تبليغاتX
دُشان فکر
دُشان فکر

سلام بر دوستان خوب ، خوبان دوست ... دانشجویان جوون ، جوانان دانشجو ... مهربانان متفکر ، متفکران مهربان و الخ ... (برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به سهیل محمودی)
سکوتم از رضایت نیست ، دلم اهل شکایت نیست ، ولی نه ، هست اصلآ چرا نباشه ، مگه من ادم نیستم ؟ نیستم !؟ تورو خدا یه خورده بیشتر فکر کن خدا رو چه دیدی، شاید باشم!

این چه جور عدالتیه که یه عده (منظورم کشاورزاست) از صبح الطلوع(خروس خون ترجیحآ خروسش لاری باشه) تا الی شوم(بوق سگ) مثل ... باید جون بکنن تا شکم خودشون و احتمالآ زنو بچه شون سیر کنن ؛ اونوقت یه عده دیگه(منظورم قشر معنوی جامعه ،اخوندهاست) که همیشه تاریخ مظلوم نمایی کردن و میکنن، یه کارهایی میکنن یا نمی کنن ولی در هر صورت به زیبایی شکم خودشون و اگه بخوان شکم یه ایل رو میتونن سیر کنن. خوب که چی ؟ حسودیم میشه ؟ مریضم؟ ناخوشم؟ دوباره این ترم گند زدم؟ یا همه موارد؟    اگه راستشو بخواین همه موارد ولی اگه دروغشو بخواین هیچ کدوم ، من الان که دارم تاپت میکنم مثل ...خسته ام ، چرا؟ سوال خوبیه، چون امروزو تمام و کمال در خدمت جامعه شریف و زحمت کش کشاورزی بودم ، ولی چیزی که بیشتر خسته ام میکنه این عدالت فاشیستی که وجود داره ، ای گور پدر مفت خورها ، ای گور بابای هر چی انگله ، ای گور پدر (قابل توجه خواهرای دینی، داریم فرهنگ سازی میکنیم ، تا یه خورده از دوز تبعیضی که در حق خواهرا صورت گرفته بیاد پایین)
کار چیه؟ شغل چیه؟ چه کسی باید حقوق بگیره؟ و چقدر باید بگیره؟
بعضی از افراد معنوی هستن که میرن یه جا نماز میخونن پول میگیرن ، میرن مردمو به راه راست! هدایت میکنن پول میگیرن ، ایندفعه میان داستان مذهبی تعریف میکنن پول میگیرن ، دوباره میان وقت مردمو تلف میکنن و پول میگیرن و هیچ کاری نمی کنن پول میگیرن !!
میگن بعضی مشاغل ،شغل کاذبیه مثل سیگار فروشی، قبول دارم که شغل کاذبیه ، ولی به هر حال این شخص یه کاری میکنه، یه غلطی میکنه ، ولی اخوند چیکار میکنه ؟ بیاید تحقیق کنیم! شاید این بندگان راستین(نه شادمهر راستین، اون جیگرمه) هم یه کار هایی میکنن که از چشم ناپاک امثال من پنهان مونده باشه.

((تعریف شغل از زبان اداره كار وامور اجتماعی : شغل حرفه ای است كه در طول 7/5 ساعت انجام شود و درآمدش مناسب برای انجام دهنده كار باشد.))

این تعریف که کمک زیادی به بندگان راستین خداوند نمی تونه بکنه ، یادمون باشه به اداره کار و امور اجتماعی تذکر بدیم که تعریف درستی از شغل ارائه بدن که جامعه محترم معنویت رو هم شامل بشه. اینجوری نمیشه، بریم سراغ قوانین فیزیک ، شاید اونجا بتونیم حقانیت بروبچز معنوی رو ثابت کنیم.

((رابطه کار
فرض کنید که جسمی به جرم m در یک نقطه معین قرار دارد. بر این جسم نیروی ثابت F را به مدت معین t وارد کرده و آن را در راستایی که با امتداد نیرو زاویه حاده θ می‌سازد، به اندزه r جابجا می‌کنیم. در این صورت مقدار کار انجام شده بر روی جسم از رابطه زیر حاصل می‌شود.
W= F. r= FrCosθ

در رابطه فوق F و r کمیتهای برداری هستند و علامت نقطه در وسط آن بیانگر ضرب نقطه‌ای ، ضرب عددی یا اسکالر است. همچنین W بیانگر کار انجام شده می‌باشد. ))

نه ، نمیشه دیگه ، زورکی نیست که (چی؟ هست!؟) باشه ، اقا زورکیه ، این بندگان راستین بیشتر از همه کار میکنن ، دوست دارن فردی مفیدی در جامعه باشن، ایا کار کردن ربطی به نون زنجبیلی داره؟ 

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:19 توسط | |
این دولت نهم فوق العاده است، باور کنید من راضیم افرادی مثل احمدی نژاد در رآس حکومت (مرد دوم حکومت) باشن. بهتون قول میدم (اما سعی نمی کنم) اگه دو دورۀ بعدی ریاست جمهوری هم افرادی مثل احمدی نژاد در رآس امور باشن، به احتمال قریب به یقین یا یقین به قریب این حکومت نوپا جوانمرگ خواهد شد. (الله اکبر، الله اکبر ، مرگ بر ... ، مرگ بر ... ، دورد بر ... ) اصلآ حیف اقای خاتمی نیست که رئیس جمهور این مردم و این حکومت باشه؟

ماشاالله حاکم بزرگ ( ناظر کبیر) دم به دقیقه از وجنات و محسنات و کمالات و انگشتان هنرمند ریئس جمهور سخن میگن و بی شرمانه گند زدنهای همین معجزۀ هزارۀ سوم رو با معیارهای اسلامی خودشون به نقطۀ قوت حکومت تبدیل کرده و ازش تعریف و تمجید می کنند.

یادم میایَ سال ۷۶ در انتخابات ریاست جمهوری همین اقای حاکم بزرگ گفت که : هیچ کس برای من اقای هاشمی نمی شه ، در طول ۸ سال ریاست جمهوری اقای خاتمی هم انواع زخم زبانها و انتقادها را مستقیم یا غیر مستقیم از شخص اقای خاتمی و همکاران ایشان در دولت هفتم و هشتم میکرد، و براش مهم هم نبود که شخصی که باهاش مخالفه و دوست داره سر به تنش نباشه ، منتخب ۲۴ میلیون ایرانیه. ولی همین احمدی نژاد چون تفکراتش ( اگه اون دو تا ذره به هم بخورن و جرقه زده بشه) مشابه و همگون با تفکرات حاکم بزرگه ،همیشه مورد لطف ان بزرگوار ( کدوم؟ ) قرار می گیره.

دولت نهم کارهای بزرگی کرده : سهمیه بندی بنزین با جسارت زیاد -- مبارزه با بد حجابی -- توزیع سهام عدالت (این حرفهارو یکی از وزرای احمدی نژاد(اگه اشتباه نکنم) گفته بود).

کدوم یک از کارهای بزرگ احمدی نژاد نتیجه بخش بوده یا اصولا کارشناسی بوده؟ هر وعده ای هم که داده چند ساعت نگذشته ،زیرش زده ، صداقت این اقارو میتونیم فقط با امام (ره) مقایسه کنیم!

ـ سهمیه بندی بنزین از مسافرتهای غیر ضروری جلوگیری میکند.

ـ یک کارگردان آگاه و باهوش سینما گفت سهمیه بندی بنزین مسافرت های مردم را کاهش و مردم را به سینما رفتن ترغیب میکند.

ـ سهمیه بندی بنزین باعث کاهش چیز چرخ زدن جوانها شده و وقت کافی برای عبادت و نیایش انها را فراهم می کند.

ـ سهمیه بندی بنزین باعث کاهش تصادفات و افزایش قیمت چارپایان خواهد شد .

ـ سهمیه بندی بنزین باعث کاهش دیدار و ملاقات بین زنها و مادر زنها شده در نتیجه آمار وحشتناک گیس و گیس کشی به شدت پایین خواهد امد. ( جلال آل احمدیاش صلوات)

یه پیشنهاد بی شرمانه از طرف نویسنده برای حل مشکل دید و بازدید برای مسافران : بندگان مخلص خدا، ما میتوانیم با افتتاح حساب (نه، اشتباه شد این برای پست بعدی بود) برای این که به اقوام و دوستان خودمون دسترسی بیشتری داشته باشیم می تونیم در یه جای بی آب و علف (جایی که سگ هم حاضر به زندگی نیست) و فقط چند تا سوسمار و یاران باوفایش وجود دارند، بیایم و در کنار هم لونه درست کنیم( بااین اوضاع خونه که نمی شه درست کرد) . بعدشم به صورت قبیله ای زندگی می کنیم، اون وقت نه نیازی به بنزین داریم نه کسی میتونه بد حجاب باشه(چون ایکی ثانیه زنده بگور میشه ). بعد دور همی به قبیله های مجاور حمله می کنیم و برای شام هم بعد از یه روز خسته کننده و البت پرکار میتونیم سوسمارو سرخ کرده و با اطمینان از حلال بودن ان با اشتهای تمام میل کنیم. اینجوری هم این دنیارو داریم مثل آخوندها و هم اون دنیارو داریم مثل اخوندها .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 21:9 توسط | |
* گیلاس کیارستمی عجب طعمی دارد *
*****
*****
طعم گیلاس داستان مردیست که تصمیم به خود کشی گرفته و در پی شخصی
است که بعد از مرگ او را دفن کند و …..
* * *
داستانی کاملا بدیع و اتفاقاتی کاملا غیر منتظره و در عین حال منطقی از محاسن فیلمنامه هستند.
نکات مبهم منجمله دلیل خودکشی مرد ، سرانجام او و عکس العمل هر یک از مسافرانش
همه و همه در پیوستگی فیلم نامه و انسجام مسایل مطرح شده یکی پس از
دیگری تا آخر فیلم ببیننده را رها نمیکند و بر قوت آن می افزاید .
بطوریکه تا آنرا به پایان نرسانید راحت نمیشوید .
بازی عالی همایون ارشادی در انتقال حس وضعیتی که در آن قرار دارد دیدنی است .
بازی پیرمرد که قطعا آماتور میباشد و از کرامات کارگردانی کیارسمتی است واقعا دلنشین ،
تحسین برانگیز و بیاد ماندنیست . احساس لبریز او گویی که با ما صحبت میکند و ما را تا بعدها
به فکر فرومیبرد براستی که نمیشود از طعم گیلاس گذشت خاصه
که این حرف را غریبه یی آشنا گفته باشد .
در این فیلم دوربین وظیفه ی خود را بیش از این نمیتوانست انجام دهد و در این فیلم نامه زیاد
نقشی نمیتوانست ایفا کند .
بی شک قویترین نقطه ی فیلم فیلمنامه ی آن است و کارگردانی ساحرانه کیارستمی که باعث
شد وی اولین نخل طلایی کن را با این فیلم تصاحب کند .
طعم گیلاس فیلمی است که می خواهد ما را با نوعی نگاه دیگر به زندگی آشنا کند .
نگاهی که هرگز کهنه نمیشود و ما را در دام روزمرگی نمی افکند و پیوسته بما میگوید
آری زندگی زیباست ای زیبا پسند - زنده اندیشان به زیبا میرسند .
در این فیلم شما با پنجره های مختلفی که افراد به زندگی دارند مواجه میشوید و
بشما میگویدهیچ پنجره یی بسته نشده الا بدست ناظرش ، پس پنجره را باز کن .
دلم میخواست بیش تر در مورد این فیلم می نوشتم اما مجال آن نیست .
براستی که نمیشود از طعم گیلاس گذشت .
 
منبع:پرنده آبی
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:32 توسط | |
السلام علیکم و رحمات الله و برکاته
اول یه مقاله (یا کتابچۀ) اینترنتی به نام "مردان و زنان زمینی" رو معرفی کنم برید بخونید.
(یه سرچ کنید پیداش می کنید)
جالب بود ؛ کلی روش برای دوستی با دخترا داشت.
دوم: معرفی یکی از دو کتابی که قولشو داده بودم:
(کتاب بعدی یه پست جدا می طلبه)
اسم: چهل نامه ی کوتاه به همسرم
نویسنده: نادر ابراهیمی
از اسمش معلومه که چیه.
تیکه هایی از کتاب:
قهر ، زبان استیصال است. قهر ، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت موقت. قهر ، دوقفله کردن دری است که به اجبار ، زمانی باید گشود.
بانوی بزرگوار من! چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار ، کردار و گفتار ما تو را تا این حد مضطرب می کند ؟ چرا دائما نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد ؟
راستی این "دیگران" که گهگاه اینقدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند ، چه کسانی هستند؟ آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان ایمان داری ؟
در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد، این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛ بلکه مهم این است که ما در خلوتی سرشار از صداقت و در نهایت قلبمان ، خویشتن را چگونه داوری می کنیم.
هر کس که کاری می کند، هر قدر هم کوچک ، در معرض خشم کسانی است که کاری نمی کنند. هر کس که چیزی را می سازد (حتی لانه ی فروریخته ی یک جفت قمری را) منفور همه ی کسانی است که اهل ساختن نیستند. و هر کس که چیزی را تغییر می دهد (فقط به قدر جابجا کردن یک گلدان) باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ایستایی و سکون.
سخت ترین توفان ، مهمان دریاست نه صاحب خانه ی آن.
ای عزیز! من نیز همچون تو در باب انهدام عشق داستان های بسیار خوانده ام و شنیده ام؛ اما گمان می کنم (یعنی اعتقاد دارم) که علت همه ی این ویرانی های تاسف بار ، صرفا سست بودن اساس بنا بوده است ، و بیش از این ، حتی حقیقی نبودن بنا...
عشق ، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است؛ اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
بیا درباره ی همه ی این ها به گفت و گو بنشینیم ؛ بیا بحث کنیم؛ بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم؛ بیا کلنجار برویم ، ؛ اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم و این غلبه منجر شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس.

اینم یه متن جالب که از یه جایی پیدا کردم:
Before you think of saying an unkind word
Think of someone who can't speak
Before you complain about the taste of your food
Think of someone who has nothing to eat
Before you complain about your husband or wife
Think of someone who's crying out to God for a companion Today
before you complain about life
Think of someone who went too early to heaven
Before you complain about your children
Think of someone who desires children but they're barren
Before you argue about your dirty house; someone didn't clean or sweep
Think of the people who are living in the streets
Before whining about the distance you drive
Think of someone who walks the same distance with their feet
And when you are tired and complain about your job
Think of the unemployed, the disabled and those who wished they had your job.
But before you think of pointing the finger or condemning another Remember that not one of us are without sin and we all answer to one maker
And when depressing thoughts seem to get you down Put a smile on your face and thank God you're alive and still around.
Life is a gift of GOD. LIVE it.... ENJOY it...... CELEBRATE it......... AND FULFILL it...............
اینم یه پست از ابراهیم نبوی:
در پي اعلام اين خبر از سوي سجادپور که اليور استون براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد به ايران سفر مي کند. و تکذيب اين خبر از سوي اليور استون که گفته است: نمي خواهم در مورد احمدي نژاد فيلمي بسازم، چون انگيزه اي براي ساختن فيلم در مورد احمدي نژاد ندارم. آگاهان فرض کردند که اگر کارگردانان بزرگ تاريخ سينما مي خواستند در مورد احمدي نژاد فيلم بسازند، چه اسمي را براي آن انتخاب مي کردند:
آلفرد هيچکاک: خرابکاري يا مرد عوضي
فرنسيس فورد کاپولا: پسرخوانده، قسمت آخر
مارتين اسکورسيزي: راننده تاکسي بار
استنلي کوبريک: چشمان مطلقا بسته
استنلي کرامر: چه کسي سرزده براي شام مي آيد؟
باب رافلسون: پستچي اصلا زنگ نمي زند
مارتين برست: بوي خوش مرد
اينگمار برگمان: گوجه فرنگي هاي وحشي
استيون اسپيلبرگ: برخورد سيخکي از نوع سوم
چارلي چاپلين: ديکتاتور کوچک
آميتاباچان: مرا دل مهروزي کرتاهه
مايک نول: هري پاتر و مشنگ نوراني
وودي آلن: پول رو بردار و بريز دور
ويکتور فلمينگ: برباد داده
برايان سينگر کارگردان سوپرمن: سپورمن
امير کوستاريکا: بابا به ونزوئلا رفته است.
و اگر کارگردانان داخلي مي خواستند براي احمدي نژاد فيلم بسازند، احتمالا نام آن را چنين مي گذاشتند:

داريوش مهرجويي: ميهمان سرزده مامان
بهرام بيضايي: قطعا، هيچ وقت
محسن مخملباف: خداحافظ سينما
بهمن قبادي: زماني براي قاطي کردن اسبها
ابوالحسن داوودي: نان و نفت و موتور هزار
مسعود کيميايي: ميخ و ابريشم
ايرج قادري: فتنه چکمه پوش
جعفرپناهي: بادکنک قرمز
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:43 توسط | |

 

پست های قبلی نشون دادن که درک درستی از عشق نداریم . بنابراین تصمیم گرفتم قضیه رو از جنبه ی شخصی درش بیارم و به این نکته بپردازم که عشق چیه ؟ بنابراین به شیوه ای عجیب و غریب این بحث رو آغاز میکنم . با این سوال که :

 

سقراط میزنه یا فارست گامپ ؟

 

قبل از هر چیز باید کمی درباره ی شیوه نوشتن خودم توضیح بدم : من در نوشتن سبکی دارم که بهش میگم : فی البداهه نویسی . البته احتمالا خیلی ها از این سبک استفاده می کنند . ولی نه در تمام امور و نه همیشه . ولی من از داستان هام گرفته تا مقالات ادبی ، سیاسی و اجتماعی و روان شناسی و ... ، بیش از نود درصد نوشته هام رو این طوری می نویسم :

 

میشینم پای کامپیوتر ، یک موضوع یا سوژه رو انتخاب می کنم و شروع می کنم به نوشتن . همین جوری که می نویسم خود بخود جمله ی بعدی ، پاراگراف بعدی و در نهایت کل متن در ذهنم  آماده میشه و تکه تکه میاد روی مانیتور .  . یعنی قبل از نوشتن متن هیچ تصوری درباره ی این که چی باید بنویسم ندارم . وقتی دارم این پاراگراف رو تایپ می کنم نمیدونم در پاراگراف بعدی چی قراره بنویسم و در روند نوشتن متن اون رو میسازم . این یعنی اینکه الان که دارم این ها رو تایپ می کنم فقط میدونم قراره در چند خط اآینده درباره ی عشق بنویسم . چیزی که نه تجربه اش کردم و نه درباره اش چیز زیادی میدونم . ولی من عاشق چیزهایی هستم که نمیدونم . آرتور سی کلارک ، دانشمند ، منجم ، ریاضیدان و نویسنده ی محبوب من که خالق ادیسه ی فضایی معروفه جایی گفته :

 

- دنیا از سه چیز ساخته شده . چیزهایی که شناخته شده هستند .  چیزهایی که ناشناخته هستند ، ولی علم قدرت شناخت اونا رو داره و در آینده ی نه چندان دور به گروه اول خواهند پیوست . و بالاخره چیزهایی که ناشناخته هستند و تا ابد ناشناخته خواهند ماند .

 

این رو هم خودم اضافه کنم : گروه اول که شامل چیزهای شناخته شده است ، مثل لذات تجربی ، بیشتر مورد علاقه ی عوام هستند .

گروه دوم که شامل امور علمی میشه ، بیشتر مورد علاقه ی  دانشمندان هستند .

 گروه سوم که شامل امور صوری مثل قدرت تفکر ، خلاقیت ، نبوغ و ... و همین طور امور متافیزیک مثل خدا ، معجزه و ... است بیشتر مورد علاقه ی فلاسفه ، نوابغ هنر و نویسندگان هستند .

البته نمیخوام یه دسته بندی ارسطویی بکنم و در همه ی موارد از واژه ی " بیشتر " استفاده کردم .

 

خود کلارک گفته که عاشق چیزهای نوع سوم است و من هم شدیدا باهاش هم عقیده ام . من همیشه عاشق چیزهایی هستم که نمی فهممشان . به همین دلیل قهرمانان محبوب من انیشتین ، داوینچی و ... است که نه با تکیه بر دانسته های این جهانی ، که با غلبه بر مجهولات تونسته اند راه خودشون رو پیدا کنند . خیلی دلم می خواست در این لیست نام امام علی رو هم بنویسم ، ولی اون معصومیت خدادادی و اون علم فرا بشری باعث میشه نتونم باهاش به عنوان یه انسان رابطه برقرار کنم . یک جور برتری روحانی در ایشون هست که باعث میشه هیچ انسانی آرزو نکنه امام علی بشه . شاید به همین دلیل همیشه در جواب این سوال طنز که امام علی میزنه یا انیشتین خیلی جدی میگم : انیشتین ! انیشتین با همه ی نبوغش یک انسان معمولی بوده ، در حالی که امام علی از ذات مقدس الهی بهره می برده .

می بینید ؟ تا اینجا فی البداهه نوشته ام و هنوز به عشق نرسیدم ! به این دلیله که پست هام به نظر درب و داغون میان .

 

و اما عشق ! اصلا اینهایی که گفتم چه ربطی به عشق داشت ؟

من معتقدم عشق یکی از مقولات نوع سوم است . چیزی که هیچ وقت با علم بشری حتی در اوج خودش نمیشه بهش پی برد . چیزی مجهول که گاهی یک شمه ازش رو می بینیم :

 

هر کسی از ظن خود شد یار من              از درون من نجست اسرار من  

 

حالا تکلیف انسان با علم محدودش در برابر یک چیز تا ابد ناشناحته چی میشه ؟ چطوریه که احمق ترین انسان روی زمین مثل فارست گامپ عشق رو می فهمه و به دستش میاره ، ولی سقراط با تمام عظمت فکری اش تا آخر عمر بدون عشق زندگی میکنه ؟ سقراط گفته :برای یک فیلسوف خوب شدن نیاز به یک زن بداخلاق دارید !

زمانی فکر می کردم هر کس به اندازه ی عقلش از عشق بهره می بره . ولی با این طرز نگاه چطور میشه فارست گامپ و امثال اون رو با سقراط و دیگر نوابغ دنیا که از عشق واقعی بی بهره موندن توجیه کرد ؟

 

چیزی که تو همین فی البداهه نویسی همین الان به نظرم رسید یک تئوری جدیده . نمیدونم تو هیچ کتابی بهش اشاره شده یا نه ؟ و اصلا هم برام مهم نیست . من خودم به فکرم رسید و این یکی از خوبی های نوشتن فی البداهه است . هر چیزی که می نویسم اصیل و از درون مغز خودمه .به نظر من :

 

" انسان ها نه به اندازه ی عقلشان ، که به اندازه ی روحشان از عشق بهره می برند .  "

 

مثلا همین فارست گامپ رو در نظر بگیرید : خیلی افراد مثل این هستند که با وجود بهره ی هوشی و عقلی کم ، روح بزرگی دارند . به نظرم این افراد حتی اگه عشق رو نشناسند ، باز هم به صورت ناخودآگاه استعداد دریافت اون رو دارند .! به نظرم برای عاشق شدن بیشتر از اینکه به عقل و هوش نیاز باشه  به روحی بزرگ و بخشنده نیازه . یک روح بزرگ که قدرت داره خودش رو وقف دیگران کنه ( حتی اگه این کارش رو به حساب کم عقلی اون شخص بذاریم ) ، شکی نیست که از لحاظ روحی جنبه ی دوست داشتن رو داره . چیزی که از اولین ارکان عشق محسوب میشه . وقتی شخصی با یک روح بزرگ میتونه خودش رو وقف دیگران کنه ، روحش اون استعداد لازم برای دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بیشتر بروز میده . ساده اش اینه : دوست بدار و دوست داشته باش .  

 

با این حساب نتیجه می گیرم که دوست داشتن درد رجه  اول نه یک کار عاقلانه  که بیشتر یک کار عارفانه است و نه از طریق مغز ، که از طریق روح رهبری میشه . یعنی اینکه برای دوست داشتن واقعا نیازی نیست باهوش و عاقل بود ؛ همین که روح شخص استعداد دوست داشتن رو داشته باشه ، به همون اندازه دوست داشتنی خواهد بود . خیلی ساده است ! قانون دوم نیونتن : هر عملی عکس العملی داره : خیلی سحته در برابر کسی که ما رو دوست داره از خودمون دوستی بروز ندهیم . درواقع نه تنها سخت ، که غیرممکنه . اگر کسی در جواب دوستی دشمنی نشون بده طبق معیارهای اخلاقی یک انسان بد به شمار میاد و حتی انسان هم نامیده نمیشه . این ها همون هایی هستند که همیشه در فیلم ها ازشون متنفر میشیم .

 

حالا سقراط رو در نظر بگیرید : مردی با تفکراتی بزرگ که پدر فلسفه ی امروزی به شمار میاد . اگر بدشانسی اون در اختیار یک همسر بد رو در نظر نگیریم ( که باز هم مردی با چنان افکار بزرگ میتونست به دنبال عشق واقعی بگرده و دوباره شروع کنه  ) در یک نظر کلی به زندگی اش می بینیم که نه تنها آدم دوست داشتنی ای نبوده ، بلکه از جهاتی خیلی مشکل میشده دوستش داشت . کسی که همه اش این ور و اون ور میره و به قول خودش مثل " خرمگس " دیگران رو نیش میزنه خیلی مشکله که دوست داشته بشه . یعنی اینکه سقراط بیشتر از اینکه چیز یاد بده ، با تحقیر دیگران اون ها رو به یاد گرفتن تشویق می کرده . دقیقا این ضرب المثل رو میشه استفاده کرد : به جای اینکه برای اون ها ماهی بگیره ، ماهیگیری رو بهشون یاد میداده !

یا این حرف استاد مطهری که میگه : من ستایشگر معلمی هستم که به من چگونه اندیشیدن را می آموزد و نه اندیشه ها را . 

 البته این روش فوق العاده خوبیه و باعث میشه که مردم عمیقا به فکر فرو برن . ولی مشکلش اینه که خود سقراط به چهره ای نه چندان دوست داشتنی ( مگر برای مریدانش ) و کمی هم ترسناک بدل بشه . کسی که در پس هر جمله ی شما به دنبال یک آتو میگرده تا دانسته هاتون رو زیر سوال ببره ( یه خورده یاد خودم افتادم ) !

نمیخوام بگم سقراط روح بزرگی نداشته ! درواقع با این کارش نشون داده که از خودش و محبوبیتش گذشته تا دیگران رو از خواب غفلت بیدار کنه ! همینش با دیگران متفاوت بود و به جای اینکه یک احمق مهربان باشه یک عاقل نه چندان محبوب بود . تنها مشکلش اینه که اینجوری از عشق بی بهره بود . وقتی نتونی عشق بورزی بعیده که بهت عشق بورزند . وقتی نتونی با کسی دوست باشی بعیده که کسی با تو دوست بشه .

در این چند خط نمی خواستم سقراط رو زیر سوال برم . قصدم این بود که بگم برای عاشق بودن بیشتر از اینکه عقل به درد بخوره روح بزرگ به کار میاد . یعنی میشه هم احمق بود و هم عاشق بود . ولی هیچ تضمینی وجود نداره که یک آدم عاقل و باهوش و اهل علم و کتاب و حتی نابغه بتونه عشق واقعی رو تجربه کنه .

فارست گامپ نماد بسیاری انسان های معمولی و حتی پایین تر از لحاظ فکری و هوشی بود که میتونن عشق واقعی رو لمس کنند و  د رعین زندگی عادی و معمولی خودشون تا آخر عمر عاشق بمونند و سقراط نماینده ی اون دسته از نوابغی بود که از دست یافتن به عشق واقعی محروم هستند. . نوابغی که گاهی تا آخر عمر ازدواج نمی کنند . این وسط افراد عادی مثل ما هم هستند که در درجه ی متوسط هستند و باز هم هیچ تضمینی برای عاشق بودن اونا به خاطر عقل و هوش کم یا زیادشون وجود نداره .   

 

من معتقدم برای دست یافتن به عشق عقل و هوش شرط لازم هستند ، ولی شرط کافی نیستند . برای عاشق بودن اول باید روح بزرگی داشت و بعد با کمک یک فکر بزرگ میشه به اوج عشق رسید . یعنی به خود منبع لایزال دوست داشتن . به خودمون . ودر نهایت به خودش .

 

فرمول کلی عاشق شدن :

 

یک روح بزرگ و بخشنده + (عقل و هوش ) * = عشق !

 

 

من دیندار نیستم ، ولی خدا را دوست دارم .      خودم ( رُه )

 

 

* موارد داخل پرانتز یعنی اینکه اجباری نیست و می تواند حذف شود .

 

نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 23:35 توسط | |

السلام علیکم

خب بازی تموم شد ؛ تانک می رسه به برایت.

بچه ها به خاطر نظراتتون و این که وقت گذاشتین برای فکر دربارۀ این موضوع تشکر می کنم.

مخصوصا رامین عزیزم ، عشق سال های وبای من. کسی که تنها دوستمه که هنوز با هم نخوابیدیم (البته محسن هم هست ، ولی خب اون فرق فوکوله)

لکن این دفعه نه میخوام دفاع کنم و نه این که به کسی جواب بدم.

فقط یه چیز:

از دید من همه چیز نسبیه (البته فرق کردم ، چون قبلا ها به خاطر اسارت در محدودۀ دین ، تفکر وحشتناکی داشتم و خیلی چیزها رو تابو می دونستم ، حالا که دین ندارم و از شر خیلی از  محدودیت ها راحت شدم ، برای همین تغییراتم به طرز فاحشی به چشم می یاد)

خب فرض کنیم سیگار کشیدن ، دوست دختر داشتن ، سکس ، بی خوابی ، پرخوری و خیلی چیزای دیگه رو بخوام تجربه کنم ، با توجه به این که این اعمال من به کسی ضرر نمی زنه ، پس آزادم این کارا رو انجام بدم. ببینید دوستان ، من برای یه سری از کارا دنبال علت نیستم (در کنار این که نمی خوام چوب حراجی به قلبم بزنم) اگه من از انجام دادن یه کاری لذت می برم و در ضمن تمام اثرات این کار رو هم می دونم و با علم به همه چیز دربارۀ اون و نیز بدون ایجاد مزاحمت یا آسیب برای دیگران ، پس دیگه نیازی به دلیل آوردن برای انجام اون کارم نیست (شاید بشه گفت اون لذته خودش یه دلیله ؛ ولی آدم لذت گرایی نیستم که هدف رو لذت بدونم. بلکه لذت رو محصول جانبی اعمال می دونم.)

من نمیخوام بگم من درست فکر می کنم و بقیه غلط و در پی جواب دادن به دوستان هم نیستم ، فقط میگم این طرز تفکر برای من جواب میده ، پس برای من خوبه. این شیوۀ شخصی من برای تفکر و رفتار و زندگیه. حالا اصراری هم ندارم ثابت کنم درسته (هیچ چیز مطلقا درست نیست ، حتی خود این جمله ، چیزی که برای من درسته ممکنه برای شما غلط باشه)

البته یه نکته هم هست که این طرز تفکر به این معنی نیست که بی خیال همه چیز بشم و روز و شب در پی لذت باشم ؛ حتی معتقد نیستم که همیشه هم باید لذت برد (برای رسیدن به اهداف ، باید سختی های موقتی رو تحمل کرد)

من نمیخوام نسخه بپیچم برای بقیه ، ولی این طرز تفکر و زندگی یواش یواش داره حال منو بهتر می کنه. الان خودم رو در مقایسه با گذشته خیلی بیشتر دوست دارم و تایید می کنم.

 

حالا که فکر کنم نظرم رو اعلام کردم ، نوبت می رسه به معرفی کتاب:

1 -  استاد عشق 

نویسنده: ایرج حسابی

این کتاب به نوعی زندگینامه و خاطراتی از پروفسور حسابیه که پسر ایشون گردآوری کرده و در این کتاب نوشتن. فقط می تونم بگم فوق العاده است و خوندنش رو اکیدا توصیه می کنم (مثل زندگینامۀ هوندا روی من اثر گذاشت ، منتها چون ایرانیه و ملموس تره برام ، لذت بیشتری بردم.)

جالبه که بدونید ایشون قبل از دکترای فیزیکشون ، مهندسی راه سازی ، معدن ، بیولوژی ، برق ، لیسانس ریاضیات و نیز ادبیات داشتن. ایشون به زبان های انگلیسی ، آلمانی ، فرانسوی و عربی تسلط کامل داشته ، در ضمن زبان های ایتالیایی ، روسی ، سانسکریت ، لاتین و یونانی رو هم بلد بودن. دیپلم نجات غریق داشته و قادر به نواختن نی ، سازدهنی ، ویولون و پیانو بودن.

جملاتی از استاد:

آدم اول باید عاشق بشود ، البته بعضی ها هم بلد نیستند عاشق بشوند ، باید به آن ها عاشقی را آموخت.

(خطاب به پسرشون): "تو برو بخواب ، من بعدها خیلی وقت خوابیدن دارم". (منو یاد اون جملۀ چه گوارا میندازه: "دیگر نباید خفت")

"سختی ها و تحمل آن ها موجب می شود انسان به هدف خود برسد. انسان باید یاد بگیرد که وقتی برایش مشکلی پیش می اید ، از آن مشکل کمی سخت تر باشد و در مقابل آن بایستد. به قول انگلیسی ها: As long as you can stand and see, don't give up.

2 – تصمیم دارم سه تا کتاب فوق العادۀ نادر ابراهیمی رو در وبلاگ معرفی کنم. امروز فقط یکیشو میگم ؛ دوتای بعدی بمونه برای پست بعد.

(برای شناخت بیشتر نادر ابراهیمی ، شمارۀ اردی بهشت 86 نشریۀ هفت سنگ رو که اختصاص داره به نادر ابراهیمی ، ببینید

توصیه می کنم اگه قراره تو عمرتون فقط چهارتا کتاب دربارۀ عشق بخونید ، این سه کتاب و همچنین کتاب "هنر عشق ورزیدن" اریک فروم رو مطالعه کنید)

کتاب اول: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

یک داستان واره است (رگه هایی از واقعیت و رویاپردازی ، همراه با پندها و جملات جالب ، برای همین نمی تونم دقیقا بگم داستان.)

روایتی از زندگی خود نویسنده (به صورت خیالی) که پس از 11 سال دوری ، به زادگاهش برگشته و به دنبال همبازی و معشوقۀ دوران کودکیشه. (در این کتاب برای اولین بار نام هلیا (معشوقۀ راوی) معرفی میشه که از اون به بعد خیلی ها این نام رو برای دخترانشون انتخاب می کنند)

جملاتی از این کتاب:

-رهگذران! به سخنان من گوش بدهید! من پیش از این نیز بارها گفته ام که التماس ، شکوه زندگی را فرو می ریزد. تمنا ، بودن را بی رنگ می کند و آن چه از هر استغاثه به جای می ماند ، ندامت است.

-هلیا! میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است. آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.

-هر آشنایی تازه اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام ، سر آغاز دردناک یک خداحافظی است.

-به یاد داشته باش که یک مرد ، عشق را پاس می دارد ، یک مرد هرچه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد ، آن چه که فدا کردنی است فدا می کند ، آن چه شکستنی است می شکند و آن چه را که تحمل سوز است تحمل می کند؛ اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود.

-هلیا به یاد داشته باش ما از هر آن چه حصار آفرین بوده است گریخته ایم . ما هرگز از آن چه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ، ترسی نداشتیم. ترس ، سوغات آشنایی هاست.

-آه هلیا... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست. ذلت ، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی است که می توان جست.

-تحمل تنهایی ، از گدایی دوست داشتن آسان تر است.

-ما در روزگاری هستیم هلیا ، که بسیاری چیز ها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیز ها را ندیده باور کرد.

-هلیا! احساس رقابت ، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند. من از آن که دو انگشت بر او باشد ، انگشت بر می دارم. (هلیا! قمار باز ها ورق های نشان دار را دوست ندارند؛ ورق هایی که همه از نشان دار بودن آن خبر داشته باشند.)

-وقتی همه می گویند ، هیچ کس نمی شنود. به خاطر داشته باش! سکوت اثبات تهی بودن نمی کند. اینک آن که می گوید ، تهی است.

-پسرکی زمین می خورد. مردی صدایش را بلند می کند نه پسرک را.

نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:58 توسط | |

 

 

قبل از نوشتن این پست که درواقع در راستای پست قبلی نوشته شده ، باید یه چیزی درباره ی خودم بگم :

من یه عادت خیلی عجیب و غریب دارم : هر وقت که کار مهمی رو حتما باید انجام بدم ، کار دیگه ای رو انجام میدم ! از این عادت خودم هم خبر دارم و حتی ازش لذت می برم . مثلا :

وسط یکی از امتحاناتم هوس کردم زیر لب شعر زیبای فیلم زیر زمین رو زمزمه کنم . اون قدر خوندم که یهو دیدم وقت تموم شده و چند تا سوال رو نزدم و احتمالا تو همین درس بیفتم ! برای یادآوری اون شعر رو میارم . شعری که هیچ وقت نفهمیدم معنیش چیه . آخه به زبان کشور  یوگسلاوی خونده میشه !

 

Messe China one lie yo o yo / yo o yo

Soon se sia horno chie yo o yo/ yo o yo

Sarnabesta / Zagrobia

Nicconesta/ Nicconesta/ Nicconesta/ Nicconesta

Nicconestash Nasto sia

 

و حالا ، در حالی که باید تا ساعت دوازده امشب برای پاتوق خیال پردازی یک داستان بنویسم و هنوز شروعش نکردم ، تصمیم گرفتم این پست رو اینجا بنویسم !

 

شعار من اینه : مهم نیست من که هستم ، مهم این است که چه می گویم !

 

ولی الان میخوام این شعار رو بریزم دور و دقیقا بگم مهم این است که هستم ! البته خودم نه . منظورم پستن قبلیه . میخوام بگم مهدی عسگری که پست قبلی رو نوشت کیه . البته با خیلی از جنبه های عالی شخصیتش کاری ندارم و فقط اون جنبه ای رو که به موضوع و پست مربوط میشه در نظر گرفتم تا گند بزنم ( هر چه بگندد .... )

 

پست قبلی رو همه خوندین . میدونین قضیه چیه و آقای عسگری چه نظری داره . ولی الان میخوام این موضوع رو مطرح کنم که آیا آقای عسگری خودش حرف های خودش رو قبول داره ؟

 

با چند سوال این پست رو تمام می کنم :

 

آیا مهدی عسگری عوض شده ؟

آیا همین آقای عسگری نبود که با یک نگاه عاشق شد ؟

وقتی میشه با یک نگاه عاشق شد ، آیا دوست شدن با دخترها به بهانه آشنایی با اونا و احیانا ازدواج یک بهانه ی واهی نیست ؟

یا عاشق هستیم و یا نیستیم . اگر هستیم ، اجازه نداریم در این عشق غل و غش داشته باشیم . اگر نیستیم ، حق نداریم درباره اش ادعایی داشته باشیم .  

آیا مهدی عسگری اصلا عاشق شده ؟                    

آیا کسی که عاشق باشه ، میتونه همزمان به روابط موازی یا حداقل شبیه اون حتی فکر کنه ؟

آیا خونه از نون زنجبیلی ساخته شده ؟!

 

اصلا عشق چیه ؟

شاید این مرد خوب ( مهدی عسگری ) که عشق واقعی رو تجربه کرده  بتونه درباره ی تجاربش کمی با ما صحبت کنه .

در ضمن مهدی جان من اصلا عصبانی نیستم . از لحن نوشتنم کاملا معلومه . بیشتر ناامید هستم .

 

گاهی زندگی اون چیزی نیست که فکر می کنیم . گاهی وقتی دیواری فرو میریزه چیزهایی می بینم که آرزو می کنیم کاش نمی دیدیم . گاهی از اطرافیان مون ناامید میشیم . گاهی اجازه میدیم  فرع بر اصل غلبه کنه . گاهی اصلا نمی دونیم فرع چیه و اصل چیه .

 

احساس میکنم که هر لحظه از مهدی عسگری دورتر میشم . نمیدونم باید به خاطرش ناراحت باشم یا خوشحال .نمیدونم من درست میگم یا مهدی . ولی براش نگرانم .

میدونم الان مهدی میگه ( با صدای بهرام زند تصور کن ) : من به دلواپسی هیچ کس نیاز ندارم ! من حتی به خدا هم نیاز ندارم ! جوون ! حساب کن !

 

سه تا سوال که در پست های بعدی به نظرم میشه روشون کار کرد :

عشق چیه ؟

تجربه مهم تره یا اخلاق ؟ کدوم اصله و کدوم فرع ؟ ( تو رو خدا کسی نپرسه اخلاق چیه ! )

آیا خونه از نون زنجبیلی ساخته شده ؟!

 

میخوام از این نوشته یک نتیجه بگیرم : از دو حالت زیر یکی باید و باید غلط باشه : یا مهدی عسگری حرف هایی رو که در پست قبل نوشته قبول نداره که گویا خودش معتقده قبولشون داره .

و یا اینکه مهدی عسگری عاشق نشده . یعنی ممکن نیست هم عاشق باشیم و تمام دنیا رو در قالب عشقمون بببینیم ( مینیمال ؟؟؟ ) و همزمان خودمون رو راضی کنیم که به بهانه هایی ضعیف تر از عشق واقعی به دنبال دخترهای دیگه ای باشیم .

 

اگر عاشق هستم نیازی به دوست دختر یا پسر ندارم و اگر عاشق نیستم نیازی ندارم خودم را گول بزنم و یا پیش دیگران ادعایش را بکنم .

این شعار جدید منه ؟ شاید . 

 

این قسمت بعدا اضافه شد :

 

خیلی دلم میخواد آقای عسگری درباره ی تفاوت فاحش دوست بودن و دوست داشتن که در نظرات بهش اشاره کرده توضیح بده .

من تا بحال فکر می کردیم اگر با کسی دوست هستیم پس دوستش داریم !

زهی خیال باطل ! زهی تصور محال !

تقصیر من نیست ! آخه از یه گوسفند از این بیشتر میشه انتظار داشت ؟

 

بع... بع ... بع ...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 22:23 توسط | |

آقا سلام

(این یعنی که فقط خانم ها این پست رو بخونن!)

آقا این روابط دختر و پسر هم واقعا معضلی شده ها. درسته که حالا من دختر نیستم ، اما دخترا که محسنو دوست دارن. (رامین (آلمینیوم))

امروز با دوست دختر یکی از دوستام صحبت می کردم (به چشم خواهری ، فوق العاده بود. در این متن الناز صداش می کنیم)

بحث دربارۀ دوست دختر بود ، الناز تاکید فراوان داشت بر داشتن دوستی از جنس مخالف در این سن. (ناگفته بماند که گفت برای منم یه دوست خفن انتخاب می کنه. روم نشد بهش بگم اگه میشه عین خودش انتخاب کنه؛ خوش بر و رو و خوش صحبت (استغفر الله)) به هر حال بچه تهران بود و تحصیل کردۀ روان شناسی و تا تونست ما رو کرد نصیحت. مثلا می گفت هیچ وقت نباید به یه دختر (در حین دوستی) بگی "دوستت دارم". یا این که اگه قضیۀ ازدواج رو مطرح کنی ، طرف بهت شک می کنه. و خلاصه یه سری از اخلاقای متضاد دخترا. آدم واقعا گیچ میشه که چیکار باید بکنه (البته الناز هفت هشتمین دوست دختر دوستمه و برای همینم رفیقم حسابی دختر شناسه و میدونه چطور باید رفتار کنه ، اما خزپوشایی مثل من باید بمیرن از بی دوست دختری. آدم واقعا به عدالت خدا شک می کنه. پس سهم منو کی برده این وسط ؟؟؟؟)

نمونه هایی از درس های امروز:

1 - اگه به دختره بگی دوستت دارم ، ممکنه ازت زده بشه ، یا این که پر رو بشه. (در حالی که من همیشه فکر می کردم اگه یکی رو دوست داری باید صاف بری بهش بگی)

2 - اگه یه مدت به دختره کم محلی کنی و ازش دوری کنی ، اشتیاقش و علاقه اش بهت بیشتر میشه و می یاد دنبالت (و من همیشه فکر می کردم که عین مجنون باید بدوی دنبال دختر مورد علاقه ات)

3 - شخصیت مهم تر از قیافه است (گرچه هنوزم شک دارم. به نظر من تیپ ، قیافه ، استیل فیزیکی بدن و اینطور چیزا برای دخترای امروزی مهمتره. البته خدا کنه درست باشه ، چون در اون صورت موی کوتاه من برام مشکلی ایجاد نخواهد کرد)

4 – نباید خود واقعی ات رو به دختر نشون بدی ، یعنی باید براش نقش بازی کنی . (این یکی واقعا داغونم کرد ، چون همیشه روراستی و صداقت برام یه ارزش بود و اعتقاد داشتم باید یه دختر از خود واقعی من خوشش بیاد ، نه اون چیزی که براش بازی می کنم.) البته الناز می گفت بعد ها و به مرور زمان و تدریجی تغییر می کنیم تا به خود اصلیمون برسیم (و با این تغییر تدریجی ، طرف شوکه نشده و تغییرات رو خواهد پذیرفت)

 

خلاصه ، سرتونو درد بیارم ، الان بزرگترین معضل جوونا (حداقل جوونایی مثل من) انتخاب یک دوست دختر مناسبه . (این مشکل از بیکاری بدتره ، بیکاری از بی مسکنی ، بی مسکنی از بی دوست دختری ، هَمَه از هم بدتر می باشند هست. اخ (مس))

پس همه با هم دعای امروز رو می خونیم:

"پروردگارا ، شر دشمنان رو از جامعه اسلامی ایران کم کن.

بار الاها ، تو خود شاهدی که رئیس جمهور ما با همۀ حماقت و بی فکریش داره برای ما جون می کنه ، لطف بی پایان خودت رو از وی دریغ نکن.

خدایا ، ضعفا و مستمندا رو حمایت کن و قوی گردان. بگذار در سایۀ توجهات محبت آمیزت ، بتونن دوست دختر پیدا کنن. در واقع کاری کن منم یه دوست دختر خفن نصیبم بشه (ترجیحا مثل الناز)

آمین ، آمین"

 

البته دیدم بدون معرفی فیلم و کتاب نمی تونم این پست رو تموم کنم:

فیلم امروز ، Memento یا حافظه نام داره. محصول 2000 و ساخت کریستوفر نولان (کارگردان بی خوابی ، و آغاز بتمن).

فیلمنامۀ فیلم برجسته ترین نقطۀ قوت فیلمه. نحوۀ روایت موازی و دوگانه (و در خلاف جهت) هم واقعا جالب و یه جورایی منحصر به فرده. (البته اگه مثل من Machinist رو هم دیده باشید ، متوجه یه شباهت هایی بین این دو خواهید شد)

این فیلم هم مثل فیلم هایی همچون "Fight Club" ، "The Game" ، "Identity" ، "Saw" و تا حدودی هم ماشینیست ، پایان غافلگیر کننده و غیر قابل پیش بینی ای داره. از جمله استثناهاییه که دوبار دیدمش تا متوجه کل قضیه شدم. خوشبختانه دوبله شدۀ این فیلم در ویدئو کلوپ ها موجود است.

چیز بیشتری نمی گم ، فقط بگم ارزش دوبار دیدن رو هم داره.

اما کتاب:

انسان در جستجوی معنی

نویسنده: دکتر ویکتور فرانکل

مترجم: دو نسخه از این کتاب در ایران هست. یکی با ترجمۀ "دکتر اکبر معارفی" و دیگری: "دکتر نهضت صالحیان و مهین میلانی". من مقایسه کردم ، تقریبا فرق نمی کنه کدوم رو بخونین.

دکتر فرانکل (روانپزشک یهودی) در این کتاب خاطراتش رو از اسارت در اردوگاه های نازی ها در جنگ جهانی (و کوره های آدم سوزی) بیان می کنه. این که چطور زنده موند ، چطور نیروی ذهن میتونه انسان رو از محیطی که در اون هست جدا کنه (مثلا با تلقین ، عین سیلوستر استالونه در فیلم زندان)، این که بین محرک و واکنش یه فاصله هست و اون انتخاب ماست. کتاب فوق العاده جالب و آموزنده ایه (مخصوصا که همراه با مثال های واقعیه. ) انقدر جذاب بود که وسط امتحانا خوندمش

Highly Recommended

(نسخۀ الکترونیکیش روی وب هست ، جستجو کنید پیداش می کنید)

 

باشد که همه از خدا پرستی دست کشیده و به سوی شیطان آییم. آری راه رستگاری در پیش گیرید ای بندگان خدا. تا می توانید از لذت های دنیوی بهره برید. از کجا معلوم که آن دنیا وجود دارد ، و اگر وجود داشت از کجا معلوم که بهشتی هست ، و از کجا معلوم که حوری ای ، و شاید که حوری ها مذکر باشند (آنوقت نخواهید سوخت از این که در این دنیا از سکس و فلسفه و شیطان پرستی ، نهایت لذت را نبرده اید. در ضمن یک سوال: اگر حوری زن است ، پس زن ها در آن دنیا چه کنند؟

یا این که باید بهشت نروند ، یا هم که زبانم لال ، همجنس بازی کنند. به این سوالات فکر کنید. اینقدر احمقانه و عین گوسفند ، حرف های خدا و قرآن و رسولانش و غیره را باور نکنید. شما ها انسان هستید ، پس فکر کنید. فکر کنید تا باشید.)

نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 23:51 توسط | |

نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:38 توسط | |