تبليغاتX
دُشان فکر
دُشان فکر

هر انقلابی با یک سری از شعارهای ضد استبدادی و عدالت خواه هانه شروع شده و همین سخنان و شعارهای زیباست که تودهء حیوانات را با خود همراهی می کند. هر انقلابی توسط یک رهبر یا مجموعه ای از چند نفر که روابط خوبی دارند رهبری می شود. انقلابیون را طیف های مختلفی تشکیل می دهند، که احتمالآ اهداف نزدیکی برای انقلاب کردن دارند. که همین همراهی و تصمیم راسخ انهاست که باعث پیروزی انقلاب می شود.

بعد از انقلاب همه برابر و برادرند!!   ولی طولی نمی کشد که عدهای از حیوانات (حتی کسانی که در رآس انقلابیون بودند) از مسیر انقلاب حذف می شوند، با گذشت زمان شعارهای انقلاب به فراموشی سپرده شده و یا دچار تغییرات می شود. عدهای خود را عاقلتر و باشعورتر از بقیه دانسته و رهبری مزرعه را منحصر به خود می کنند.

(( حیوانات داخل حیاط نگاهشان را از چهره ی خوک ها به چهره ی انسان ها و از چهره ی انسان ها به چهره ی خوک ها متوجه ساختند ولی این بار تشخیص چهره ی انسان ها از چهره ی خوک ها غیر ممکن می نمود.))

شاید این سکانس نوید انقلابی دیگر را به حیوانات می داد !!!

........................................................................................

...بنجامین قانونی را که برای خود وضع کرده بود زیر پا گذاشت و انچه را که روی دیوار میدید برای او خواند: ((همهء حیوانات با هم برابر و برادرند ولی بعضی از انها بیش از بقیه برابر و برادرند))

........................................................................................

هر انقلابی مستلزم خشونت است.   لعنت به خشونت!!   لعنت به انقلاب!!!

   

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 12:55 توسط دُشان فکر نما| |
پروژه: مبارزه با بدحجابی!!

شمارهء ثبت: ۲۲/۱۱/۱۳۵۷ (صلواتی ختم کنید!!)

پیمان کار: احمدی نژاد، نیروی انتظامی، لباس محلی ها، بردران بسیجی، مامور مخصوص حاکم بزرگ ... (یکی برای همه و همه برای یکی!!)

تاریخ شروع و مدت زمان اتمام پروژه: صدر اسلام(انقلاب خودمون) الی دو روز و نصمی بعد از قیامت!!

 

نمی دونم این چندمین پروژهء مبارزه با بدحجابیه!!  یکی نیست به این بندگان راستین خدا بگه اخه مگه میشه به زور روسری سر دخترا کرد!!

از خدا هم مسلمون تر شدین!!! (خودش میگه : در دین هیچ اجباری نیست) خدا به همه اختیار داده و تو قیامت با توجه به اختیاری که انسان داشته بازخواست میشه.

به نظر من این کارشون هیچ توجیه ای نداره و فقط حماقت محضه!! اینا نه به اسلام خدمت میکنن و نه به مردم. اقا شاید یکی مسیحی، یا زرتشتی و یا... ، چه دلیلی داره که روسری سرش کنه(اونم به زور کتک کاری و تشکیل پرونده)

نکته دوم که میخواستم بگم این که مگه حجاب داشتن چه امتیاز ویژه ای داره که اگه نداشته باشی ملحد و ... به حساب می ایی؟!

برای یک شخص انسانیت و محترم شمردن حقوق دیگرانه ، به فرض هم که حجاب نداشته باشه، خیلی محترم و با ارزشه ،در مقایسه با خانم محجبه ای با تفکرات قرون وسطایی و البته انتحاری!!!!!(ه)

حالا مثلآ تمام مشکلات اسلام حل شده بود، الا این یکی!!!!!

وقتی با دخترهای با حجاب فرانسه برخورد میشد و اونارو تو مدرسه راه نمیدادن، چرا اعتراض میکردن؟؟   چون خودشون دقیقآ همون کارو انجام میدن ،منتها برعکس!!!!!

اگه کار اونا اشتباه بوده ، کار اینام اشتباهه!!! 

(ایندفعه واقعآ صلواتی ختم کنید)

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:27 توسط دُشان فکر نما| |

یکی بود یکی نبود، تو یه روستای خیلی زیبا و کوچیک ، یه دختری زندگی میکرد که چند تا خواستگار داشت، ولی یکی از اون خواستگارها بیشتر از بقیه اون دختررو دوست داشت ، یه روز آفتابی که همه چیز روبراه بود و سبزه ها با حرکت باد می رقصیدند و عشاق گیتار میزدن و گنجشکها و کلاغها از شدت شادی Rapمی خوندن، پسره(خواستگاری که دختررو خیلی دوست داشت) تصمیم خودشو گرفت و رفت به هر زحتمی بود، احساسی که نسبت به دختره داشت رو بهش گفت، دختره وقتی حرفهای پسره رو شنید ، کمی شوکه شد! نمی دونم شاید هم نشد! کی میدونه؟! فقط از پسره خواست که قبل از هر جوابی فکر هاشو بکنه، خوب حق هم داشت ، چون از معدود دخترهای ده بود که گلدوزی بلد بود!!

 

تو یه شب قشنگ که همه توی خونه هاشون بودن و فقط کرمهای شب تاب بیرون و مشغول عشق بازی بودن ، یه مرد غریبه که خیلی خوش تیپ و خوشگل بود ،سوار بر اسب سفید از کنار خونهء دختره عبور میکنه! دختره وقتی اونو می بینه یه دل شاید هم صد دل(نویسنده اطلاع دقیقی در این مورد نداره!) عاشق مرد غریبه میشه!!  حق داشته!!  این مرد غریبه انقدر زیبا بود که نویسنده اگه دختر بود ، آرزوی همچین مردی رو برای زندگی مشترکش می کرد!!

 

خلاصه ، این پسره به هر دری میزنه تا دل دختره رو بدست بیاره! ولی دختره به زور حرفهای اونو تحمل میکرد و وانمود می کرد که داره به حرفهاش گوش میکنه!

نویسنده شرط می بنده مواقعی هم که با پسره صحبت میکرد تمام حواسش معطوف مرد غریبه بود!

 

گذشت و گذشت، روزی رسید که همهء خواستگارهای قبلی دختره ازدواج کردند به استثنای پسره ، اما سرنوشت پسره چی شد؟

در یه صبح بهاری که همه خواب بودن حتی خروس کدخدا، پسره بدون اینکه کسی بفهمه و بدون اینکه چیزی همراهش داشته باشه، راه افتاد و به سمت سرزمین های ناشناخته حرکت کرد!!

ادرس جدید پسره رو از نویسنده نخواین ، چون نه نویسنده و نه هیچ کس دیگه ای از اون خبر نداره! حتی خدا!!

 

اما دختره ، بعد رفتن پسره ، نفس راحتی کشید و تو دلش گفت...

انتظار نداشته باشید که نویسنده جمله رو کامل بنویسه ، چون نویسنده هم دو تا گوش که بیشتر نداره!!

 چند سال به همین روال گذشت و دختره هر شب مرد غریبه رو می دید که از کنار خونشون عبور می کرد!

اما تو یه شب خاص دیگه خبری از مرد غریبه نشد، چون اون شب دختره دیگه خواب ندید!!!

 و فردای اون شب بود که دختره برای اولین بار خواست حرفهای پسره رو گوش بده به همین دلیل سعی کرد حرفهای پسرو رو به خاطر بیاره، هر چی فکر کرد هیچ چیزی به خاطرش نیومد! تقصیری هم نداشت چون اون هیچ وقت حرفهای پسره رو نشنیده بود!!!!!

نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:19 توسط دُشان فکر نما| |