تبليغاتX
دُشان فکر
دُشان فکر

ماده اول – تمام افراد بشر آزاد بدنیا می ایند و از لحاظ حثیت و حقوق با هم برابرند. همه دارای عقل و وجدان هستند و باید نسبت به یکدیگر با روح برادری رفتار کنند.

ماده دوم:

 (1) – هر کس می تواند بدون هیچگونه تمتیز مخصوصا از حیث رنگ ، نژاد ، زبان مذهب ، جنس ، عقیده سیاسی یا هر عقیده ی دیگر و همچنین ملیت ، وضع اجتماعی ، ثروت ، ولادت یا هر موقعیت دیگر ، از تمام حقوق و کلیه آزادی هایی که در اعلامیه حاضر ذکر شده است، بهره مند گردد.

(2) – بعلاوه هیچ تبعیضی بعمل نخواهد امد که مبتنی بر وضع سیاسی ، اداری و قضایی یا بین المللی کشور یا سرزمینی باشد که شخص به ان تعلق دارد، خواه این کشور مستقل ، تحت قیمومت یا غیر خودمختار بوده یا حاکمیت ان به شکلی محدود شده باشد. ماده سوم – هرکس حق زندگی ، ازادی و امنیت شخصی دارد.

ماده چهارم - احدی را نمی توان در بردگی نگاهداشت و داد و ستد بردگان به هر شکلی که باشد ممنوع است.

ماده پنجم – احدی را نمی توان تحت شکنجه یا مجازات رفتاری قرار داد که ظالمانه یا بر خلاف انسانیت و شئون بشری یا موهن باشد.

ماده ششم – هر کس حق دارد که شخصیت حقوقی او در همه جا بعنوان یک انسان در مقابل قانون شناخته شود.

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:35 توسط دُشان فکر نما| |
کتاب من از ژاپن امده ام . کتابیی پر از دغدغه های یک دانشجوی ایرانی است که درس و دانشگاه تهران رشته بهداشت کار را رها می کند تا در ژاپن کار کند و سختی های فراوان را متحمل میشود سختی هایی از جنس سختی های افغانی ها در ایران.
کتاب پر از دغدغه های فرهنگی و انسانی است که توصیه می کنم بخوانید
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 3:21 توسط دُشان فکر نما| |

پرچم آنارشیسم

 

آنارشیسم بودن در ایران به دهه های قبل از انقلاب بر میگردد که البته بخاطر نااگاهی به کمونیسم مارکسیستی تبدیل می شد. مارکسیسم همان استبداد فلسفی است. اگر فرد هم بر شما حکومت نکند دیکتاتوری فلسفه هگلی مارکسی خواهد بود.

آنارشیسم هم دارای مبانی مشترک اندکی با مارکسیسم است. در کمونیسمش که البته فرق اساسی دارند. در انقلابی بودنشان و در ....

آنارشیسم یا نئو انارشیسم مکتبی است برای اینده . برای دانایان. چون سیستم پذیر نیست نتوانسته تشکیلات و سپس تاثیر زیاد داشته باشد. ولی با افزایش اگاهی تاثیرش بیشتر خواهد شد . همچنان که می بینید سیستم فدرالیسم در جهان افزایش می یابد.

توضیح بیشتر در مورد انارشیسم را بعدا خواهم داد ولی اول باید از چیز های جدید نفرت داشت. طبیعی است.

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 17:31 توسط دُشان فکر نما| |
پس از قرنها بار دیگر فرصت ان فراهم امد که یک کاریزما بتواند حرکت ایدئولوژیک بزرگی انجام دهد و دوباره خاکهای نشسته بر روی ایدئولوژی اسلام  را کنار بزند.
خمینی هوشمندانه از فقر آگاهی مردم استفاده کرد و از هجمه نادانی ای که در خلال سلطنت قاجاریه بوجود امده بود نهایت استفاده را برد. حرکت خمینی یک حرکت ایدئولوژیک بود بدین مفهوم که در نیت خود  به فکر اصلاح جهان و جامعه خود بود چنانچه در جوانی خود و طرفداری هایی که از مدرس می کرد خود گویای این مطلب است. مسئله مهم این است که چون تجربه حکومت اسلامی در هیچ زمانی وجود نداشت پس خمینی می بایست از ارمانها و کتابهای و اندیشه های قدما چیزی را خلق میکرد و به اجرا در می اورد. کاری که نهایتا چون از صافی یک فرد  می گذرد دیکتاتوری خواهد بود. مسئله انتخاب روش حکومت داری نم بایست در گرو اندیشه یک فرد یا یک عده باشد چون احساس مسئولیتها متفاوت خواهد بود و صف ارایی های مجدد را بوجود خواهد اورد همچنان که بوجود اورده است.
در حول و حوش انقلاب خمینی اشتباه نکرد، جنبش دانشجویی اشتباه نکرد، مارکسیستها اشتباه نکردند، شاید این انتخاب کلی مردم برای گرایش بود که اشتیاه بود. این عوام بودند که مثل همیشه اشتباه کردند. ان از انتخاب رضا شاه و شادی مردم این هم ار انتخاب خمینی و باز هم شادی مردم. خمینی اخرین کاریزمای اسلامی نخواهد بود ولی اخررینی خواهد بود که روش حکومت داری را انتخاب خواهد کرد.  نظر اسلام برای عامه بخوبی روشن شده است. گرچه مردم ایران در زمینه بیاد اوری تاریخی جزو احمق ترین مردم جهانند ولی جهانی شده فکر و مسئولیتها می تواند ان کمبود را تا حدی جبران کند
گفته می شود امام زمان در راه است . ما با راه او در تضاد نیستیم ولی چون با نام امدنش در اندیشه این مردم سوئ استفاده می شود ما از خیر امدنش می گذریم و ترجیح می دهیم بجای عامل خارجی خود مسئولیت دنیا را بعهده بگیریم.
خمینی گر چه اشتباه تاریخی بزرگی را از نظر انتخاب روش حکومت داری و عناد با دنیای جدید مرتکب شد ولی باز به عنوان یک انسان بزرگ برای او احترام قائلم.
باشد تا اشتباههایش جبران شوند.
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:47 توسط دُشان فکر نما| |
بچه ها سلام،

دلم براي همه شما تنگ شده ، اينجا شب و روز با خيال و خاطرات شيرينتان شعر زندگي ميسرايم ، هر روز به جاي شما به خورشيد روزبخير ميگويم ، از لاي اين ديوارهاي بلند با شما بيدار ميشوم ، با شما ميخندم و با شما ميخوابم . گاهي « چيزي شبيه دلتنگي » همه وجودم را ميگيرد .
کاش ميشد مانند گذشته خسته از بازديد که آن را گردش علمي ميناميديم ، و خسته از همه هياهوها ، گرد و غبار خستگيهايمان را همراه زلالي چشمه روستا به دست فراموشي ميسپرديم ، کاش ميشد مثل گذشته گوشمان را به «صداي پاي آب » و تنمان را به نوازش گل و گياه ميسپرديم و همراه با سمفوني زيباي طبيعت کلاس درسمان را تشکيل ميداديم و کتاب رياضي را با همه مجهولات زير سنگي ميگذاشتيم چون وقتي بابا ناني براي تقديم کردن در سفره ندارد چه فرقي ميکند ، پي سه مميز چهارده باشيد با صد مميز چهارده ، درس علوم را با همه تغييرات شيميايي و فيزيکي دنيا به کناري ميگذاشتيم و به اميد تغييري از جنس «عشق و معجزه» لکه هاي ابر را در آسمان همراه با نسيم بدرقه ميکرديم و منتظر تغييري ميمانيدم که کورش همان همکلاسي پرشورتان را از سر کلاس راهي کارگري نکند و در نوجواني از بلنداي ساختمان به دنبال نان براي هميشه سقوط ننمايد و ترکمان نکند ، منتظر تغييري که براي عيد نوروز يک جفت کفش نو و يک دست لباس خوب و يک سفره پر از نقل و شيريني براي همه به همراه داشته باشد .

کاش ميشد دوباره و دزدکي دور از چشمان ناظم اخموي مدرسه الفباي کرديمان را دوره ميکرديم و براي هم با زبان مادري شعر مي سروديم و آواز ميخوانديم و بعد دست در دست هم ميرقصيديم و ميرقصيديم و ميرقصيديم .

کاش ميشد باز در بين پسران کلاس اولي همان دروازه بان ميشدم و شما در روياي رونالدو شدن به آقا معلمتان گل ميزديد و همديگر را در آغوش ميکشيديد ، اما افسوس نميدانيد که در سرزمين ما روياها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشي به خود ميگيرد ، کاش ميشد باز پاي ثابت حلقه عمو زنجيرباف دختران کلاس اول ميشدم ، همان دختراني که ميدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکي مينويسيد کاش دختر به دنيا نميامديد.

ميدانم بزرگ شده ايد ، شوهر ميکنيد ولي براي من همان فرشتگان پاک و بي آلايشي هستيد که هنوز « جاي بوسه اهورا مزدا» بين چشمان زيبايتان ديده ميشود ،راستي چه کسي ميداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبوديد ، کاغذ به دست براي کمپين زنان امضاء جمع نميکرديد و يا اگر در اين گوشه از « خاک فراموش شده خدا » به دنيا نمي آمديد ، مجبور نبوديد در سن سيزده سالگي با چشماني پر از اشک و حسرت « زير تور سفيد زن شدن » براي آخرين بار با مدرسه وداع کنيد و « قصه تلخ جنس دوم بودن » را با تمام وجود تجربه کنيد . دختران سرزمين اهورا ، فردا که در دامن طبيعت خواستيد براي فرزندانتان پونه بچينيد يا برايشان از بنفشه تاجي از گل بسازيد حتماً از تمام پاکي ها و شادي هاي دوران کودکيتان ياد کنيد .

پسران طبيعت آفتاب ميدانم ديگر نميتوانيد با همکلاسيهايتان بنشينيد ، بخوانيد و بخنديد چون بعد از « مصيبت مرد شدن » تازه « غم نان » گريبان شما را گرفته ، اما يادتان باشد که به شعر ، به آواز ، به ليلاهايتان ، به روياهايتان پشت نکنيد ، به فرزندانتان ياد بدهيد براي سرزمينشان براي امروز و فرداها فرزندي از جنس « شعر و باران » باشند به دست باد و آفتاب ميسپارمتان تا فردايي نه چندان دور درس عشق و صداقت را براي سرزمينمان مترنم شويد .
رفيق ، همبازي و معلم دوران کودکيتان
فرزاد کمانگر - زندان رجايي شهر کرج

تا ابدیت جاری

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:23 توسط دُشان فکر نما| |
یکی برام تعریف می کرد می گفت تو تاریخ بیشترین مبارزات با معلمان و پزشکان بوده چون بیشتر از همه در مناطقی بودن که هر کس اونجا نمی ره و شرایط بد و موقعیتهای مختلف رو تجربه می کنن و اگه کمی فکر کنن متوجه نکاتی می شن که به ذهن هر کس خطور نمی کنه.

اره فرزاد تو هم معلمی بودی که در محروم ترین منطقه های این مملکت مشغول تدریس و تفکر بودی. همش به خودت می گفتی این وضع چرا پیش اومده؟ چرا اینجا باید اینطوری باشه؟ چرا در مورد این مردم و  این دانش آموزا اجحاف میشه؟ مگه اونا با بقیه فرق می کنن؟ چرا اینجا ابادانی و دانایی نیست و وجود نداره؟ اونجا هیچی نبود تا تو رو مشغول کنه و بیشتر فکر و تدبر بود که تو رو مشغول می کرد. یه روز به خودت گفتی باید بین این خاکی که اینجا هست با این ادما فرقی وجود داشته باشه پس چرا هیچ احترامی هیچ عدالتی هیچ امیدی دیگه وجود نداره؟

احترام انسان به خودش کجا رفته ؟ وضع مردم و فرهنگشون چرا اینطوری شده؟ چرا همه از یه چیزی می ترسن؟اون چیه؟ چرا من باید حرفایی که از جای دیگه ای برام میفرستن برای بچه ها بگم بچه هایی که زبون وانا رو هم بلد نیستن؟  چرا اموزش و پرورش همش به من تاکید می کنه که فلان حرف رو بزن و فلان حرف رو نزن؟ مگه اون حرفایی که ضرری هم برای بچه نداره و آگاهترش میکنه بگم چی میشه؟ بالایی ها از چه میترسن؟ من چرا باید یک معلم باشم؟ ایا با معلمی میشه پولدار شد؟ فکر نمی کنم با معلمی بشه پولدار شد. پس چرا؟....

فرزاد جان من هم معلمم. یک معلم جوان مثل تو. جایی مثل جای تو. دانش اموزای منم زبون بالایی ها رو نمی فهمن.منم بیشتر وقتم به فکر کردن میگذره. احتمالا من دانایی و خرد تو رو ندارم. اینکه فعال حقوق بشر باشی باید مسئولیت سنگینی داشته باشه. نمی دونم چطور میشه تو اون وضعیت دور  و گرد وخاک به حقوق بشر و تعالی انسانی فکر کنی ولی وقتی میبینم که جونت رو گذاشتی سر این راه امیدوار می شم که اگه ادمایی مثل تو تو این دنیا باشن بالاخره خودشون هم اگه کاری نکردن دانش اموزاشون یا دیگرانی که درس میگیرن نتیجه ای به بار می ارن.

فرزاد تو واقعا معلم بودی . من که درس بزرگی گرفتم. اینایی که تو رو دارن اذیتت می کنن یا می خوان به دارت بزنن واقعا مهم نیست کین ولی من بزرگ ترین ارزوم اینه که وقتی طناب رو انداختن دور گردنت از ارمانهات بر نگردی . سخته ولی بزرگ باش. مطمئن باش وقتی روی طناب دار داری این ور و اون ور میری نشانی از پرچم ازادی خواهی بود. ما هم روزی مثل تو میشیم چه زود چه دیر . چون دانش اموزای خوبی برای تو خواهیم بود. حداقل من سعی میکنم اینطور باشم.

فرزاد جان برای معلمهای دلسوز مایه ی افتخاری.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 12:17 توسط دُشان فکر نما| |