تبليغاتX
دُشان فکر
دُشان فکر

مصباح یزدی گفت ترس از خدا ابزار مقابله با گرانی است:

مصباح یزدی طی سخنانی در دیدار اعضای شورای اسلامی و شهردار قم، بر پرداختن به کیفیت و باطن امور تاکید کرد و افزود : اگر باورها در اذهان مردم جا بیفتد ، برکت کارها افزایش می یابد و دیگر نیازی به بر نامه ریزی ها و هزینه های سنگین نیست.

به گزارش ایسنا وی در ادامه به مساله مبارزه با گرانی پرداخت و اظهار کرد : ایمان و ترس از خدا ابزاری برای مقابله با گرانی و جایگزین کردن هزینه های آن است.

روزنامه اعتماد           ۲۴ مرداد ماه

---------------------------------------------------------------------------

خدایا من کیم؟ اینجا کجاست؟ اینارو کی ... ؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 20:48 توسط | |

اقتدار تکفیر آزادی است. آزادی نهایت خواستن است. اقتدار آزادی را فدا می کند، اخلاق را به نفع خود تفسیر می کند، و هرانچه را که می خواهد قانون می شمارد . در دنیای اقتدار گرا دیگر فردی وجود ندارد بلکه فقط و فقط قدرت وجود دارد و عده ای انسان که می بایست تحت نام جامعه برده این قدرت باشند.

هر قدرتی عده ای برده و عده ای سرور تعیین می کند فردیت را از انسان می گیرد و تحت دید یک سری از اسمهای تعیین شده قرار می دهد : کارگر ، پادشاه ، کارمند، کشاورز، سرمایه دار.

قدرت اندیشه ها را مسخ می کند، ترس در دلها می افکند، موجودیتی بزرگتر از خود انسان پیدا میکند و وجودش مهم تر از انسان میشود و در نهایت جنگ ها را بوجود می اورد. ازادی که تصمیم فردی برای نوع وجود داشتن فردی است که با تجمع فردیت ها ازادی اجتماعی را در قالب تلورانس و تسامح بوجود می اید، با تسلط اندیشه ای از بالا مورد هجوم قرار می گیرد.

آزادی در اصل وجود خارجی نداشته است ولی انسان فهمیده است که دوران بردگی به اتمام رسیده و همین فهم می رود که شبکه عنکبوتی قدرت که در تمام اندام جامعه بشری پیچیده است را تکه تکه کند.

در دنیا فرد وجود دارد. جامعه دروغی بیش نیست. در واقع جامعه ترفندی است برای مصلحت سازی اجتماعی و یا همان تحمیل اراده که ما به ان میگوییم قدرت. اگر بخواهیم فرد را به عنوان موجود اصلی قبول کنیم ان وقت قبول کرده ایم که مهم ترین موجود انسان است و وقتیکه قبول کردیم انسان وجود دارد انگاه خود ان را اهمیت خواهیم داد ونه مصلحت کلی را و مطمئن باشید هر انچه برای یک فرد خوب باشد برای کل هم خوب است. ولی وقتی در این فکر باشیم که اهمیت با جامعه است دیگر فردیت و ازادی فردی ای وجود نخواهد داشت. سوسیالیسم مروج برده داری است. اصل با موازین اختیارگراست. اختیار با انسان است که تصمیم بگیرد وجودش را چگونه در اختیار خود بگیرد. هر جنگی یعنی تحمیل اراده جمع به اراده فرد و فرد ناخواسته خود را برده انتظارات دیگران می کند.

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:57 توسط دُشان فکر نما| |

میدانی؟! ، … فکر کردن در ان لحظات دوراز انتظار هم نبود ولی انچنان کار راحتی هم نمیتوانست باشد . این را برای خود میگویم که دلم خوش باشد وگرنه خودم ازهمه چیز اگاهم ! ژیسوپارنا کنارم ایستاده بود ومرا به تماشا میخواند مرا میگویی: جذب شده وبا چشمانی در گود نشسته مناظر را می نگریستم: "وای برمن .. " . ژیسو را هم دیدم در انسوی رود واره آب مینوشید . ستاره ها وکهکشانها را میشد دید . یعنی انجا اخر دنیا بود؟

این در ذهن فلک زده ام روان بود ولی حتی در خود ان جرات را نمیدیدم که از ژیسوپارنا بپرسم ایا تو همان ...؟ ولی نه این راهش نبود . یکسری نور افشان در اسمان به رقص در امدند وبه نور افشانی پرداختند شوق وشعفی در دلم ایجاد شد. میدانی؟!  فوج فوج احساس در درونم سر برمی اوردند ومرا از خود بیخود میکردند . انچنان کششی در من برای رسیدن به اوج بوجود اوردند که تا آغاز هر لحظه دنیایی سرگیجه بود . بگذار اینطور بگویم ایا شده است در خود نسبت په یک چیز احساس نیاز بکنی که همراه با اضطراب و وحشتی دوست داشتنی باشد ، او همان احساسی است که مرادر قلب یک اتفاق قرار میداد . بر فراز قلعه ایستاده بودیم و بر تماشای دنیا مستغرق "مرا گفت:" ایا ترا از خنده خویش اگاه کنم .گفتم بگو. گفت : روزهاست که انسان  چیزی را گم کرده و گم کرده اش را میجوید وحال انکه او را در درون گم کرده ولی در برون میجویدش . بر لبانم "وای بر من ..." روان بود . اه که چه سخت است با ناحقیقت مواجه شوی ولی ان حقیقت باشد . "اه ای انسان .."

ژیسو به طرف ما حرکت کرد. اسمان غرا و گسترده بود .اخر میدانی؟! حکومت فضل بود.و بر این ماجراست که طیور به سیمرغ میرسند و زرتشت زیر درخت کاج حقیقت را درمیابد . ژیسو با ارامشی وصف ناپذیر ابی که در دست داشت را بر اسمان پاشید گویی کیهان را پاکیزه کرد و شست . چون زلالیت نور در پی پاشش نور بی همتا شد. درا نجا همه چیز بی همتا بود ، همه چیز. ژیسو بر ژیسوپارنا احترامی کرد روی بر من نمود : ترا که به سعادت خوانده است که با ژیسوپارنا نشسته ای؟ . سیمرغ را نشانش دادم واشاره بر بالهای زرینش کردم و گفتم اگر قرار بود یک انسان زمینی باشم ایا نشنیده ای "ان الانسان لفی خسر" که همانا انسان در زیان است . و همین ها را هم که میگفتم چشمانم اشکباربود .

 میدانی ؟! اخر، ان لحظه، اوج بودن بود. ژیسو به ژیسوپارنا گفت از کدام منبر سوارش کردی وجواب داد: از منبر"عشق " . ژیسو بر حالش استوار شد : چه؟ عشق؟  نگاهی پرسش امیز بر من کرد وگفت : ولی ایا تو عاشقی ؟

میدانی؟! در ان لحظه چه میتوانستم بگویم و یا چه باید میگفتم ؟. گفتم :اینطور احساس میکنم .  ژیسوپارنا ارام ایستاده بود چنان که گویی مجسمه ای از حقیقت است . ژیسو گفت : چرا چونان دیگر زمینیان بر بال عشق به دیگر" گرازمان"های وجود نرفتی؟ . گفتم :انسان همانا با کار خویش در چرخش است و نمیداند که چه باید بکند ولی نسیمی از دنیای آیین وایمان مرا به این سمت کشاند . ولی ایا تو خود را انسان نمیدانی؟  ژیسو دنبال کلمه ای برای ابراز بود که گفتم : وتو دیناوری .. با علامت سر تایید کرد . گفتم : "من در چنبره زمان گیر کرده بودم و همه در مورد واقعیتی فراتر از خیال وفهم صحبت میکردند . وان را حقیقت مینامیدند . با هم میگفتند: رسیدن به حقیقت سخت است وتا حدی خود را مجاب رسیدن به ان میدانستند. مرا با حقیقت کاری نبود ولی عشقی ناگهانی مرا در چارچوب خویشتن تکان داد. عشق زیبازنی، مرا در خود گم کرد. گم شدگی مرا نسبت به درونم اگاه کرد وان که چیزی هست که باید ....چطور بگویم ..خود میدانید . دنباله انرا گرفتم و بر نه(9) قلعه درون چیره شدم و براخرین انها که اخرین خویشتن من هم بود به هر صورتی که بود چیره شدم و در ان قلعه نوشته ای بود نوشته را خواندم.نوشته ای زیبا  که مرا با ادرسی به حقیقت راهنمایی میکرد. پس از ان درگیری درون، دیگر در زمان نزیستم چون دیگر زمانی وجود نداشت .  چیزها فهمیدم که حریص شدم خود حقیقت را ببینم و ان را لمس کنم وانرا رابشنوم وبو بکشم ودر نهایت انرا بفهمم. واین شد که ژیسوپارنا را یافتم واو فقط این سیمرغ را نشانم داد و منبر عشق را. واز منبر عشق سوار بر بال زرین شدم وتا این "گرازمان" پیش امدم و البته تا خود حقیقت خواهم رفت ."

ژیسو بر من نگاهی کرد : مطمئن باش هر کس تااین "گرازمان" پیش امده است بسیار سختی کشیده است . وزیبایی را میفهمیده است و خوب نکته ای را میخواهی بفهمی . تو حقیقت را میخواهی ومن اورا به تو نشان خواهم داد فقط نباید با ان به مخالفت بر خیزی . باید بدون تفکر انرا بپذیری چرا که در تفکر تو نخواهد گنجید . پس بامن بیا .

میدانی ؟! او حقیقت را بر من نمایان ساخت . چونان که نتوانم گفت. ژیسو در اخر گفت : "والا مقام"(هاموژیس) آنست که در میان مردمانیان زندگی کند و با انان بنشیند وبر خیزد و بر سعادت استوار باشد که ایمان بزرگتر از حقیقت است و ایمان  سعادت را موجب است وسعادت بر فطرت انسان است . و بعد پرسید ایا ان زیبازن را دوست میداری ؟ گفتم : آری . گفت : پس با او باش وبه دنبال کمال برو که سعادت را خواهی یافت و او را دوست بدار که بر تو اینچنین فطرت بیافریده اند.  

میدانی؟!  احساس کردم باید کسی باشد که نسبت به او احساس تعلق کنم . وحتی از خود احساس برایش بگویم . وفهمیدم که چنین کسی هست . پس روی بر غرب کردم وتا زمین پس امدم  . در زمین  خیر و شر در گفتمان بودند و هر یک بر کار خویش  ومن به دنبال زیبازن خویش بر هر کوی و برزن پا نهادم وفقط کمال را یافتم وناراحت از اینکه سجاده ام را جلوتر از حق پهن کرده بودم به دنبال کمالمندی رفتم  و تا انرا در حقانیت خویش داشته باشم . به قول ژیسو :"کمال وسیله است وکمالمندی حقانیت است."

میدانی؟! و یافتم . حقانیت تحقق پیدا کرد . و او را یافتم .

میدانی!!!!!

                                          

نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 2:24 توسط دُشان فکر نما| |
یک بار از نزدیک شاهد رقص شخصی رقاص شدم، بهت زده شده بودم،با بقیه رقصهایی که دیده بودم فرق میکرد. ان شخص چنان عشوه گری را در حرکاتش وارد کرده بود که نمی شد تشخیص داد که می رقصد یا عشوه گری میکند همان جا من به فکر فرو رفتم که ایا در پس پرده حرکاتی چنین زیبا میتواند چیزی نهفته باشد یا نه؟

حرف کوتاهی درباره رقص

مطمئنا دیدید که عده ای مشغول شادی باشند و چند نفری هم مشغول رقص باشند. خوب برمیگردیم به انچه که شما در ان صحنه میبینید. دقیقا توضیح بدهید که چه میبینید... اه لطفا نگویید که چیزی ندیده ام : یکی که حرکاتی را با ریتم اهنگی شاد و چهار چهارم مثل نرمش های ورزشی انجام می دهد. ایا چیز دیگری هم هست؟ به چهره و رخ ان شخص توجه کنید ، چه می بینید؟ شادی؟ خوشحالی؟ اداهای عجیب غریب؟ حالا به پاهای ان شخص نگاه کنید، ایا پاها ارام و قرار خودشان را دارند؟ ایا پاها به هر سمتی دیوانه وار حرکت میکنند؟ به دستها نگاه کنید، ایا دو تا دست کار همدیگر را تکرار میکنند؟ ایا انگشتها هم حرکت می کنند؟ ایا این طور نیست که در رقص فقط یک قسمت از بدن حرکت نمی کند و در تناسبی اهنگین همه قسمتهای مختلف بدن با هم عمل میکنند؟
شما در جای خود در مجلسی نشسته اید و عده ای می رقصند ایا می توانید به انها نگاه نکنید و مثلا به کسانی که نشسته اند و درباره گرانی بنزین صحبت میکند خیره شوید؟ من که بعید میدانم. حرکت نه فقط در ان که در تحرک است هیجان می افریند بلکه در ان که میبیند هم هیجان میافریند. ضمنا انسان ذاتا دنبال تحرک است.
چند نفر مشغول رقصند و اهنگ تندی مینوازد ان چند نفر که عده ای شان خوب میرقصند وعده ای شان نمی توانند انچنان که باید خوب برقصند. این را بغل دستی شما به دیگری می گوید. او از کجا میداند که مثلا فلان شخص خوب میرقصد و ان یکی بد؟ بغل دستی شما می گوید : مثل اینکه اینطور نمیشه باید خودم هم برقصم تا نشون بدم رقص خوب چه جور رقصیه. او بلند میشود و به ارامی شروع میکند با حرکات ظریف انگشتانش شروع میکند و به مشتهای گره کرده میرسد ، چشمانش نیم بند میشوند و مشتهای گره کرده اش را در هوا پرتاب میکند گویی شعار مرگ بر ضد ولایت فقیه سر میدهد!
شما از رقص او خوشتان نمی اید. ولی او چنان در وجد وسرور است که زمانی را برای خودش قائل نیست. دق تان میگرد . میخواهید که خود وجد و هیجانتان را تخلیه کنید. بلند می شوید، دو قدم به جلو ، وسط جمعیت ، احساستان دارد غلیان میکند، همگان در اطرافتان با دستها و پاها در حرکتند در حسی عجیب غرق اند، دستهایتان بالا می ایند، پاهایتان را جفت میکنید. حالا دیگر وقتش است. با حرکات سر شروع میکنید و حالا ریتم تمام بدنتان را فرا گرفته، بسیار خوب الان شما دارید میرقصید. ولی در واقع شما دارید چه کار میکنید؟ ممکن است بگویید دستهایم را تکان میدهم و پاهایم را هم در تناسب با ان و غرق در ریتمی که از اهنگ نشئت گرفته حرکت میدهم. اخر سر خواهید گفت من دارم میرقصم. و این جا داستان ما اغاز می شود.
سوال من این است : رقص چیست؟
با شروع بحث دید خود را روی حرکت تنظیم میکنیم. حرکت چیست؟ بسیار ساده است حرکت یعنی انتقال چیزی از جایی به جای دیگر و در بحث ما یعنی جنبش ، بی قراری ، انتقالهای گاه و بیگاه اندامهای بدن به هر سو.
ورزش چیست؟ مجموعه ای از حرکات اندامها که در سیستم بازی تعریف شده اند برای سلامتی بدن که بیشتر بر مبنای برد و باخت قرار دارند.
نرمش چیست؟ نرمش حرکاتی است آزاد برای ورزیده کردن عضلات و برقرار کردن هماهنگی در انها و هیچ سیستمی ندارد مگر اینکه بگوییم اصولی مربوط به بیولوژی دارد.
رقص چیست؟ باز هم عجله کردیم. قبل از اینکه بخواهیم به این جواب برسیم باید سیری را طی کنیم.
اولین چیزی که باید بدانیم درباره چیستی رقص است.
رقص برامده از مراسم دعا خوانی، مراسم مذهبی (شاید مذهب نه به مفهوم مکرر خودش) جشن های شادی و سرور ودیگر مراسم است. گرچه هیچ وقت نمی توان این حرف را به این قطعیت گفت. ولی فرض تقریب به یقین است.
مراسم مذهبی معمولا مراسمی بوده است که انسان درش به حالتی غیر از حالت معمول خود میرفته. انسان همیشه برای گرفتن حالتی غیر از حالت معمول خود نیاز به بهانه ای داشته یکی از مهمترین بهانه ها دین است ، مذهب و حالت مذهبی گرچه بر مبنای الوهیتی نبوده باشد.
فرهنگ معین در مورد رقص می نویسد :"{عربی} جنبیدن، پاکوفتن ، حرکات موزون کردن به اهنگ موسیقی|| پایکوبی."
رقص واژه ای است عربی و بیشتر بر موزون بودن دلالت میکند و واژه بجایی است. واژه فارسی ان پایکوبی است. پای کوفتن. پایکوبی هم دلالت حالت بسیار عمیقی از رقص است که بیشتر در مواقع خوشحالی بروز میکند.
مراسم دعا خوانی انسانهای اولیه همراه با فراتر رفتن روحی برای درک ابهت لحظه ارتباط با اله بود. ولی همیشه هم همراه با ریتم و پایکوبی نبوده است گرچه زمان عمده رقصها پایکوبی بوده.
رقص عبارت است از حالات روحی فرا واقعی و حرکاتی غیر معمول .
حالات روحی فراواقعی فقط در رقص نیست. عارفان هم حالات روحی فرا واقعی داشتند. همچنین انهایی هم که یوگا کار میکنند صحبت از حسی غیرواقعی می کنند.
حس غیر واقعی داشتن همیشه هم مفید نیست. پر است از توهم، تخیل، ازادمنشی ، بی قراری، گسستگی ، فرا تر از خود رفتن، شدت یافتن احساسات.
دلایل بالا هر کدام به تنهایی میتوانند باعث شوند ادیان بزرگ که انسان را به سعادت بشارت می دهند وانسان را در جایگاه واقعی خودش می بینند رقص را ضد دینی ببینند. این نگرش نه فقط بر رقص سایه گسترده است بلکه بر هر مبحثی که ریتم ، و موزون بودن را شامل شود ، صادق است. انکار بزرگ دین موسیقی است و تضاد معروف دین با موسیقی برای حالت غیر واقعی یا فراواقعی بودن است.
موسیقی مبنای رقص است و کمتر موردی از رقص است که بدون موسیقی اجرا شود . رقصهای رمانتیک و قرن نوزدهمی هم که اوج احساس گرایی جوانان اروپایی و هنرمندان بود فقط با موسیقی بود که به اجرا در می امد. رقصهایی هم هستند که اوج احساس را می رسانند و بدون موسیقی اجرا میرسانند این نوع رقصها دارای حرکاتی کندتر از حالات معمول اند و خود دارای ریتم و حالات مفهومی اند که بعدا توضیح می هم.
موسیقی با دارا بودن ریتم ، وزن و اهنگ ارکان اساسی رقص را تشکیل می دهد. ریتم در موسیقی به انسان کمک می کند حرکاتی مبتنی بر وزن و اهنگ ان موسیقی را بوجود بیاورد. هر موسیقی ای رقص مطلوب با وضعیت خود را طلب می کند.
اگر شما بتوانید ریتم را با حرکات بدن خود نشان بدهید شما رقصیده اید. ولی ایا این تمام رقص است؟
بدون طول و تفسیر اضافی مطلب مهم را عنوان میکنم. رقص یک میدان است که شما با ریتم میتوانید بسیاری مسائل را نشان دهید. مانند موسیقی . ولی با یک تفاوت مهم : در موسیقی ما با ریتم و اهنگها و صداهای انتزاعی سروکار داریم ولی در رقص ما مهمترین ابزار را در خدمت داریم : حالات بدنی .
حالات بدنی مهمترین ابزار برای بیان کردن خیلی از مسائل است و این همانی است که در تئاتر با ان می خواهیم حقایق را به رخ تماشاگر بکشانیم یا او را با تجربه خود اشنا کنیم.
تئاتر با حالات بدنی شکل گرفته و برآن استوار شده است. میمیک ، طریقه ایستادن ، حالات دستها و پاها، سمت نگاه، طریقه نگاه و خیلی از حالات ریزتر در بدن. رقص در این زمینه با تئاتر مشترک است. ولی رقص مستقیما به ان حسی که به تصویر می کشد اشاره نمی کند. ولی تئاتر چاره ای جز این ندارد. این قسمت دقیقا مانند تفاوت شعر و نظم است. نظم دارای چهار خصوصیت است مانند وزن و قافیه، که شعر مضاف بر انها خصوصیت تخیل را هم داراست. تخیل در شعری که مثلا در زمینه مرگ است هیچ وقت به خود مرگ اشاره نمیکند بلکه با درامیختن اشاراتی در زمینه ازبین رفتن و احساساتی در مورد مرگ به معنی ضمنی ان اشاره کند مثل :
دلا دیدی که ان دردانه فرزند * چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش * فلک بر سر نهادش لوح سنگین
پس می بینیم که در شعر اشاره مستقیم به موضوع نمی شود. رقص و تئاتر هم این تفاوت را دارند. گرچه شاید بگویید تئاتر هم به موضوع مستقیما اشاره نمیکند ودر پس وپیش احساسات و گفتار های متناقض و ریتم داستانی به موضوع اشاره می کند ولی باید گفت که در تئاتر جاییکه دیگر نمی توان با حرکات بدن و میزانسن موضوع را بیان کرد به دیالوگ و گفتار چنگ زده میشود و همین نشانه ناتوانی حرکات در تئاتر است. با اینکه تعریف ارسطو از تراژدی ( یا بهتر همان بگوییم ، تئاتر) بر گفتار پی ریزی شده و تا زمان هنر مدرن هم ادامه پیدا کرده است ولی نقش بدن و حرکات بدنی را هم نباید فراموش کرد.
تئاتر بر حرکات رئال استوار است ولی رقص بر حرکات غیر واقعی و همین غیر واقعی بودن شدت تخیل را در رقص بیشتر می کند. همراهی موسیقی در رقص ریتم را وارد کار می کند و چارچوب و مسیر را مشخص می کند.
حالا در رقص مسیر مورد نظرمان را داریم ؛ حرکاتمان هم غیر واقعی است؛ ایا الان میدانیم که چه باید بکنیم؟ شاید.
در تخیل کردن ما همیشه نمیخواهیم چیزی را بگوییم . ایا وقتی شما تخیل می کنید میخواهید حرف بزرگی را بزنید؟ بعید است. انسان معمولا وقتی تخیل می کند یا احساسش را تخلیه می کند یا احساسش را شدت می بخشد. وقتی راهی برای نشان دادن تخیلمان با بدن پیدا کنیم ان وقت به شاکله رقص دست پیدا کرده ایم و وقتی که توانستیم ریتم و وزن را هم به ان بیفزاییم شکل رقصی را بخود میگیرد که برایمان آشناست ولی رقصها همیشه با موسیقی همراه نیستند و البته شاید بتوان اسم رقص ناب را بر ان گذاشت.
در رقص همانطور که دیدیم می توان مسائل زیادی را بیان کرد ولی بدون گفتار بلکه مبتنی بر حرکات بدنی. مثلا وقتی ما بخواهیم عصبانیت را وارد رقص کنیم بنظر شما چه کاری می توان انجام داد؟
نمی خواهم متدی برای این کار وضع کنم ولی بهر حال مسائلی هست که میتوان اشاره کرد. یک فرد عصبانی را در نظر بگیرید ، او چه میکند؟ حالت ابروان او چگونه است؟ دستهایش چگونه اند؟ پاهایش ؟ نگاهش؟
اگر همه اینها را در نظر بگیرید و قوه تخیل را بکار بیاندازید انگاه میتوان حالت عصبانی را به نمایش در اورد. حالا ببینیم ایا می توان داستان یک فرد عصبانی را به رقص در اورد؟
یک فرد عصبانی که معشوقه اش ترکش کرده.
چگونه او را برقص بیاوریم؟ این موضوع را در حد یک سوال باقی میگذارم.
طرح کردن داستان در رقص شاید نامربوط بنظر بیاید ولی هر کدام از ما که می رقصیم مطمئنا بر اساس داستانی در ضمیر ناخوداگاهمان می رقصیم و ان را ترسیم می کنیم. هرکس داستانی برای گفتن دارد و همچنین راهی برای گفتن ان داستان. بعضی داستان نویسی ، برخی تئاتر ، برخی سینما ، برخی نقالی ، برخی موسیقی و همچنین برخی رقص . داستانی که هر کس میخواهد بگوید داستان خود خویشتن اوست. درونی ترین خود او که "من" را تشکیل می دهد. هر انسانی که در دنیا زندگی میکند هر روز، هر لحظه و در هر موقعیتی میخواهد خودش را دوست بدارد، خودش را پیدا کند ، و در قبال این مسئله به سعادت برسد. بخاطر همین با دیگران ارتباط برقرار می کند ، انها را دوست می دارد، با انها حرف میزند تا به هدفش برسد. او در حرفهایش خود را فریاد میزند، داستانی که برای گفتن دارد را میگوید.
بخاطر همین مسئله است که انسانها با هم متفاوتند چون داستانشان با هم فرق دارد. انسانها داستانشان را بارها وبارها برای هم تکرار میکنند. بقول ارسطو: اگر انسانی یک عمل را تکرار کرد ان عمل جزو شخصیت اوست.
اینها را گفتم که بگویم می توان با رقص هرکس به خود واقعی او دسترسی پیدا کرد.
هنر رقصیدن این است که بتوانیم در غالبهای متفاوت برقصیم. در غالب شخصیتهای متفاوت. تخیل را بکار ببندیم. احساس ناب را در بیننده بوجود بیاوریم. در لحظه زندگی کنیم و در لحظه تصمیم بگیریم. حرفها خوب با حرکاتمان بزنیم. و داستانهای خوب تعریف کنیم.
از این حرفها گذشته مسائلی هم در مورد رقص در دنیای معاصر بگویم.
با ظهور هنر مدرن و سایه گسترانی مفهوم مدرن بر تمامی هنرها رقص هم دچار مدرن گرایی شده است. اگر نقاشی را مادر هنرها بدانیم و زاینده روح هنر مفهومی و تئاتر و سینما را مجموعه هنرها، همه و همه دچار مدرن گرایی شده اند. (البته سینما همراه با مدرنیسم به عرصه وجود پا نهاد) . مدرنیسم با تسلط عقل گرایی مدرن و ساختار شکنی های کلی اش به برخی سنتها پشت پا زد که برخی یا بکل از بین رفته اند یا برخی تغییر هویت داده اند. با این حال ازادی بسیاری برای پیشرفت به خیلی از مسائل داده شد. البته رشد و گسترش بسیاری مسائل بر مبنای مفاهیم غربی شکل گرفت و تغییر هویت به سمت غربی شدن حرکت کرد. تعاریف هم غربی شد.
براساس کتاب جامعه شناسی/ گیدنز مفهوم عشق رمانتیک و تجدد طلبی های افراطی در قرن نوزدهم بود که شکل گرفت.
بیشتر از همه عشق های رمانتیکی بود که به ساختار هنر مدرن تاثیر گذاشت. عشق های رمانتیکی هم اغاز شده از اروپای اشرافی بود که تا قبل ازاین سالها ارتباط زن و مرد میکانیکی بوده است. بعد از رشد آزادی ها و معشوقه گیری اشراف مفهوم های رمانتیکی پیدا شدند که بسرعت به هنر و ادبیات کشیده شدند و همیشه جذابیت های خود را داشته اند.
با بوجود امدن عشق های رمانتیکی رقص هم روند رمانتیک شدن خود را طی کرد و وسیله ای برای گذر زمان برای عشاق شد. البته این نوع رقص ها رقصهای دو نفری اند که بیشتر برای عشقبازی و لذت جنسی استفاده می شوند که احساسات ناب جنسی (یا همان عشق) را بخوبی تقویت می کنند.
بعد از گذر سالیان و بدر شدن احساسات زیاد، عقلگرایی از راه رسید و حکومت مطلقه خود را اغاز کرد. علم ارزش زیاد پیدا کرد و همه چیز اعم ازدین و اخلاق و هنر هم بزیر تیغ علم وعقل رفتند. راه فراری نبود. مدرنیسم " بهترین اثر= متفاوت ترین نگاه " را بوجود اورد. هنر فرمالیسم شکل گرفت. هنر به سمت بی مفهومی سیر کرد. رقص ها که در دوران رمانتیک جذابیت های بسیاری داشتند در دوران معاصر میکانیکی شدند و احساس را هم کمتر در خود دیدند. رقص هایی ما انها را تکنو می نامیم شکل گرفت که از اسمش می توان صفاتش را شناخت. تکنو. تکنولوژی.
گر چه رقصهایی که من می گویم بیشتر در سالیان بعد از مدرنیسم بوجود امدند(پست مدرنیسم) ولی تحت تاثیر همان روزگار است. با امدن پست مدرنیسم ، تسلط مطلقه عقل و غولهای بزرگ به سرانجام رسید و توجه به کوچکترها، سنتها و از هم گسیختگی ها بیشتر شد.
رقص ولی هنوز راه تخلیه احساسات بشر بود. بشری که با رشد ماشینیسم در خود می شکست. در خود فرو می رفت ، دچار اضطراب می شد و داستانهای انسان غمگین تر و ترسناکتر می شد. راه گریز از این غم و ترس رقص بود و موسیقی و توسل به احساسات ناب بشری.
با گسترش سرمایه داری و نگاه تجاری به هرچیزی ، طرفداری از هر مفهومی معنای سرمایه گذاری می داد و می دهد. اگر تماشاگران بازی منچستر یو ان دی و لیورپول بازی را از نزدیک تماشا میکنند و تیمشان را تشویق می کنند بخاطر بالا رفتن ارزش سهام ان تیمی است که سهامش را خریده اند. یا اگر کارخانه هیتاچی روی روباط سازی سرمایه گذاری می کند بخاطر ارزش پولی ان است نه بخاطر بالا رفتن توان بشری.
رقص هم در این مغلطه گرفتار تجارت پر سود کلیپ اهنگهای پاپ و معمولا بی ارزشی شد که از رقص جز برای تهییج میل جنسی و نشان دادن اندام زن و تبلیغات استفاده نکردند. رقص هم صاحب اصول و مکاتب شد و البته به سیر خود ادامه داد و خواهد داد.
اجتماعی شدن و نگرش ذهنی ما این مسئله را بناچار قبول کرد که رقص جز برای امیال جنسی نیست. انچه که در اطرافمان می بینیم همیشه خود واقعیت هم نیست چه برسد به حقیقت مبتنی برذات . باید کمی ازاد اندیشانه تر بیندیشیم. باید فراتر از حدی که اجتماعی شدن در ما ایجاد کرده برویم. موسیقی ان را راحتتر میکند و رقص انرا ممکن.
رقص ایرانی هم دارای اصولی است مانند رقصهای دیگر نقاط جهان که به احتمال زیاد برامده از رقاصهای پادشاهان ایرانی هستند.
پادشاهان ایرانی از قبل از اسلام وتا محمدرضا شاه همگان دارای رقاصه بوده اند. احتمالا ان رقاصه ها نابغه رقص عصر خویش بوده اند (در این زمینه هیچ سندی در دست ندارم). حتی در زمان بعد از ورود اسلام هم پادشاهان ما رقص را با وجود اینکه در اسلام برخورد هایی و ضدیتهایی با ان شده است، در دربار خود بر پا می داشتند که باز هم برمی گردد به جذابیتهای جنسی رقاصه های زن.
بهر حال رقص ایرانی که به احتمال زیاد برگرفته از فرهنگ ایرانی قبل از اسلام هست پایه رقص کنونی ایرانی و عربی و رقص های خاور میانه است. چنانکه در دربار خلفای راشدین هم موسیقی و طرب بر پا و موسیقی دانان انها هم ایرانی بوده و نتیجتا موسیقی جنس ایرانی داشته و رقص را هم به سمت ایرانی بودن کشانده.
رقص ناب که مبتنی بر احساس ناب بشری است هم به احتمال زیاد از ایران نشئت گرفته و نتیجه اش همان رقص های بزرگ مرد حکمت، مولانا جلال الدین رومی ملقب به مولوی است(سماع). البته در چند و چون این نوع از رقص اطلاعات زیادی در دست ندارم و از نزدیک هم این نوع رقص را ندیده ام (مگر رقصهایی که به مناسبت بزرگداشت مولوی در قونیه ترکیه انجام می شود واگر بخواهید شمه ای از انرا ببنید: فیلم برکت / ران فلیک) ولی وقتی می شنوم که مولوی در حال رقص کلیات شمس را سروده افکار دیوانه کننده ای در مورد رقص به ذهنم می رسند.
(یکبار از رییس حوزه علمی ابهر در مورد رقص سوال کردیم گفت حرام است. یکی گفت پس مولوی که می رقصیده چی؟ گفت : ما از امامانمان تقلید می کنیم نه از امثال مولوی.)
رقصهای عارفانه و صوفیانه وقتی بروز می کرده که عارف دیگر طاقت تحمل وجد و شعف ناشی از حال عارفانه را نداشته و دیگر نمی توانسته کاری بجز رقص بکند. حال این را مقایسه با رقصهای کلیپهای پاپیولار بکنید. این جاست که می فهمیم چقدر در حق رقص اجحاف شده است.
رقص نمایشگر احساسات ناب بشری است. حتما هم قرار نیست بوسیله زنان زیبارو اجرا شود. همه ابناء بشر میتوانند از این توانایی خود بهره گیرند. این توانایی احتیاج به هیچ چیز ندارد مگر احساس، و دم را غنیمت شمردن.
رقص در زمان معاصر انقدر دارد اهمیت پیدا می کند که جای ورزش را بنظر من خواهد گرفت. من در رشته تربیت بدنی از ورزش اگر چیزی فهمیده باشم ان سلامتی بدن در گرو حرکات ورزشی است. ورزش عیبی دارد. ان عیب مفهوم بازی بودن ان است. همانطور که گفتم ورزش یعنی بازی ای بر مبنای برد وباخت. برد و باخت فی ذاته هیچ اشکالی ندارد ولی انسان مضطرب و افسرده دنیای کنونی دیگر نمی تواند برد و باخت را تحمل کند گرچه جوانان احتیاجشان به هیجان بصورت غیر طبیعی بیشترو بیشتر می گردد. بهمین خاطر ورزشهای بدون برد و باخت ولی همچنان هیجانی و سرگرم کننده رواج پیدا می کنند. یکی از ورزشهایی که رواج عجیبی پیدا کرده است ایروبیک است که تنه به تنه رقص است و در همین صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم هر روز پخش میشود.
حرفم را کوتاه میکنم : رقص ورزش هم هست چراکه حرکت بدنی هم دارد. حرف استادم را فراموش نمی کنم که گفت از رقص غافل نشو.
اسلام با رقص ، موسیقی ، مجسمه سازی ، سینما، تئاتر و خیلی چیز های دیگر مشکل دارد ولی هستند انسانهای وارسته ای که استفاده درست خود را از منابع زمین و توان انسانی خود می کنند و بنظر من نباید جلوی استفاده های درست را گرفت حال چه مسلمان باشیم چه مسیحی چه زرتشتی و حتی مارکسیست.
دوست عزیز؛ دم را غنیمت شمر.

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:17 توسط دُشان فکر نما| |
با هجوم وحشیانه تفکر مذهبی اقتدار همه جانبه ، جای اقتدار مصلحت اندیش را گرفت که فقط در حکومتهای قبیله ای وجود داشت . با گسترش حکومتها و تبدیل شدن به یک ایل واحد و در نهایت امپراطوری ها سطح خواست فردی بشر افزایش یافت.
نهایت خواست بشر تملک جهان و جان افراد داخل ان بود. دین با رویکردی دیگر گونه جان ومال افراد را در تصرف خود دراورد.دین با خود حرفهای بزرگی اورده بود که کسی نمیتوانست با ان مقابله کند.
در دین فرد شاید به اندازه اجتماع احترام می یافت. این اندازه گرچه هیچ وقت امکان بروز نیافت، همان احترام فردی ای بود که قرنها بعد به انسان توسط انسانگراها داده شد. احترامی شاید بیشتر از هر زمان در تمام اعصار.
انسان در دین خود را نمی یافت سعادت دروغینی که انسان را به خوبیها بشارت می داد نه بر اساس تاویل هایش درست می نمود نه بر اساس چینش مبنای اجتماعی توحیدی ای که بشارتش داده میشد.
بنای اصولگرایی تنها در دوره ای کوتاه امکان بروز یافت(دوره 30 – 40 ساله اول حکومت اسلامی) و گرچه نکات بسیاری همراه داشت ولی دوباره به مانند تمام ادیان سر به بیابان تضاد با اصول اولیه انسانی گذارد.
تمام ادیان اعم از انان که الهی خوانده می شوند و اعم از انها که الهی و توحیدی نیستند و نبودند به یک سرانجام رسیدند : خدا را کشته اند و باید برای او عزاداری کرد.
مردم عزادار در نهایت تاسف از مرگ بزرگ فرد موجود که فردیت را به انها بخشیده بود؛ سرمست وافسرده از ازادی ای که به انها بخشیده شده بود و امکان اینکه دیگر خودشان باشند و بس ودیگر ازادی بی حد انها را لبریز کند، خود فرمانروای خود شدند و ودیگر خود را در حد خدایی می دیدند. استحقاق ان را از طریق احاطه بر تمام دانایی ها و اطلاعات موجود در عالم می یافتند.
قبلا که خدا مرکز عالم بود ؛ با روشنگری و اطلاع از مرگ خدا اینک خود انسان مرکزیت خدا را به عهده گرفته بود. انسانگرایی جای خداگرایی را گرفته بود. سعادت گرچه هنوز موضوعیت داشت ولی رنگ خود را از دست داده بود.سعادت بازیچه ای سیاسی بود برای انتقال قدرت از دست عده ای به دست عده ای دیگر بوسیله ایدئولوژی. در واقع اگر تاریخ بخواهد کسی را برای کشته شدن خدا محاکمه کند همین سعادت گراها را باید محاکمه کند. چون سعادتی وجود ندارد. زندگی رنج است . سراسر جنگ و جدل و مبارزه است. شهوت پرستی و زن پرستی است. فریبندگی و لبندگی زنهاست.
چه سعادتی اگر انسان در درونش کشته می شود. استدلال دین روی اوردن به زن و شهوت است البته از نگاهی دیگر. دین قدرت را با چنگ و دندان میخواهد و انگاه دیکتاتوری دینگرایان به راه می اندازد. در تمام ادیان چنین بوده است. گرچه ادعا می شود خدا مرده است و نیچه براین مدعا اصرار می ورزد ولی خدا هنوز زنده است . دلایل بسیاری هست که خدا هنوز زنده است . چون خدا پنهان است پس مواظب باشید. اوست که خیلی چیز ها را هدایت می کند و اگر ازادش بگذاریم ما را انگونه میخواهد محصور میکند. من خدا را نمی کشم ولی با او مبارزه خواهم کرد و دستگیره زندگی خود را خود خواهم چرخاندو اگر قرار باشد بمیرم خود این کار را خواهم کرد.
یا خدا را میکشیم یا ازادی مان را فدا میکنیم. ما انگاه ازادی مان را بدست می اوریم که خدایی نباشد که مسیر مشخص کند. گرچه مسیرمان پر از رنج است ولی ما انسانیم وبرای تحمل رنج امده ایم. اگر هم خدا ما را در بهشت می افرید برای تحمل رنج می افرید. احتیاج به اثبات ندارد.
و اصالت اراده را انگاه میپذیریم که فرد خودمان را به عنوان یک انسان بپذیریم. روی من با انسانگراهاست: انسان مهمتر است یا دین؟
اگر دین مهمتر است انرا زیر پای احشام پست له شده می بینم. ولی اگر میخواهیم راهی برای زندگی درست بیابیم شما را نه مانند مارکسیستها به مطالعه تاریخ فرا میخوانم. تاریخ را دیگر باره بخوانیم ویاد بگیریم از گذشته و گذشتگان.
اولین راه مبارزه با خدا را هم اشاره میکنم تا بعد توضیح دهم : مبارزه با میل جنسی.
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:57 توسط دُشان فکر نما| |
ابزار تولید دیگه مثل گذشته نیست. فکر و اندیشه دیگه مثل گذشته نیستن. علم خیلی به سرعت رشد میکنه و نوع زندگی مردم داره عوض میشه. این از یه طرف و بروز مسائل فلسفی که بایدها و نبایدهای انسان معاصر رو(شما میتونید اسمش رو بذارید اخلاق) از نگاه تغییر یافته امروز داره بررسی میکنه باعث میشه به فکر فرو بریم که اینده رو چطور برنامه ریزی کنیم.
تولید شده های انسان دارن رشد پیدا میکنن. درسته؟ خوب. علم مهمه یا گندم؟ واقعا نمیشه گفت. ولی من یه روایت میگم ببینیم که چی میشه.
یه گروه از مردم هستن که گندم تولید میکنن. یه گروه دیگه ای از مردم هم هستن که تو ازمایشگاهن و دارن پژوهش میکنن و دارو و رباط و وسایل الکتریکی تولید میکنن . این مردمان با هم ارتباط دارن. گروه دوم که غذا تولید نمیکنن اوایل در قبال غذا به گروه اول دارو و کمک می رسوندن ولی با پیشرفتشون به رباطهاشون یاد دادن که کشت وذرع کنن. بعد غذا رو هم رباطها تهیه کردن. بعد از تهیه کردن غذا ، گروه دوم رابطه شو با گروه اول قطع کرد و شروع کرد به تولید رباطهایی که همه کارهای ریز و درشت اونارو انجام بدن.
روایت من به اینجا ختم نمیشه ولی تا همینجا شو میخوام بگم. ساختاری که فیلسوفای زیادی دنبالش بودن یعنی تولید علم ، خوب داره نتیجه میده . ولی چند وچون زندگی رو داره تغییر میده. قبلا اگه میخواستی کمونیسم رو اجرا کنی و انارشی بوجود بیاری و زندگی در کمونها رو تجربه کنی احتیاج به یه فرهنگ جهانی داشتی که بتونه قرار داد خودساخته پادشاهی رو لغو کنه ، فئودالیسم رو و برده داری رو روشن کنه و مردم رو در جریان این بردگی بذاره. با روشنگری های فراوانی که فیلسوفان کردند مشخص شد که انسان ارزش داره و این خود یکی از بزرگترین اکتشافات مهم بشر بود. فقط کافیه که به برده داری در تمام طول تاریخ نگاه کنید (حتی تاریخ اسلام که بردگی را قبول دارد حالا به هر نحو).
خوب اگه میدونیم انسان ارزش داره ، از یه طرف هم علم داره پیشرفت میکنه. چرا نمی ایم به این انسان رنج کشیده کمک کنیم. میونید چی میخواستم بگم ؟ میخواستم بگم کار رو تعریفش رو عوض کنیم. اصلا کار رو بسپریم دست رباطها و سندیکاهای کارگری رو نابود کنیم و بریم دنبال اکتشاف. رباط خودش هم تولید میکنه و همه کارها رو انجام میده. ما فقط میخوریم و میپوشیم. چطوره؟
این کار هزاران مشکل داره . اولیش اینه که انسان چی کار کنه؟ خوب جواب اینه . کسب علم و پژوهش و اکتشاف کیهان. ولی سوال بعدی اینه که علم وسعتش چقدره؟ تا کجا انسان میتونه اکتشاف کنه. سوال بعدی اینه که انسان بالاخره انسانه و دوست داره قدرت داشته باشه. ایا با تولید علم انسان خطرناکتر نمیشه ؟
یعنی از علمی که تولید میکنه بطرز خطرناکی استفاده کنه برای تولید سلاح.
روابط حاکمیت و ملت در ان جامعه چگونه خواهد بود؟ حتی اگه فیلم تخیلی هم نگاه کنین متوجه میشید که به حاکمیت در اون فیلم توجه شده. خدمتتون عرض کنم که از نظر من رسیدن به انارشی و یه کمون ازاد که مبتنی بر ازادی مطلق فردیه الان قابل دستیابیه. بخاطر اینکه هر چه نخوایم دولتی وجود داشته باشه باید فرهنگ بالاتری داشته باشیم و الان وسایلی در خدمت داریم که میشه باهاشون به اون هدف رسید ولی اربابان بزرگ ما تصمیم بر این دارن که بهتره ما حرف اونها رو گوش بدیم اخه ما برده های سیاسی اونهاییم.
دروغ بزرگی مثل دموکراسی(به شکل کنونیش) خط قرمزیه که ازادی جمعی رو تا حد بسیار کمی فراهم میکنه ولی انارشی به ازادی فردی بعنوان انسان توجه میکنه. یادم نمی ره شعار اولین اتحادیه های کارگری رو : انارشی نظم است و حکومت جنگ داخلی است.
و یادم نمیره حرف امام محمد غزالی رو که در بحثهاش گفته بوده : بودن حکومت ظالم بهتر از نبودن هیچ حکومتی است.
البته غزالی حق داشت تو اون وضعیت که برای گرفتن یک شهر و اضافه کردن اون به دارایی های یک پادشاهی چه خونریزیهایی که نمی شد. اون موقع بحث قرار داد اجتماعی نبود و مردم نااگاهتر از اونی بودن که بخوان در مورد این مسائل فکری بکنن. الان هم وضعیت خیلی فرق نکرده ولی پایه هاش اماده است و میتونه که یه تحول بوجود بیاد. البته فقط و فقط در اندیشه مردم. مسلمانها منتظرن که یه عامل خارجی وضعیت اونا رو تغییر بده خوب اینم یه کاریه دیگه. یه عده هم میخوان به زور دنیا رو تغییر بدن ، یه عده هم میخوان دنیا تغییر نکنه . مسیحیها منتظر مسیحن. ولی راهی که من انتخاب میکنم حرکته، من وا نمیستم که فوکویاما برای من تصمیم بگیره یا کاخ سفید یا کاخ کرملین یا بیت رهبری یا هر کوفت زهرمار دیگه .
من استین هامو بالا زدم. تف به این تکنولوژی اگه بدرد نخوره. اگه این کامپیوتر من بدرد نخوره با اینکه تنها چیزیه تو دنیا که خیلی دوستش دارم از پنجره پرتش میکنم بیرون.(بشنو و باور بکن).
یه اصل قدیمی هست که میگه اگه میخوای کار مهمی بکنی باید قدرت داشته باشی. من میگم مرگ بر قدرت ، حتی اگه بخوام اینو عمل کنم باید قدرت داشته باشم. معنیش این میشه که اگه راست میگم میرفتم مثل احمدی نژاد خودمو می چسبوندم به این اخوندها و اونقدر با اونا این ور و اون ور میرفتم تا به عنوان رجال سیاسی شناخته بشم بعد یواش یواش از این اداره به اون اداره اخرشم یا رییس جمهور میشدیم یا چوب لباسی رییس جمهور.
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:56 توسط دُشان فکر نما| |