امشب میخوام در مورد یکی از بزرگترین دغدغه های من در زندگی و مسئله ای که حتی وبلاگ نویسی رو به خاطر این کار شروع کردم، بنویسم. مسائل مهمی که در کشور و اجتماع خودمون کم و بیش درگیر اون هستیم، مسائل سیاسی و یا مسائلی که متآثر از سیاستهای جاری در کشورمون هست. هر کی بگه نتیجه این گونه مسائل به حال من فرقی نمی کنه و یا این که من درگیر اینگونه مسائل نیستم ، یا مطلع نیست و یا دروغ میگه!! . چون اگه بخوایم از جنبه های گوناگون این مسائل رو بررسی کنیم متوجه میشیم که چه تآثیرات مستقیم ویا غیر مستقیمی تو زندگی ما داره . مثلآ یک جمله احمدی نژاد میتونه به اندازه ای تحریم ها رو در مورد کشورمون زیاد کنه که باعث افزایش نرخ تورم و در نتیجه باعث فشار دو چندان بر قشر آسیب پذیر میشه. (باید اذعان کرد که خیلی از ما ایرانیها مشتری همیشگی این طبقه اجتماعی هستیم). بعضی ها در مورد مسائل خیلی جزئی می بینیم که خودشون رو مسئول دونسته و ایراد میگیرن ،انتقاد میکنن، ولی همین اشخاص وقتی که احمدی نژاد(معجزۀ هزارۀ سوم) به عنوان نمایندۀ هفتاد میلیون ایرانی با سخنان گوهر بارشون نسنجیده و با ادبیاتی که هرگز شایستۀ نمایندۀ مردم ایران نیست ، باعث منزوی شدن بیش از پیش ایران میشه، هیچ واکنشی از خود نشون نمی دن (یکی از ثمرات جمهوری اسلامی). من از اون ادمهایی که هیچ گونه جهت گیری سیاسی ندارن(جدای از این که چه تفکراتی داشته باشن) واقعآ بدم میاد. مثل کبکی می مونن که سرشون رو تو گل کردن (چون برفها اب شده!!) و فکر می کنن که "همه خوبن ، همه چی خوبه!!" (از جامعۀ محترم کبک ها معذرت میخوام که بهشون توهین شد) به خودمون بیایم، اگه جوونها و دانشجویانی که در انقلاب ۵۷ حضور فعالی داشتند، مثل ماها فکر میکردند ، آیا انقلابی صورت میگرفت؟ حالا انقلاب تو چه مسیری افتاده نمی خوام بحث کنم ، ولی خود انقلاب که برخاسته از خواست مردم بود، فکر می کنم با ارزشه، چون مردم کاری رو انجام دادن که بهش اعتقاد داشتن و مطابق با طرز فکر و عقایدشون بود. باز هم میگم : باشد که تقوی ما خاموشی نباشد. سلام دوستان : حالا این دوستان کی هستند بماند ! اول در جواب محسن بگم که درباره ی خود متن حضوری بحث کردیم و گفتم که باهاش موافق بودم . ولی اون جمله نشون میداد که قرار نیست اتفاق جدیدی بیافته مگر نقد . نقد کردن سخت نیست ، پیشنهاد دادن و البته عملی کردن سخته . برگردیم به بحث شیرین تورناتوره ! به نوشته های ژیسوی عزیز باید اضافه کنم که هنوز یک فیلم از تورناتوره رو ندیدی که در پیروی ازشیوه ی خودش ساخته است . فیلم تشریفات ساده با بازی زیبای ژرارد دپاردیو و البته مثل همیشه موسیقی استثنایی موریکونه . البته اینا بر فیلم ارزش افزوده هستند . ولی نکته اینحاست که تورناتوره همون روش خودش رو داره و در این فیلم به مدح ... می پردازه . نگفتم چی تا مزه ی فیلم از بین نره . چون اگه می گفتم واقعا بیمزه می شد و اون ارزش نهایی فیلم از بین می رفت . فقط باید فیلم رو دید و بعد نظر داد . بدون که ارزش زیادی برای دیدن داره و مثل تمام فیلم های تورناتوره بعد از دیدنش به فکر فرو خواهی رفت . درباره ی بحث دموکراسی صاحب نظر نیستم ولی معتقدم باید نظر شخصی رو همیشه گفت . مطابق نظر دکتر یان مالکوم ( مهرداد حدس بزنه که کیه و کجا باهاش آشنا شدیم . هیچ ربطی هم به مایکل کریکتون داره !) داشتم می گفتم طبق نظر این جناب دکتر مالکوم دنیا داره به طرف آشفتگی میره . این یه نظریه ی ریاضی است که معمولا تو زندگی هم جواب میده . یه گریز هم این وسط بزنم و اون هم اینه که اگه غیر این باشه فلسفه ی وجودی امام زمان بی معنی خواهد بود . با این تفاصیل سیستم ایران و البته تمام دنیا با توجه به این تئوری روز به روز بدتر خواهد شد . بر می گردیم به همون قانون طنز ، ولی به طرزی نا امید کننده انکار نا پذیر کاپیتان مورفی که میگه : هیچ چیز تابحال درست نشده و نخواهد شد ! با این رویکرد ، ما باید چیکار کنیم ؟ نظام رو ساقط کنیم و یه نظام دلخواه ایجاد کنیم و خودمون بشیم بزرگان نظام ؟ کی گفته عقل ما یا ارزش های اخلاقی ما بیشتر از رفسنجانی و احمدی نژاده ؟ کی گفته اگه ما یه نظام درست و حسابی بسازیم بعد از یه مدت گند تر از این دولت نمیشه ؟ مگه غیر از اینه که هر چی علم و تکنولوژی جلوتر رفته اخلاق و معصومیت و خوبی کمتر شده ؟ با این دید باز هم طبق قانون دکتر مالکوم که چند سطر قبل بر اساس خواسته ی قلبی مون با کیف و لذت قبولش کردیم باید و باید درباره ی نظام ما هم جواب بده و به طرف بی نظمی و بدتر شدن بره . بالاخره یا درست هست و یا نیست و با یه نگاه به کل طول تاریخ میشه دید که صد در صد درسته و هیچ شکی درش نیست که همیشه دنیا بدتر از قبل شده . شاید در قرون وسطا آزادی نبوده باشه ولی حداقل دین به صورت پاک تر و خالص تری بوده . با آزادی که به دست آوردیم یا آورده اند ( فعلا غرب رو در نظر بگیریم ) نگیم دین ، که خدا رو گم کرده اند . این انکار ناپذیره . چطور کسی مثل آرتور سی کلارک ( شرمنده که بار نوستالژیک داره ) که بارها در داستان هاش به نقش خدا و سرنوشت اشاره می کنه ، خودش به شدت کافر و ملحده ؟ چطور یکی مثل ژوزه ساراماگو که در نوشتن داستان هاش به شدت به اخلاق و ایمان ارزش قایل شده ( به خصوص در دخمه ) کافر و کمونیست است ؟ این مثال ها رو از سیاسیون نزدم و سعی کردم از کسانی بگم که حداقل به روشنفکری و علم و هنر مربوط هستند و نه به سیاست . مسلما کسی با گرفتن آزادی از ما نمیتونه آزادی فکری ما رو محدود کنه . ولی چطوره که آدمی با خصوصیات علمی و هنری کلارک ، در این جهان آزاد ، با فکری آزاد ، خدا رو انکار می کنه ؟ من معتقدم این از نواقص آزادی است و این چیزیه که اسلام هم بهش پرداخته . مسلما قید و بند خیلی موثره البته از نوعی که اسلام ناب گفته و نه امروزی . نوعی قید و بند نا ملموس و دلخواه و اگه مثلا حجاب امروزه گم و گور شده به این خاطر نیست که بده ، بلکه به این خاطره که ارزشش درک نشده . پس مشکل اول از خود مردم است که نیازی نمی بینند مطالعه و تحقیق کنند و فقط رویه را می بینند . اگه همه می فهمیدند که حجاب خوبه ،چه نیازی بود دولت به فکر راه حل برای مشکل نداشته بیفته . البته این رو هم کاملا قبول دارم که نظام ایران اشتباهات بسیاری کرده . این رو هم باید به حساب دو چیز گذاشت . یکی بی تجربگی . ایران رو نباید بیبست و خورده ای ساله دونست . ایران بعد از جنگ هم چند سالی داشت پس لرزه هاش رو می کشید و شاید ده دوازده سال باشه که داریم یه نفسی می کشیم . هر چند هوایی که تنفس می کنیم زیاد پاک نبیست ، ولی به نظرم بهتر از خیلی جاهای دیگه است . چطوره عین مالزی بد حجاب ها رو جریمه کنند ؟ یا عین آمریکا بگن هر چه بدحجاب تر بهتر ؟ اسلام یه چیز میانه داده و گفته که نه این و نه اون . حالا اگه ما درک نمی کنیم چرا خون امام حسین ریخته و به رنگ اون و سینوس و کسینوس نقطه ای که خونش ریخته بیشتر اهمیت میدیم اشکال از خودمونه و نه از اسلام . اگه نمی فهمیم چرا رفته دم تیغ چیزی از ارزش های اسلام و امام حسین کم نمیشه . این مهری است بر جهالت ما که هر چی عاقل تر میشیم جاهل تر میشیم . راهش هم این نیست که در جهت سرنگونی نظام یا نفی اسلام قدم بر داریم . چون همون طوری که گفتم دنیا هیچج وقت بهتر نشده و نخواهد شد . پس بهتره دو تا کار بکنیم : اول اینکه در جهت بهتر شدن لحظه ای ( یه چیزی تو مایه های سرعت لحظه ای که هیچ ربطی به سرعت متوسط نداره ) زندگی و جامعه حرکت کنیم . در واقع این بی نظم شدن جهانه که باعث میشه اسم آدم های بزرگ همیشه ماندگار بشه . ما هم لازم نیست بزرگ باشیم ، ولی حداقل موثر باشیم . به همین خاطره که خودت میدونی چند تا حرکت جدید داریم راه می اندازیم و فقط با یک هدف : مجبور کنیم حداقل قشر دانشجو کمی فکر کنند . دوم هم اینه که بریم تو نخ خودسازی که کم مهم تر از اولی نیست . بریم تو نخ هنر که تنها چیز واقعی و تحریف نشده تو این دنیاست . تنها زبونی که هنوز هم میشه چند تا چیز راست و بدون رویه و آستر ازش بیرون کشید . بریم تو نخ مطالعه و تحقیق تا اگه چیزی بر این دنیا اضافه نمی کنیم ، چیزی از بارش رو به دوش بکشیم و به قولی یه چیزی بار مخمون کنیم تا یه خورده دیدمون بهتر بشه . من سخنران خوبی نیستم ، ولی بعضی چیزها رو قلبا و نه عقلا قبول دارم ویکیش دینه و احتمالا به آدمایی مثل من امل و نفهم گفته میشه . بحث رو تموم کنم که انگشتام دارن با ضرب چهار فصل ویوالدی رژه میرن و کم کم آلزایمر داره بر قلبم مستولی میشه . ولی نه ! من نمیمیرم ! یکی دست منو بگیره ! مهرداد . ولم نکن . نزار در این بهشت خوب و جاهلانه ی خودم تنها بمونم . دستم رو بگیرید و در منجلاب زندگی ام بیفکنید . مرا از دنیا ی شیرین سوفی و راما و دانته و بئاتریس و جرج اورول و جیمز جویس و کوبریک و بقیه ی آدم های به درد بخور دنیا بیرون بکشید و در منجلاب عقلانیت رهایم کنید . وای که وقتی آدم در قبال دنیا احساس مسئولیت می کنه چقدر روی شونه هاش احساس سنگینی می کنه . باور کنید فقط یه لحظه این بار رو روی شونه هام احساس کردم و نفسم گرفت . دلم گرفت . روده هام گرفت . یکی یه مسهل بده به من . حتی ویوالدی هم در این لحظه از غم من خون می گریه و رسیده به بخش زمستان . عجیب دلگیر می زنه و منو بیشتر در این غم فرو می بره . کاش دنیا این همه مظلوم و تنها نبود . کاش خدا بعضی وقتا پایین میومد و گوش یکی دو نفر می کشید . در صدر لیست شیندلر هم میشد جرج بوش و احمدی نژاد رو گذاشت . کاش من خدا بودم . وای !!!!!!!!!قاطی کردم ! یه مطلبی همین طوری به ذهنم رسید و تایپ کردم که خودم رو داغون کرد . نمیدونم تا بحال شده در حال گوش دادن به یه موسیقی مثل ویوالدی یه موضوعی به ذهنتون برسه و قاطی کنین ؟ مطلب تایپ شده رو پاک کردم . نه به این خاطرکه بد بود ! به این خاطر که خیلی چیزها رو زیر سوال می برد . ولی یه کوچولو می نویسمش تا درباره اش هم شما و هم خودم بیشتر فکر کنیم . نهایت آزادی که یه دولت به مردمش میتونه بده چیه ؟ این که مردم خودشون تصمیم بگیرن یا بهتره بگم مردم خود دولت باشه . در این که شکی نیست ؟ میشه گفت اگه دولت اجازه بده ملت تبدیل به دولت بشن میشه آزادی مطلق . اینا رو فی البداهه می نویسم . خب ؟ با این تفاصیل اگه دولت کاملا خودش را به ملت بده ، آزادی مطلق خواهد بود . مثل اینه که من بخوام محسن مثل رامین بشه . بهترین نوعش اینه که محسن از بیخ رامین آفریده بشه . در این صورت به صورت مطلق به هدف رسیدم . میشه گفت اگه کسی اجازه بده کس دیگه ای وجودش رو قبضه کنه ( مثل ملتی که دولت رو تشکیل بده و یا محسن که کلا رامین بشه ) در این صورت آزادی به نوع مطلق و کاملش دیده میشه . فکر می کنم تونسته باشم خوب توضیح بدم . حالا این چیزیه که به ذهنم رسید و به نظرم یکی از عجیب ترین سوالت فلسفی دنیا باشه ! خداییش بدون پیش فرض بخونید و روش فکر کنید : در یک طرف خدا و خوبی قرار داره و در طرف دیگه شیطان و بدی . چه کسی میتونه خدا باشه ؟ یعنی آیا امکانش هست که کسی بتونه خودش رو تبدیل به خدا کنه ؟ آیا خدا چنین امکانی رو به آدم داده که تبدیل به خودش بشه یا در نوع استعاره ای تر آیا کسی میتونه به معنای واقعی خدا باشه یا خوب کامل باشه ؟ فکر میکنم جواب روشنه . یعنی خدا این رو از انسان سلب کرده و با این کار راه رو بر آزادی مطلق بسته . حالا طرف دیگه رو در نظر بگیرید : هر کسی میتونه تبدیل به شیطان بشه و در این قضیه هیچ محدودیتی نیست . هر کس میتونه تا جایی که میتونه ( و همه قبول دارن که در توانایی انسان هیچ محدودیتی جا نداره ) به شیطان تبدیل بشه و حتی بر خود شیطان پیشی بگیره و به قول معروف به شیطان درس بده . آیا آزادی بیشتر از این وجود داره که تبدیل به خود موضوع بشیم ؟ آیا آزادی بیشتر از اینه که کسی اجازه بده دقیقا به همونی تبدیلش کنیم که می خواهیم ؟ مثل همون دولت که به مردم اجازه بدن که تبدیل به دولت بشن . یعنی وجود خودش رو در اختیار ملت قرار بده و این بهترین نوع آزادی مطلق است که همه به دنبالش هستند . خب ؟ نتیجه ؟ با این توضیحات به نظر میاد که آزادی مطلق و واقعی که ازش دم میزنیم نه در راه خدا که در راه شیطان وجود داره . اون آزادی که واقعا هیچ محدودیتی توش نباشه . اون تبدیل به عین آزادی که در اوج خودش میتونه تبدیل به شیطان یا خدا باشه ، فقط در تبدیل به شیطان ممکنه . پس میشه گفت : اگه آزادی مطلق میخوای باید بری سراغ شیطان . چون هیچ کس اجازه نداره و نمیتونه خوبی مطلق یا خدا باشه و در این راه نمیشه به آزادی مطلق رسید . پس راهش اینه که بریم سراغ شیطان که راه ساده تر و البته قابل دست یابی به اون آزادی مطلقه . جواب این روش رو غرب خیلی خوب گرفته و واقعا نتیجه ی خوبی هم به دست آورده که همون رسیدن به آزادی تقریبا مطلقه . اگه تا بحال نشده که به اون آزادی کامل برسن به خاطر قیدو بند های اخلاقی و مذهبی بوده که باز بر می گرده به نیمه ی خدایی انسان و اگه اون رو کنار بذاریم میشه به رسیدن به آزادی کامل امیدوار بود . پس همون طور که می بینین برای رسیدن به اون آزادی مطلق هنوز امید هست . این نتایج که آخر نوشتم کلیشه هستند ولی به طرز عجیبی با این مطلب من جور هستند : کاش همه آدم بودیم . ولی حالا که نیستیم یه کار میشه کرد و اون هم اینه که همه شیطان باشیم . این یکی از مزیت های شیطان بر خداست . هیچ کس نمیتونه خدا بشه ، ولی همه میتونن شیطان بشن . به نظرم این معنای کامل آزادی به معنای مطلق باشه که همه دنبالش می گردیم . با این حساب کاش شیطان خدای ما بود تا اون آزادی مطلق رو که دنبالش می گردیم پیدا می کردیم . ولی سوال اینه که آیا آزادی مطلق به بهای تبدیل شدن به خود شیطان ارزشش رو داره ؟ مساله این است . خودم اینا رو فی البداهه نوشتم و نمیدونم الان تو مغزم چه درگیری شدید پیش اومده . داغ کردم . چی مایی داره میکوبه تو مغزم . احساس می کنم شیطان از توی دوربین تفنگش داره از پشت من رو نشانه میگیره . شاید هم نیمه ی شیطانی خودم باشه . شاید هم درک درستی از شیطان و خدا ندارم . نمیدونم . فقط میدونم فردا انتخاب واحد دارم . میدونم قراره کلاس های پخش فیلم و نقد کتاب برگزرار کنم . می دونم قراره مجله بزنم . قراره انیماتور بشم . قراره فیلم بسازم . قراره دنیا رو بگیرم تو دستم . ولی در نهایت یه سوال میمونه : خدا یا شیطان ؟ آزادی مطلق یا قید و بند ؟ باز هم یه چیز جالب به نظرم رسید : در بند بالا ، خدا خوبه و شیطان بد . ولی در بند دوم ، به نظر میرسه که آزادی مطلق خوب باشه و قید و بند چیز بدی به نظر میاد . سوالی که بعد از نوشتن اینا به نظرم رسید اینه که آیا واقعا این طوره ؟ جالبه که در این دو گزاره ، خدا با قید و بند اومده که چیز بدی به نظر میاد و شیطان با آزادی که به نظر خوب میاد . اصلا کی فرق خوب و بد رو میدونه ؟ کی قراره اینا رو از هم جدا کنه ؟ یاد فیلم مرد عوضی افتادم . اسم فیلم بود the wrong man که میشه گفت مرد عوضی و میشه گفت مرد بد . ولی مرد عوضی مرد بد نبود . در واقع در اوج مظلومیت و خوبی بود . وقتی مرد بد اصلی رو گرفتند ، پلیس گفت : ما مرد درست ( The right man ) رو دستگیر کردیم . اینجا میشه ترجمه کرد : ما مرد خوب رو دستگیر کردیم . حالا هیچکاک ما رو به فکر فرو میبره که آیا اشتباه همون غلطه و درست همون خوبه ؟ و اکنون مساله این است ... مطلب درج شده مقدمه کتاب دمکراسی نوشته ملوین یوروفسکی است ، که به سبب اهمیتی که مفهوم این کلمه(دمکراسی ) در جوامع مختلف داره ، فکر کردم که از این نوشته می تونیم نکات خوبی رو یاد بگیریم. ريشه هاى اوليه و اساسى دموکراسى «... تا دولت مردم، توسط مردم، و براى مردم، از صحنه روزگار محو نشود.» - پرزيدنت آبراهام لينکلن خطابه گتيسبورگ، ۱۸۶۳ پرزيدنت لينکلن، در خلال يکى از جنگهاى مهيب داخلى که براى حفظ ايالات متحده جريان داشت، در خاتمه سخنرانى طنين انداز خود در تخصيص يک گورستان ملى در دموکراسى دشوار است و دولت دموکرات شايد پيچيده ترين و مشکل ترين فرم دولت هاست. کاروبار اين دولت سرشار است از بحرانها و تضادها و مستلزم آن است که اعضاى آن با جديت و سرسختى آنرا به پيش برند. دموکراسى براى بازدهى طرح نشده بلکه براى جوابگوئى است: يک دولت آزاد ممکن است قادر نباشد بهمان سرعت يک حکومت جبار عمل کند، اما وقتى که در جريان عمل خود را متعهد ساخت، مى تواند از چشمه هاى جوشان پشتيبانى عمومى بهره گيرد. مطمئنأ دموکراسى در فرم آمريکائى خود، هرگز محصول کاملى نيست، بلکه دائمأ در حال رشد و نمو است. نماى خارجى دولت در ايالات متحده در طول دو قرن تغييرات اندکى را شاهد بوده اما اگر از برخورد سطحى بگذريم و به عمق برسيم، متوجه تغييرات شگرفى مى شويم. معهذا بيشتر آمريکائى ها بر اين باورند – و صحيح هم هست – که آن اصول اساسى که زيربناى دولت آنها را تشکيل مى دهد مستقيمأ از مفاهيمى نشأت مى گيرد که در ابتدا توسط تدوين کنندگان قانون اساسى در سال ۱۷۸۷ روشن شد.
امروز میخوام مثل همیشه پراکنده یه چیزایی رو بگم .
(بوگو بوگو): اول در مرود فبلم MALENNA اثر تورناتوره هست . این فیلم بقول یکی از دوستان اشنای به فن " در ستایش عشق" هست. عشق چیزی است میان سکس و خیال و معرفت.
بقول رامین منی که میان سکس وفلسفه گیر کردم شاید عاشق باشم . عشق واقعا چیزی جدای از اینها در ذهن بیمار من نیست.
مالنا دختری زیبا که شهری را با زیباییش به اشوب میکشد نفس عشق پسرکی نوجوان را در سینه اش حبس میکند.
عشقی که خیلی از پسر ها در این سنین دچارش میشوند.جامعه جنگ زده ایتالیای فاشیست در گیر و دار اعمال عشقی این پسرک نوجوان بسیار جالب به تصویر کشیده شده است . این پسرک ادامه روند انسانیت "توتو" در سینما پارادیسو است.
سینما پارادیسو به نظر من داستان زندگی تورناتوره اپاراتچی است.و عشقی که در مالنا میبینیم هم احتمالا عشق خود اوست.
دوستم میگفت : تورناتوره کارهایش چنین است: 1900 در ستایش تنهایی، سینما پارادیسو در ستایش سینما، مالنا در ستایش عشق.
مالنا احتیاج به فکر دارد چون از دل برامده است . وقتی پدر پسر را همراه خود به روسپی خانه میبرد و او را خیلی شجاعانه با سکس اشنا میکند در ذهن من این عمل بسیار جالب توجه امد .
ما در ایران حتی نمیتوانیم در مورد سکس مطلب بنویسیم!
پسرک عشقی را که در خود پنهان میکند هیچ وقت نمیتواند بروزش دهد ، شاید بخاطر اختلاف سن. این همذات پنداری عجیبی در من برانگیخت. بسیاری از ما در ایران شهرستانی (ایران منهای تهران) این موضوع را بخوبی درک کرده ایم که عشق ممنوع است و هر که چنین میکند چنین است و چنان. سنت در معارضه با عشق قرار میگیرد . در این فیلم وقتی پسرک در این وضعیت قرار میگیرد و بار ها که مخواهد عشقش را بروز دهد یا نمیتواند یا مانعش میشوند ولی هیچ کس نمیداند که او عاشق است.
گر چه گفتنی هایم در مورد این فیلم زیاد است ولی موضوع را برای بحث رها میکنم و موضوعی دیگر را پیش میکشم .
در مرود دموکراسی :
یه جمله از چرچیل بگم اول: دموکراسی بدترین نوع حکومت است ولی بهترین نوع حکومتی است که در دست داریم.
من با چرچیل در این زمینه موافقم .
یه جمله دیگه : خطاها را که با هم جمع کنیم هیچ حقیقتی ازش بیرون نمیاد ، رای هزار احمق رای یه دانا نمیشه، یا بقولی هزار احمق به اندازه یه دانا نمیتونن فکر کنن.
من با این هم موافقم . اصلا دموکراسی زیاد جالب هم نیست فقط خوبیش اینه که مردم جزای فکر خودشون رو میکشن .
تازگی ها کتابی از هاتنینگتون میخوندم که نشون داده بود که خیلی از دموکراسی ها بعد از یه مدت بر میگردن به سمت اقتدار گرایی . خوب تو همین اییران هم همین شد . یعد از یه مدت چشیدن و نزدیک - نزدیک! - شدن به دموکراسی دوباره به سمت اقتدار گرایی و چکمه پوش شدن دولت فدم برداشتیم .
تازه میخوام اینو بگم که ما در دوره پیشین هم هیچ گونه دموکراسی ای تجربه نکردیم و برای اثبات این مدعا از طرفدارای مهم اصلاح طالبان حاضرم نقل کنم که خودشون با تاسف اظهار میکردن که خاتمی اشتباهات بزرگی کرد.
به نظر من نشانه دموکراسی در یه ملت وجود NGO ها و دخالت اونا در تصمیم گیریهاست که در مملکت ما اصلا از این چیزا خبری نیست. ما بهتره بریم در مورد اینکه روز عاشورا فلان حضرت چطوری تیر رفت شکمش و خونی که میریخت زمین چه شکلی بود تازه یه عده معتقدن که اون خون نریخت زمین یه عده دیگه میگن خونش ابی رنگ بود یه عده هیچی نمیگن و گریه میکنن یه عده هم در این مورد در کتابها مطالعه میکنن تا حقیقت رو پیدا کنن یه عده حقیقت رو پیدا کردن دارن تقیه میکنن یه عده دنبال این گروه میگردن تا حقیت رو ازشون بپرسن یه عده از گروه دوم دارن جاسوسی میکنن تا بفهمن بالاخره که چی شده خلاصه هنوز ملت ما در گیر ودار این موضوع در چرخشن.
بله اقا محسن مردمی که بخاطر کسی که تابحال ندیدنش دارن قمه میزنن هیچ مفهومی از دموکراسی در ذهنشون نیست (مردمی که با اون کسایی که میبینن بد میکنن چه برسه به..) و تازه میخوام یه مطلب از بشیریه بگم که میگه اصولا نظامهای جهان بر گرفته از نظام خانواده در اونهاست. در ایران سیستم زور در خانواده حکمفرماست پس... تو خود بخوان...
من پام رو فراتر میذارم و میگم که ما اصلا به دموکراسی احتیاج نداریم. و یه قدم که جلوتر برم اینه که ما (مردم دنیا) احتیاجی به دولت وسیستم دولتی هم نداریم. سیستم دولتی یعنی جنگ یعنی ناسسیونالیزم یعنی نژاد پرستی یعنی تعصب - بعدا در مورد این تعصب باید حرفها بزنم- یعنی سیاست الکی یعنی تهدید یعنی دخالت نکردن مردم در امور جهان یعنی حکومت پول و ثروتمندان یعنی حکومت قدرتمندان . حالا بجای اینکه دولت نباشه چی باشه حرف زیاد دارم که باید مفصل توضیح بدم - بعدا - . ولی همین رو بگم که من انارشیست نیستم . چرا؟ چون هم به دین احترم قائلم هم به مالکیت هم به اخلاق خوبی و بدی . - این رو هم بگم که انارشیست هرج ومرج طلب نیست -
خوب دیگه باید در مورد چی قلم فرسایی کنم ؟
راستش یه مطلب بلند در مورد عشق و زن نوشتم - بنا به دلایلی که بعضی از دوستان میدونن و شاید خیلی ها نمیدونن - ولی اگه بدونم جنبه وجود داره میذارمش تا همه بخونن. (البته اگه کسی به این وبلاگ سر بزنه).
راستی منم بی جنبه ام ها بقول رامین اگه میخوام یه مطلبی بنویسم هر چی بلدم توش میریزم ولی اشکال نداره بقول یکی از استادام ذهن انسان مثل بادکنک میمونه که هر چی پر و خالی بشه ظرفیتش بیشتر میشه. (منم که شدم بقول این بقول اون.)
راستی میخواستم بگم شنبه اعتصاب معلمهاست ، خوب شد نگفتم! تازه بهتر شد اینو نگفتم که جلوی مجلس وساعت 1 برگزار میشه . اوه خیالم راحت شد داشتم میگفتما.
بذارید یه سلام هم اخر مطلبی به محسن بکنم و بهش بگم محسن این حرفا رو ول کن بچسب به عشق و عاشقی برو دنبال دختری که بتونه بدبختت کنه. نگو نه چون یه حال میده...! من خواستم برم دنبال دختری که بتونم عشق رو در خودم ، نه ببخشید خودم رو در عشق حل کنم که خودت میدونی چی خوردم حالا من میگم بجای اینکه بری اونی که من خوردم بخوری برو دنبال دختری که بد بختت کنه باشد که رستگار شوی.
سلامی دیگر میکنم بر محمد و وصیت میکنم که محمد جان بیخیال دنیا زیاد غصه نخور من هم میخوام اگه وقت بشه یه کوچولو خودکشی کنم . البته دارم دنبال اشنایی پارتی ای چیزی میگردم که برم از برج میلاد خودمو بندازم پایین . البته دارم یه طرح میریزم که روز افتتاحش خدومو بندازم پایین تا همه با هم حال کنیم من وقتی دارم میام پایین وهمه وقتی دارن منو نگاه میکنن.
دستام خسته شد از بس که تایپ کردم ولی بذارید به مهدی هم سلام کنم . مهدی جان هه هه هه ببخشید سرما خوردم :سلام. مهدی جان زیاد سخت نگیر بالاخره یه روزی نویسنده میشی. داستانهات رو سعی کن دوباره بازبینی کنی و یه ذره بیشتر در مورد دنیا مطالعه کن. اه ببخشید اینا مال رامینه . عجب قاطی پاطی شد .
ولی اخر سر من به رامین سلام نمیدم.
دستام تاول زد .
دوست شماها و اون نامردایی که همش فکر میکنن من مثل مورچه ساده ام و هیچی نیستم و اصلا به درد عشق نمیخورم و مثل زهر مارم و بد قیافه ام و - این یکی رو هستم - "خودشو مسخره کرده " و "ما به درد هم نمیخوریم " و " من پیچیده ام " و "من اینم اون چیه" و "بهش بگو دست از سرم برداره " و "چهار شنبه بگو بیاد..." و "نرفتم سر قرار چون حالم ازش بهم میخوره" و " بره دنبال زندگیش" و "من کار دارم اون چی؟" و "ادم مسخره ایه" و "من قبول ندارم " و "من قصد ازدواج ندارم " و - به به صحبت از ازدواج شد بذاری یه شعر ...نه تو پست بعدی مینویسم -
گرم شدم دارم همه چی رو میگم خوب شد نگفتم اخر این ماجرا یه نامه بلند بالا نوشتم که بدم بهش ولی نخوندش. اصلا من دارم در مورد کی صحبت میکنم ؟
دیگه بخدا دستام تاول زد. یکی بیاد کامپیوتر رو از جلوم ببره کنار . فکر کنم دیگه محسن نذاره اینجا مطلب بنویسم.
ولی کمبود امکانات اینه دیگه یه مکان گیر اوردم دنج دنج هیچ کس نیست دارم چرت و پرت مینویسم و از این موقعیتا کم پیش میاد .
من میخوام دیگه برم دکتر فکر کنم دستام قانقاریا گرفت.
دوست دار شما ها و اونایی .....- بـــــــــــــــــــــــــــابا بسه دیگه -
ژیــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــو
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت
23:36 توسط دُشان فکر نما| |
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت
20:21 توسط دُشان فکر نما| |
سلام به دوستان
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت
10:58 توسط دُشان فکر نما| |
نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت
0:5 توسط دُشان فکر نما| |

