تبليغاتX
دُشان فکر
دُشان فکر

حداقل کاریست که می توانیم... .

اگر مایل بودید امضاء کنید!

 

 

محکوم کردن شلاق زدن دختر پاکستانی در ملاء عام

http://www.petitiononline.com/pk001/petition.html

 

 

اعدام دل آرا دارابی را متوقف کنید 

http://www.petitiononline.com/DL2222/petition.html

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:4 توسط دُشان فکر نما| |

 

خادمان بارگاه عظیم حق تعالی را چه شده است ؟!  این اندازه غل و غش در عمارت الله از سوی چاکران بی سابقه است ، چاپار هم چاپارهای قدیم .
نمی دانم این کاستی را به هفت طبقه بودن آسمان و درازی راه ، و به طبع آن خسته شدن چاپارها نسبت بدهیم ، یا به سیستم بوروکراسی ، تا آنجاکه بارگاه الله نیز از آن بی نیاز نبوده.
نتیجه هرچه باشد ، این ایراد به قوت خود باقیست که چرا بعد از گذشت چندین ماه از مراسم دعای باران! ، خواست هایمان امروز باید رنگ عمل به خود ببیند ؟!
باری، با این تجربه ای که بدست آوردیم اگر داستان به همین منوال باشد ، گمان می کنم اگر آقایان معمم اوایل پاییز یا حتی اواسط تابستان اقدام به اجرای مراسم دعای باران بکنند! ، بارندگی را در زمان مناسب و دلخواه داشته باشیم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:51 توسط دُشان فکر نما| |
_فکر می کنم با این سیاستهای دولت جدید مذاکره مستقیم بین ایران و امریکا چندان دور از دسترس نباشه !.
_ فکر نمی کنم !  به قول معروف رابطهء ما رابطهء گرگ و میشه.
_ این چه حرفیه؟! کدوم خری اینو گفته ؟!
_ (با حالتی شکّه شده) آقا!

تمام روز پکر بود ، حتی قرارهای قبل از ظهر را کنسل کرده بود .
در اتاق باز شده و با عجله بیرون آمد. و به سمت در خروجی حرکت کرد ، هنوز از خانه خارج نشده بود که خدمتکار از پشت سر در حالی که کاسهء سوپی در دست داشت ، ملتمسانه گفت : آقا!.

پسرک ، بعد از مدتها انتظار ، از اینکه به خواسته اش می رسید بسیار خوشحال بود
پدر دست پسرش را محکم گرفته و با احتیاط از عرض خیابان عبور کردند ، چند قدمی بیشتر نرفته بودند که پسرک گفت: آقا! و به دوچرخهء پشت شیشهء مغازه اشاره کرد.

محسن : دو
مهدی: چند؟!
_دو
_ننوشتم
_چهار چی؟
_(به علامت تآیید سرش را تکان می دهد)
_برگتو بده
_نه، نشون می دم بنویس!
مهران : آه، ساکت به آقا می گما!
محسن: خفه ، بزمچه
_می تونی بنویسی؟
_یه خورده بالاتر بگیر !
مهران : آقا اجازه!

_لعنت به این زندگی (پکی به سیگار می زند)
دختر و پسر جوانی به او نزدیک می شوند ، آرام می گوید : مادر این زندگیو ... (پک دیگری می زند) .
دختر و پسر جوان از کنار نیمکت عبور می کنند. چند متری دورتر نشده اند که کیف پول پسر از جیبش به زمین می افتد .
لحظه ای درنگ میکند و بالاخره می گوید : آقا پسر ، کیف پولت! 

_کارگردان شهیر روسی، سازندهء فیلم نوستالژیا ، 9 حرفیه؟!
_تارکوفسکی
_شنیدی چی می گفت؟!
_مردتیکه ، نمی دونم مردمو چی فرض کرده ؟!
_حقمونه ، ندیدی مثل گوسفند هر چی می گه نوشخوار می کنن.
_(با حالتی آهنگین) ملت تو ما شدیم کوروش والا
_ موجودی که بر بدن گوسفند چسبد و خون خورد ، سه حرفیه؟
_ آقا!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:46 توسط دُشان فکر نما| |
 نمی دانم ترس با چه تعریفی می تواند مفهوم کامل خود را داشته باشد . بی گمان مهمترین یا دست کم یکی از مهمترین دلایل آن ناشناخته بودن و عدم آگاهی ما از موضوع مورد نظر است.
همین داستان معاد(خصوصآ نوع وحشتناک آن که بهشت و دوزخ را با جزئیات ترسیم می کنند) پاره ای از مواقع بواسطهء تعاریفی که نمایندگان خداوند! در مورد جهان بعد از مرگ عرضه می کنند ،  علیرغم خواستمان به خاطر ترسی که از عواقب کارمان داریم ، از خواست های شخصی صرف نظر می کنیم.
باری آن موقع ها که سنگ اسلام را به سینه می زدم، آنگونه که باید الله و اهالی مدینه را نمی شناختم . به هر حال خدایی که من بدان اعتقاد داشتم نه 180 درجه بلکه چیزی در حدود 90 درجه (فعلآ این را داشته باشید ، هر زمان نقاله! داشتم دقیق ترش را خدمتتان عرض خواهم کرد)  با الله ای که من الان می شناسم فرق داشت . با این مقدمه ، می خواهم بگویم به خاطر ترس بعد از قبر بود که الله (یا نمایندگان الله) زین بر پشتم نهاده و از من و اعتقاداتم سواری می گرفتند. بعد از آنکه عطای الله را به لقایش بخشیدم زندگی از جهاتی به مذاق مان شیرین تر شد. فکر می کنم بعد از آن موضوع آزادتر شدم، دیگر مجبور نبودم فعلی را که به نظرم نه عقلانی بود و نه اخلاقی ، صرفآ به خاطر اینکه الله میخواست انجام دهم. دیگر مایل نبودم در برابر تفکراتم در هیچ زمینه ای مانع ایجاد کنم که نکند الله ناراحت شده و چند سالی بیشتر بسوزاندم! دیگر ...
کوتاه سخن آنکه در برابر {الله ،حوری، جوی شیر و عسل و محشور شدن با انبیاء} ، {انسانیت ، هنر ، "س.ک.س و شراب " و زندگی } را انتخاب کردم.
به قول خیام:
گویند کسان بهشت با حور خوش است           من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار               کآواز دهل شنیدن از دور خوش است

چگونه است مبلغین دین(نه همهء ادیان) با قطع و یقین از چیزی می گویند که هیچ دلیل قانع کننده ای برای اثباتش ندارند؟! ناراحت کننده ست ، وقتی می بینیم بسیاری برخلاف خواست انسانی و شخصیشان ، صرفآ به خاطر ایدولوژی ( خاصه در این مورد مذهب) ملزم به کارهایی هستند که ایدولوژی می خواهد ، تآسف بار ست وقتی می بینیم ، شخصی به خاطر دین و مذهبی که دارد از امکانات و زیبایی های زندگی و طبیعت چشم بپوشد و وقتی مُرد به وعده هایی که داده شده بود نرسد!  هر چند شخص مرده هیچوقت این موضوع را متوجه نخواهد شد!
نمی دانم خدایی وجود دارد یا نه ، ولی اگر وجود داشته باشد ، با گاندی بسیار موافق خواهم بود که می گوید: "حقیقت خداست".

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 2:25 توسط دُشان فکر نما| |
_"تقصیر خودت است، من که بدت را نمی خواستم ، خودت خواستی اهلیت کنم."
_ "همین طور است."
.
.
.
_اگه دوسم داری ، فراموشم کن!
_ ... (با چشمانی اشک بار) چی می گی؟! ، مگه میشه؟!
.
.
.
_ " و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب، بالاخره آدمی زاد یک جوری تسلا پیدا می کند دیگر) از آشنایی با من خوشحال می شوی ، دوست همیشگی من باقی می مانی ... "
.
.
.
تقریبآ مطمئن بود که این مطلب را نخواهد خواند ، اصلآ این موضوع چه اهمیتی داشت؟! برای خودش نوشته بود! ، "واسه خاطر رنگ گندم"

Happy Birthday to you

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 22:24 توسط دُشان فکر نما| |
برای خوش آغازی به عنوان یک انسان که تا بیست سالگی بناخواست مسلمان بوده ام ( البته با کسر و نقصان) باید به آنانی که هنوز در آغوش گرم و باصفای اسلام عزیز اقامت دارند بگویم " ای کسانی که ایمان آورده اید ، مبادا از باخت در مقابل سعودی ها ناراحت شوید که در آن حکمتی قرار داداه اند ، آیا پند نمی گیرید؟!"
هر چند ترکیب اولیه تیم ملی نشان از بزدلی و ترس دائی داشت اما حضور یکصد هزار هواخواه ایرانی و نبوغ و قابلیت های فردی برخی بازیکنان شرایط را برای پیروزی مهیا و آماده کرده بود ، تا اینکه چهره بدگل و زشت آقا آرادانی را تصویر بردار پخش تلویزیونی نشان داد ، با صحبتهایی که قبلآ از ابراهیم نبوی در خصوص نحس و بداختر بودن احمدی نژاد خوانده بودم ، و چون مطالب سید نبوی برای من حکم یونجه را دارد برای گاو (دور از جان گاو!) ، با دیدن آن یوسف ثانی به قارداشیم ( همانند من غرق در تماشای بازی بود ) گفتم : می بازیم ، این خط این نشان ، و باختیم .
آخه دیکتاتور ، برای تبلیغات الزامآ باید بلندشی بری استادیوم ، اِی زیر گِل بری ، اِی نیسان بزنه بهت ، اِی که دیگه قیافه و وجود عوام فریبت رو نبینیم. 
نکته جالب حرفهای دائی بود بعد از بازی ، در قسمتی از صحبت هایش گفته بود  " در فوتبال همیشه نمی توان پیروز بود " !  ، یکی نبوده به این مرتیکه بگه ، پنج بازی سه مساوی ، یک باخت و یک پیروزی ، معنای همیشه پیروز بودن را نیز در این رژیم پربرکت دانستیم.
از BBC شنیدم بعد از اینکه دائی از دستور به استعفاء! امتنا کرده او را برکنار کردند ، البته همانطور که بارها گفته شده ، تکرار می کنم که مشکل فوتبال یا در حالت کلی ورزش ما ، دائی ، یا شخص دیگر یا فلان رئیس فدراسیون نیست ، مشکل سیستم موجود در ورزش است ، مشکل دخالتهای گاه و بیگاه سران حکومت و سیاسیون و حتی روحانیون در ورزش ست ، مشکل سیستم ولایت فقیهی حاکم بر جامعه ست، هر چند اگر رژیم پربرکت استیلاءی کثیفش را از ورزش بردارد با این امکانات و شرایط هم ورزش شرایط خیلی بهتری را تجربه می کند.
نکته آخر اینکه تیمی که با جادو ، خواندن دعا (خصوصآ ابو حمزهء ثمالی) استدعاءی کمک از امام زمان ، جعفر صادق و ابالفضل و دیگر دوستان (شکر خدا کم هم نیستند!) بسته بشود ، نتیجه ای بهتر از این نمی تواند بگیرد. ثانیآ اگر قرار به کمک کردن الله و دوستان مدینه باشد ، طبیعیست که به سعودی ها کمک کنند ، به هر حال خودی هستن ، مغز خر که نخوردن !
کوتاه سخن آنکه خانه از پای بست ویران است.
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:36 توسط دُشان فکر نما| |