عزیزترین هم باشی بالاخره یک روزی صدایشان در می آید ، نمی دانم می دانی یا نه ، نوع ما شدیدآ مقید به زندگی و قوانین اجتماعی اند ، و شوربختانه در این بین فرد گرائی هیچ جایگاهی ندارد . این بود که مستقیم و غیر مستقیم می گفتند : "کار کن تا کاهل نشوی و رزق از خدا دان تا کافر نشوی" .
چون از حقوق خود آگاه بودم و خود را به مانند هر جاندار دیگری آزاد می دیدم ، و چون خود را از دید قبیله سخت کاهل و کافر یافتم بهتر دیدم بسان رهنوردانی که اخوان ثالث می گوید ، کوله باری بر پشت برداشته و ترک دیار و طایفه و قبیله کنم . صبح روز دوشنبه بود ، بی آنکه کسی متوجه من باشد از خانه بیرون زده و به سمت سرزمین های کمتر شناخته برای شما و ناشناخته برای ما حرکت کردم. هنوز چند مایلی دورتر نشده بودم که فکر کردم ترک خانواده ، دوستان و وطن و حتی آنانی که دوستشان ندارم ولی به نوعی به وجودشان عادت کرده ام چقدر سخت است. غرق در این افکار و وسوسه بازگشت بودم که صدا و جمله ای آشنا تمام توجهم را متوجه خود ساخت ، " تنها خوشحالی من این است که در نهایت حریت زندگی می کنم "
خودش بود ، خر باشعور و فهمیده ای که روزی روزگاری داستانش را خوانده بودم. به یاد آوردم که او را در ذهنم سکنی داده بودم تا با آرامش و آسایش بچرد و آنگونه که می خواهد بیاندیشد. این عبارت به تنهایی عاملی بود که نه تنها دیگر به بازگشت فکر نکنم بلکه مصمم تر و با اشتیاق بیشتر به راهم ادامه دهم.
بعد از چند روز راه رفتن به مزرعه ای رسیدم ، از این موضوع بسیار خوشحال بودم مخصوصآ وقتی فکر می کردم نسبت مزرعه به گندم مانند اوربیتال است به الکترون و طبیعتآ احتمال یافتن گندم در مزرعه بیش از جاهای دیگر است. در چند روزی که در راه بودم هیچ گندمی برای تناول پیدا نکرده بودم ، نه اینکه گرسنه بمانم نه ، ولی خوراکی هایی که مصرف می کردم ، خیلی با سیستم گوارش بدنم(اگر داشته باشم!) جور نبود . برای همین دور از جان شما گاه و بیگاه دچار اسهال و لینت شکم شده و موجبات ناراحتی و رنجش جانوران در مسیر راهم را ناخواسته فراهم کرده بودم . "بخشایش و ترحم بس نیکو است خاص بر این بی زبانان"
فکر می کنم با این توضیح خوب درک کنید که رسیدن به یک مزرعه چقدر می توانست برای من اهمیت داشته باشد . باری، تازه فردای آنروز بود که متوجه شدم مزرعه متعلق به پیر مردی ست مهربان. این موضوع را زمانی متوجه شدم که درست یک روز تمام در مزرعه گشتم و تا حد توان از نعمات موجود از جمله گندم بهره ها بردم وقتی برای نوشیدن آب به کنار نهر رفتم ، پیر مردی را دیدم که ناملایمات زندگی، چین و چروکهای فراوانی بر صورتش نگاشته بود . قیافه پیر مرد در نگاه اول بسیار خشن می نمود. ولی منی که شرایطی شبیه شرایط زندگی پیر مرد را تجربه کرده بودم ، نیک می دانستم که همهء اینها ظاهر قضیه ست به همین خاطر بدون اینکه ترسی به دل راه دهم به او نزدیک شدم . راستی یادم رفت که بگویم او تنها نبود ، کنار دستش جوانی نشسته بود که گمان می کنم دانشجو بود ، از کجا می دانم؟! خیلی ساده ست ، من هیچ وقت نه دانشجو و نه جوانی با آن شکل و هیبت دیده بودم . بنابراین خیلی ساده بود که حدس بزنم این جوان باید دانشجو باشد!.
نزدیک تر که رفتم متوجه شدم در مورد وضعیت کشور و انتخابات ریاست جمهوری صحبت می کنند ، تمامی جزئیات گفت و شنود را به خاطر ندارم ولی خوب به خاطر دارم وقتی دختر جوان از پیر مرد پرسید : "چرا مردمان قابل را در امور دولت دخالت نمی دهد و اشخاص بی سرو پا و مجهول الحال را مدیر ادارات می نماید ؟"
پاسخ داد: " او صدارت را به جهت شخص خود می کند ، نه برای دولت . خود خواهست نه دولت خواه . چون در خود آن لیاقت و استعداد را نمی بیند که از روی استحقاق به مقام منیع صدارت نایل گردد ، صدارت را تنزل داده با وضع پست خود برابر می نماید . اشخاص بزرگ عاقل را اگر شریک خود سازد و دخالت دهد ، کم خردی و نادانی خودش ظاهر می شود . پس اشخاص پست ناقابل را بر سر کارها می گذارد تا خود بر آن ها تفوق داشته باشد."
"عمر مورچه های نر فقط دو هفته ست یعنی پس از جفت گیری می میرند" به گمانم راز این مضمحل شدن و طریقت ماندگاری بیشتر را دانسته ام . با اینهمه زندگی دو هفته ای بعلاوه س.ک.س را بر زندگی مورچه های کارگر که هشت تا ده ماه عمر می کنند ، بی آنکه معنای واقعی زندگی را دریافته باشند، ترجیح می دهم. از زمانی که راز ماندگاری را دانسته ام ، بارها به بهانه های مختلف از ماموریت الهی و زمینی خود طفره رفته و دم به تله نداده ام (همین که زنده ام گواهی بر این ادعاست). تا اینکه ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت
16:0 توسط کافر حربی| |


