گریستن همواره بهانه بزرگی نمی خواهد بعضی وقتها آنقدر دلت پره که اندک بهانه ای کافیست تا غرور مزخرف مردانگی را کنار بگذاری و مثل "ابرای باهار" ، "های و های" گریه کنی! سبز سبزم ريشه دارم سبز سبزم ريشه دارم شور و عشق و شاديم را هرچه هستم هرچه باشم ... این شعر ، این روزها تک تک واژگانش معنای عمیق تری دارد!. شب-شبستان روز-خانهء میهمان شب-مسجد ثامن الائمه
ای علــــــــــــــی عابدینی، ای بچه محل صمیمی/استاد من/آقای من/چرا باز غیبت زد؟/ ... /وقتی پیدات شد و برگشتی خونه/مونس ت تنهایی بود و انتظار/آخ که چه زجری تو کشیدی علی جون/تو همون تنهایی هات بود که به راهت رسیدی/به لائوتسه به بودات/به علی و حلاجت/به حافظت ...
و تو که هیچ وقت، علی عابدینی نداشته ای ، کارت سختر خواهد بود ، علی عابدینی بودن آسان نیست!
گفتم از خسرو و بهانه، مثلآ همین خسرو می تواند بهانهء خوبی باشد ، اینکه روزی هامون بود و دیگر نیست ، روزی رضای دوست داشتنی خانهء سبز بود و آخ که چقدر این سریال سبز را دوست داشتی !
و توی دلت میخوانی:
من درختي استوارم
در زمستان هم بهارم
از خدايم هديه دارم
چشمه ام پاکم زلالم
...
_"ای مردم عراق سه چیز مرا نسبت به شما بی علاقه کرد : اینکه پدرم را کشتید و به خودم ضربه زدید و اثاثم را غارت کردید"
_میدانی جنگ نمی خواهم .
حاکم که خرسندی خود را از گفتهء میهمان پنهان نکرده بود ، با رضایت پاسخ داد: "بله ، بله" و ادامه داد: "بگو ، چه می شود کرد؟"
_امیدوارم راهی برای معامله وجود داشته باشد!
حاکم که گویی منتظر شنیدن چنین جمله ای بود با قاطیعت جواب داد: "حتمآ ، بگو چه خواسته ای داری؟"
میهمان که با اتفاقات پیش امده ، خود را در موضع ضعف می دید ، هیچ نمی خواست حاکم را با زیاده طلبی ناامید کند . بنابراین سعی کرد جواب معقولی بدهد: "پنج هزار هزار از بیت المال ، خراج داربگرد از من باشد و دیگر آنکه خطباء به پدرم ناسزا نگویند "
حاکم با متانت جواب داد: "دو خواستهء نخستینت را می پذیرم ، ولی خواستهء سومت جای بحث دارد!"
_منظورت چیست؟
_شرط سومت را با کمی تغییر قبول خواهم کرد !
_تغییر؟!
_بله، به خطباء خواهم گفت در حضور تو ناسزای علی نگویند.
میهمان به آیندهء خود و خانواده اش و به مردم عراق فکر کرد و به اینکه به هیچ عنوان طالب جنگ نبود ، پس از درنگی کوتاه با تردید جواب داد: "می پذیرم".
_ترا به خدا ، این کار را نکن !
_ساکت باش ، من بهتر می دانم یاتو؟!
_ ايشان به بشریت آموخت که آنچه مهم است عمل به تکليف است!.
بی هیچ دلیلی یاد خسرو شکیبایی یا هامون می افتی ؛ بعد با وجود اینکه هامون باز نیستی ، خودت را می گذاری جای هامون ، با همان درماندگی و واماندگیش (البته که جنسش فرق دارد!) و می گردی دنبال علی عابدینی زندگی ات!.
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت
5:56 توسط دُشان فکر نما| |
روز-مقر سپاهیان
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت
15:45 توسط دُشان فکر نما| |

