تبليغاتX
دُشان فکر
دُشان فکر

"عمر مورچه های نر فقط دو هفته ست یعنی پس از جفت گیری می میرند" به گمانم راز این مضمحل شدن و طریقت ماندگاری بیشتر را دانسته ام . با اینهمه زندگی دو هفته ای بعلاوه س.ک.س را  بر زندگی مورچه های کارگر که هشت تا ده ماه عمر می کنند ، بی آنکه معنای واقعی زندگی را دریافته باشند، ترجیح می دهم. از زمانی که راز  ماندگاری را دانسته ام ، بارها به بهانه های مختلف از ماموریت الهی و زمینی خود طفره رفته و دم به تله نداده ام (همین که زنده ام گواهی بر این ادعاست). تا اینکه ...
عزیزترین هم باشی بالاخره یک روزی صدایشان در می آید ، نمی دانم می دانی یا نه ، نوع ما شدیدآ مقید به زندگی و قوانین اجتماعی اند ، و شوربختانه در این بین فرد گرائی هیچ جایگاهی ندارد . این بود که مستقیم و غیر مستقیم می گفتند : "کار کن تا کاهل نشوی و رزق از خدا دان تا کافر نشوی"  .
چون از حقوق خود آگاه بودم و خود را به مانند هر جاندار دیگری آزاد می دیدم ، و چون خود را از دید قبیله سخت کاهل و کافر یافتم بهتر دیدم بسان رهنوردانی که اخوان ثالث می گوید ، کوله باری بر پشت برداشته و ترک دیار و طایفه و قبیله کنم . صبح روز دوشنبه بود ، بی آنکه کسی متوجه من باشد از خانه بیرون زده و به سمت سرزمین های کمتر شناخته برای شما و ناشناخته برای ما حرکت کردم. هنوز چند مایلی دورتر نشده بودم که فکر کردم ترک خانواده ، دوستان و وطن و حتی آنانی که دوستشان ندارم ولی به نوعی به وجودشان عادت کرده ام چقدر سخت است. غرق در این افکار و وسوسه بازگشت بودم که صدا و جمله ای آشنا تمام توجهم را متوجه خود ساخت ، " تنها خوشحالی من این است که در نهایت حریت زندگی می کنم "
خودش بود ، خر باشعور و فهمیده ای که روزی روزگاری داستانش را خوانده بودم. به یاد آوردم که او را در ذهنم سکنی داده بودم تا با آرامش و آسایش بچرد و آنگونه که می خواهد بیاندیشد. این عبارت به تنهایی عاملی بود که نه تنها دیگر به بازگشت فکر نکنم بلکه مصمم تر و با اشتیاق بیشتر به راهم ادامه دهم.  
بعد از چند روز راه رفتن به مزرعه ای رسیدم ، از این موضوع بسیار خوشحال بودم مخصوصآ وقتی فکر می کردم نسبت مزرعه به گندم مانند اوربیتال است به الکترون و طبیعتآ احتمال یافتن گندم در مزرعه بیش از جاهای دیگر است. در چند روزی که در راه بودم هیچ گندمی برای تناول پیدا نکرده بودم ، نه اینکه گرسنه بمانم نه ، ولی خوراکی هایی که مصرف می کردم ، خیلی با سیستم گوارش بدنم(اگر داشته باشم!) جور نبود . برای همین دور از جان شما گاه و بیگاه دچار اسهال و لینت شکم شده و موجبات ناراحتی و رنجش جانوران در مسیر راهم را ناخواسته فراهم کرده بودم . "بخشایش و ترحم بس نیکو است خاص بر این بی زبانان"
فکر می کنم با این توضیح خوب درک کنید که رسیدن به یک مزرعه چقدر می توانست برای من اهمیت داشته باشد . باری،  تازه فردای آنروز بود که متوجه شدم مزرعه متعلق به پیر مردی ست مهربان. این موضوع را زمانی متوجه شدم که درست یک روز تمام در مزرعه گشتم و تا حد توان از نعمات موجود از جمله گندم بهره ها بردم وقتی برای نوشیدن آب به کنار نهر رفتم ، پیر مردی را دیدم که ناملایمات زندگی، چین و چروکهای فراوانی بر صورتش نگاشته بود . قیافه پیر مرد در نگاه اول بسیار خشن می نمود. ولی منی که شرایطی شبیه شرایط زندگی پیر مرد را تجربه کرده بودم ، نیک می دانستم که همهء اینها ظاهر قضیه ست  به همین خاطر بدون اینکه ترسی به دل راه دهم به او نزدیک شدم . راستی یادم رفت که بگویم او تنها نبود ، کنار دستش جوانی نشسته بود که گمان می کنم دانشجو بود ، از کجا می دانم؟! خیلی ساده ست ، من هیچ وقت نه دانشجو و نه جوانی با آن شکل و هیبت دیده بودم . بنابراین خیلی ساده بود که حدس بزنم این جوان باید دانشجو باشد!.
نزدیک تر که رفتم متوجه شدم در مورد وضعیت کشور و انتخابات ریاست جمهوری صحبت می کنند ، تمامی جزئیات گفت و شنود را به خاطر ندارم ولی خوب به خاطر دارم وقتی دختر جوان از پیر مرد پرسید : "چرا مردمان قابل را در امور دولت دخالت نمی دهد و اشخاص بی سرو پا و مجهول الحال را مدیر ادارات می نماید ؟"
پاسخ داد: " او صدارت را به جهت شخص خود می کند ، نه برای دولت . خود خواهست نه دولت خواه . چون در خود آن لیاقت و استعداد را نمی بیند که از روی استحقاق به مقام منیع صدارت نایل گردد ، صدارت را تنزل داده با وضع پست خود برابر می نماید . اشخاص بزرگ عاقل را اگر شریک خود سازد و دخالت دهد ، کم خردی و نادانی خودش ظاهر می شود . پس اشخاص پست ناقابل را بر سر کارها می گذارد تا خود بر آن ها تفوق داشته باشد."
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:0 توسط دُشان فکر نما| |
با توجه به عملکرد و کارنامهء آقایان موسوی و کروبی طی سالهای گذشته ، به اعتقاد بنده در بسیاری از زمینه ها (مانند حقوق بشر) نقد های بسیار جدی بر ایشان وارد است ، با این حال جای شادمانی ست که نامزدهای موسوم به جریان اصلاح طلب ریاست جمهوری (کروبی ، موسوی) در طی مدتی که برای کسب کرسی ریاست جمهوری دورهء دهم تلاش می کنند ، بارها در جلسات و سخنرانی های خویش از دغدغه های حقوق بشری سخن رانده اند ، دست کم می توان امیدوار بود به پاره ای از مسائل که مصداق کامل نقض حقوق بشر است ، معترضند .  همین که کروبی به اعدام کودکان زیر 18 سال ایراد می گیرد ، به اعتقاد من ، به تنهایی نکتهء مثبتی است. باری، بهبود وضعیت حقوق بشر در ایران از طرف هر کسی ، و به هر اندازه ای مسرت بخش و در نهایت امیدوار کننده ست.

 امروز مطلبی خواندم از قول مهدی کروبی در روزنامهء اعتماد (2/12) . بهتر بگویم ، جوابیهء مهدی کروبی بود به حسین بازجو مدیر مسئول فحش نامهء کیهان، نکات جالبی را آقای کروبی مطرح کرده اند . شخصیت و لحن بی پرده و صریح کروبی که کمتر در سران و مسئولان حکومت دیده می شود ، غنیمت است در مواجه با افسار گسیخته گانی همانند حسین شریعتمداری .

از خبر اعدام دل آرا دارابی بسیاری متآثر شدن ، گمان می کنم با اعدام این دختر جوان این جنایتکاران و الله آدم خوار شان چند روزی آرام بگیرند. 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:10 توسط دُشان فکر نما| |
حضرت آيت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی !
پیام تسلیت شما به مناسبت شهادت! زائران حسینی را خوانده ، و به حق متآثر شدم . در قسمتی از پیامتان گفته اید :
"متهم اصلي در اين جنايت و نظائر آن، نيروهاي امنيتي و نظامي آمريکايند که به بهانه ي مقابله با تروريسم، کشوري اسلامي را ستمگرانه اشغال کرده و دهها هزار انسان را در آن به خاک و خون کشيده و روز بروز ناامني را در آن افزايش داده اند. رشد علفهاي هرزه و زهرآگين تروريسم در عراق، بي گمان در سياهه ي جنايات امريکا نوشته مي شود و دستگاههاي اطلاعاتي امريکايي و اسرائيلي نخستين متهمان آنند."
رسانه های غربی در طی دو سال گذشته بارها گزارش داده اند "افرادی مرتبط با سپاه قدس به اتهام وارد کردن تسحیلات نظامی از ایران به عراق دستگیر شده اند" ای غربی های بی پدر شما چه فکر کرده اید ؟! ای پست فطرت ها ، ظهور آقا نزدیک است ایمان بیاورید ! اگر نیاورید آقا که آمد می گویم چوب در ماتحت تان کند (آنهم بصورت عمودی!).
ثانیآ گمان مکنید که سلاح چیز مخربیست ، بنده تا آنجایی که اطلاع دارم برخی مواقع استفاده از تسلیحات هم می تواند در بازسازی و بهبود شرایط کاربرد داشته باشد! (بالاخره قبل از ساختن برج باید زمین رو مسطح کرد)
رهبرم ، آقاجان ! یک اعترافی بکنم ، وقتی از تروریسم حرف می زنید ، نمی دانم چرا نام سازمانهای برادر "حماس و حزب الله" در کنار گروههای تروریستی در ذهنم نقش می بندد. وقتی از روسیاهانی که دستشان به خون مظلومان آغشته شده صحبت می کنید ، نا خود آگاه یاد کشته شدگان سال 67 می افتم، به یاد می آورم که همین چند وقت پیش بعد از اینکه دادگاه لاهه عمر البشیر را به جرم جنایت علیه بشریت محکوم کرد ، شما جناب لاریجانی را به نشانهء حمایت از عمر البشیر به سودان فرستادید ( آقا، منظور دیگری داشتید؟!) البته قول می دهم ، جوری خودم را تنبیه کنم که دیگر این فکر های کابوس وار به ذهنم خطور نکند (برای شروع چه پیشنهاد می کنید؟!)
یک ماجرایی براتان تعریف کنم ، همین امروز یکی از دوستان می گفت "مسئولیت جان زائران باید برعهده مسئول کاروان و در حالت کلی بر عهده مسئولان حکومت است که مسئولیت اعزام و اجازهء خروج را داده اند." البته آقا جان خیالتان راحت باشد ، آنچنان مشتی بر دهان گشادش زدم که فکر نمی کنم بعد از این جمله ای جز "جانم فدای رهبر" از دهانشان خارج شود.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:29 توسط دُشان فکر نما| |

یکی بود یکی نبود، همه بودند غیر از خدای مهربان . یک قورباغه پیر دهن گشادی بود که در سرزمینی به نام پرشیا زندگی می کرد. این قورباغه خیلی پیر بود ، آنقدر پیر که بعضی ها از آن به عنوان آینهء تمام نمای تاریخ این سرزمین استفاده می کردند.
این قورباغه در طول تاریخ فراز و نشیب بسیار داشته ، گاهی منفور و گاه قابل درک و حتی اندکی دوست داشتنی می شد. مثلآ همین چند دههء پیش در ردای یک میهن پرست ، از زبان محمد رضا پهلوی در ستایش ایران زمین به افراط رفته و از ایران به عنوان یک ابر قدرت یاد می کند .
دیر زمانی بود که این قورباغهء پیر دهن گشاد مجال مناسبی برای عرض اندام نیافته بود، ولی امروز به لطف مابعدالطبیعه بسان نوباوگان امروزین پوشاک شیک بر تن کرده و در همهء عرصه ها حضور فعالی دارد. یک روز در قامت محمد مایلی کهن از تاریکخانهء ذهنش واژگانی خاک گرفته با محتوای لمپنیسم در قالب بیانیه برای جامعه به ارمغان می آورد و روز دیگر در هیبت محمود احمدی نژاد در اجلاس ضد نژاد پرستی در ژنو با وقاحت تمام فرمایشات نژاد پرستانه بلغور می کند.
اگر این قورباغه پیشتر فقط لاف می زد ، امروز قمه می کشد ، زنجیر پاره می کند، خشتک جر می دهد و پرچم سه رنگ الله نشان می سازد ، تا یار کی خواهد و کی تواند که قورتش دهد!
تشنگان قدرت فراموش می کنند که بعد از هر بَگو ، بَگویی ، یک بوگو ، بوگویی هم وجود دارد!

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:40 توسط دُشان فکر نما| |