خط اینترنتی را یک باند یا جاده ای فرض می کنی که نیم تا دو متر پهنا دارد . این باند به گونه ای تعبیه شده که در طول مسیر از بیت حضرت هم عبور می کند ، این باند در محل بیت دریچه ای دارد که این امکان را برای حضرت ایجاد می کند که هر از گاهی سر اندر باند کرده و چیزهای که اینور آنور می شود را نگاه کند. و در مواقع خاص مثل امروز حضرت با توجه به پهنای باند به یک نفر می گوید که از راه دریچه برود داخل باند و روند رد و بدل شدن فایلها را مسدود یا کُند کند. حالا اگر پهنای باند نیم متر باشد یک حداد می تواند از پس کار بر بیاید . ولی اگر مثلآ دو متر باشد نیاز به حداقل چهار حداد یا یک فیروز آبادی خواهد بود. خلاصه داستان هر چه که باشد لعنت به اینترنت گازوئیلی! بعد یک فحش ناموسی به حضرت ایشان می دهی که هر چه می کشیم از او و امثال اوست.
****
یاد حرف رفیقت می افتی ، که چند روز پیش بهت گفته بود: جدیدآ خیلی بی ادب شده ای!
من: بله
صدا: کجایی؟
صدای رامین است.
من: سلام
رامین: زهرمار!
من:چی شده؟
رامین: چرا گوشیتو جواب نمی دی؟
من: خواب موندم ، دیشب تا دیر وقت بیدار بودم ، شرمنده!
رامین:سریع بلند شو بیا!
من: ساناز اومده؟! ... تلفن را قطع کرده بود.
به زحمت می توانم عقربهء ساعت دیواری را ببینم ... ساعت ده و نیم صبح است.
وای خدای من! سریع از جای خود می جهم. جلوی آینه خود را برانداز میکنم، قیافه ام از همیشه داغان تر نشان می دهد. خصوصآ با این ته ریش چند روزه، لامصب از قارچ هم سریعتر سبز می شود. بی درنگ باید خود را به دانشگاه می رساندم ، ولی تصور اینکه بدون اصلاح صورت و دوش گرفتن به اینچنین قرار مهمی بروم ، غیرممکن به نظر می رسید. سریع سراغ اقدامات اصلاحی ، بهداشتی میروم ایرادش وقت گیر بودنش است ، منتها چاره ای نیست.
بعد از نیم ساعت به طرف دانشگاه راه می افتم.
در طول مسیر فکر می کنم ، کاش مجالی بود می توانستم یک شاخه گل هم بخرم.
***
از در ورودی که وارد می شوم مرا می بیند ، با قدمهای تند به من نزدیک می شود.
رامین: تف به ذاتت! چرا اینقدر دیر کردی؟
من بدون توجه به حرفهایش نگرانی ام را بیان می کنم: نتونستم گل بخرم ، اشکال که نداره؟
رامین: مزه نریز! بریم؟! دیر میشه ها!
به نظرم خیلی هم بدوبیراه نمی گوید ؛برای جلسهء اول که از این کارها نمی کنند!
من: کجاست آلان؟
رامین: کی؟! مُقدّم؟
من: گور بابای مقدم ، ساناز دیگه!
رامین:من چه می دونم!
من: گرفتی مارو، مگه باهاش صحبت نکردی؟
رامین:نه!
با عصبانیت می گویم: احمق، مگه قرار نبود باهاش صحبت کنی؟
رامین: چرا، ولی امروز چند شنبه ست؟
با تردید جواب می دهم: دوشنبه ست دیگه!
رامین: خاک تو سرت ، شنبه ست.
من که احساس آلت خوردگی می کنم ،می پرسم: پس برای چی زنگ زدی بیام؟
رامین که موضوع را فهمیده و نمی خواهد بیش از این عصبانی شوم، به آرامی جواب می دهد :مگه قرار نبود امروز بریم پیش مقدم؟
من: مقدم برای چی؟
رامین: در مورد کانون فیلم.
سیگاری روشن می کنم و بدون خداحافظی از دانشگاه بیرون می روم. خیلی دور نشده ام که بلند می گویم: دوشنبه می بینمت!
این جمله بیش از هر چیزی جنبهء آشتی جویانه دارد. نمی دانم آنجا بود یا نه، ولی ترجیح می دهم جمله ام را شنیده باشد.
سردار اسلام و همراهانش که ماموریت مهمی به آنان محول شده بود بی درنگ براه افتادند .
_شمشیرهای خود را بیاورید
وقتی شمشیرها را به دقت نگریست پاسخ داد:
_این او را کشته است که نشان استخوان را در آن می بینم.
--------------------------------------------------------------
نمی دانم کدام خیر ندیده ای این تخم لق را دهان این سست عناصر گذاشت که هر اتفاقی می افتد بی خودی و همین جوری شک می کنند . شده اند مثال آن اجنبی که استغفرالله تو هر چیزی که فکرش را بکنید شک می کرد . خدا پدرش را بیامرزد او هم بالاخره یک جایی کوتاه امد. حداقل وقتی رسید به اینکه شک می کند دیگر شک نکرد .ولی اینها ول کن نیستند ، شما که دیگر از آن خدانشناس کلفت تر نیستید! البته این بدعت از آن انتخابات لعنتی شروع نشد ، گرچه بعد از ان به همت علوم انسانی گسترش عجیبی یافت . لابد به یاد دارید وقتی آقا احمدی نژاد از هالهء نور صحبت می کرد ، چطور جو شک براه انداختند و شگفتا وقتی جناب دکتر منکر این حرفها شد باز همین آقایان شک مضاعفی را به جامعه تزریق کردند. بعد از انتخابات را هم که دیگر بهتر از من می دانید ... از نتیجه انتخابات بگیرید تا دادگاههای عوامل آشوب... شک ،شک ،شک. حاجیه خانوم سیده زینب ولایتی را بی گمان به خاطر دارید، همان که رسانه های درغگو و ضد انقلاب ندا آقا سلطان معرفیش کردند. به یاد دارید چه علم شنگه ای راه انداختند؟ بعد به جای اینکه آن مردک مزدور آمپول زن را که براساس شواهد و اسناد در محل حادثه حضور داشته و طبیعتآ محکوم ردیف اول این داستان بود ، نه تنها تحویل نمی دهند بلکه از او به عنوان دکتر و ناجی یاد می کنند. اخیرآ هم که دیدید چه بی حرمتی و اسائه ادبی به امام و انقلاب کردند. بعد در تلاشی مذبوحانه سعی کردند با دلایل بنی اسرائیلی اینگونه وانمود کنند که این کار کودتاگران( اهه ، اهه ) کود...کور...کار درست هاست . همین دلایل بنی اسرائیلی خود دلیلی ست که آنها از صهیونیست خط می گیرند. و در پایان می خواهم بگویم هنوز خیلی دیر نشده ، اغوش انقلاب بد جوری انتظارتان را می کشد . و گرنه باید جوابگوی قتل ایت الله خمینی باشید (بی شک خونی که در کنار عکس پاره شدهء ایت الله مشخص بود به یاد دارید!).
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت
18:52 توسط دُشان فکر نما| |
زنگ موبایلت ، بیدارت می کند. به ساعت که نگاه می کنی ، می بینی یک ساعت مانده به ظهر. نگاه عاقل اندرسفیه ای به موبایلت می اندازی. همیشهء خدا ساعتش سه چهار ساعت جلو ،عقب کار می کند! فحش پاستوریزه ای نثار نوکیا می کنی.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت
13:39 توسط دُشان فکر نما| |
دیندین دیندین دریدین ... ممارست صدای زنگ موبایلم ، مرا در برزخ خواب و بیداری قرار می دهد. "چقدر تکراری شده ، یادم باشه بعدِ بیدار شدن آهنگشُ عوض کنم."
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت
1:24 توسط دُشان فکر نما| |
_بروید ، خداوند یارتان خواهد بود.
نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت
5:46 توسط دُشان فکر نما| |

