<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دُشان فکر</title>
<link>http://convent.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 Dec 2009 15:21:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برگرد ای مشکوک</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>نمی دانم کدام خیر ندیده ای این تخم لق را دهان این سست عناصر گذاشت که هر اتفاقی می افتد بی خودی و همین جوری شک می کنند . شده اند مثال آن اجنبی که استغفرالله تو هر چیزی که فکرش را بکنید شک می کرد . خدا پدرش را بیامرزد او هم بالاخره یک جایی کوتاه امد. حداقل وقتی رسید به اینکه شک می کند دیگر شک نکرد .ولی اینها ول کن نیستند ، شما که دیگر از آن خدانشناس کلفت تر نیستید! البته این بدعت از آن انتخابات لعنتی شروع نشد ، گرچه بعد از ان به همت علوم انسانی گسترش عجیبی یافت . لابد به یاد دارید وقتی آقا احمدی نژاد از  هالهء نور صحبت می کرد ، چطور جو شک براه انداختند و شگفتا وقتی جناب دکتر منکر این حرفها شد باز همین آقایان شک مضاعفی را به جامعه تزریق کردند.  بعد از انتخابات را هم که دیگر بهتر از من می دانید ... از نتیجه انتخابات بگیرید تا دادگاههای عوامل آشوب... شک ،شک ،شک. حاجیه خانوم سیده زینب ولایتی را بی گمان به خاطر دارید، همان که رسانه های درغگو و ضد انقلاب ندا آقا سلطان معرفیش کردند. به یاد دارید چه علم شنگه ای راه انداختند؟ بعد به جای اینکه آن مردک مزدور آمپول زن را که براساس شواهد و اسناد در محل حادثه حضور داشته و طبیعتآ محکوم ردیف اول این داستان بود ، نه تنها تحویل نمی دهند بلکه از او به عنوان دکتر و ناجی یاد می کنند. اخیرآ هم که دیدید چه بی حرمتی و اسائه ادبی به امام و انقلاب کردند. بعد در تلاشی مذبوحانه سعی کردند با دلایل بنی اسرائیلی اینگونه وانمود کنند که این کار کودتاگران( اهه ، اهه ) کود...کور...کار درست هاست . همین دلایل بنی اسرائیلی خود دلیلی ست که آنها از صهیونیست خط می گیرند. و در پایان می خواهم بگویم هنوز خیلی دیر نشده ، اغوش انقلاب بد جوری انتظارتان را می کشد . و گرنه باید جوابگوی قتل ایت الله خمینی باشید (بی شک خونی که در کنار عکس پاره شدهء ایت الله مشخص بود به یاد دارید!).&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 15:21:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>زنگ موبایلت ، بیدارت می کند. به ساعت که نگاه می کنی ، می بینی یک ساعت مانده به ظهر. نگاه عاقل اندرسفیه ای به موبایلت می اندازی. همیشهء خدا ساعتش سه چهار ساعت جلو ،عقب کار می کند! فحش پاستوریزه ای نثار نوکیا می کنی.&lt;br /&gt;                                                 &lt;br /&gt;                                                       ****&lt;br /&gt;می روی سراغ تلویزیون ، دکمهء یک را فشار می دهی ، تلویزیون پس از درنگ معنا داری روشن می شود : الله اکبر الله اکبر ...   و تو که مطمئن نیستی می گویی: نظری ندارم . خوبی رسانه ها در اینست که متفاوتند ، و تو که این موضوع را می دانی هیچگاه خون خودت را کثیف نمی کنی ، دکمهء دو را فشار می دهی : اشهد آن لا... و تو داد می زنی : نمی دهم ! دگمهء سه را فشار می دهی: اشهد آن محمد ... چهار ، پنج : حی ... تلویزیون را خاموش کرده و کنترل را به گوشه ای پرت می کنی . و به یک مرد خیلی خیلی مقدس، فحش خیلی خیلی بدی می دهی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                       ****&lt;br /&gt;بارها شنیده ای از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است ، بر همین اساس تیریپ دُشان فکری بر می داری ، یک کتاب فلسفی برداشته و شروع می کنی به خواندن ،  بعد از نیم ساعت ، دو سه سطر بیشتر جلو نرفته ای ، با خودت می گویی: چطور جلد اولش را خواندم؟. کتاب را با کمال احترم تا قفسهء کتابهای همنوع بدرقه می کنی. بعد یادت می افتد که زمان امتحانات نزدیک است و تو به رسم گذشته یک صفحه هم از کتابهای دانشگاهی ات را نخوانده ای ، می روی سراغ یکی از انها که فکر می کنی آسانتر از بقیه باشد ، حوصلهء فصل اولش را نداری ، از فصل دوم شروع می کنی نه ،فصل سوم ... . کتاب را به کناری گذاشته و به یک مُدرس که وقتی دانشجویان استاد خطابش می کنند مثل خر کیفور می شود ، به پیام نور و یک مسئول دولتی فحش رکیک و آبداری می دهی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                      ****&lt;br /&gt;تو که درمانده و کرخ شده ای ، اینترنت از فرط برجستگی و درخشندگی برایت فیوز می پراند. خوبی اینترنت در این است که هم فال و هم تماشاست.  سرعت اینترنت بقدری پایین است که سر به گریبان برده و در تخیلاتت ، خط اینترنتی را یک باند یا جاده ای فرض می کنی که نیم تا دو متر پهنا دارد . این باند به گونه ای تعبیه شده که در طول مسیر از بیت حضرت هم عبور می کند ، این باند در محل بیت دریچه ای دارد که این امکان را برای حضرت ایجاد می کند که هر از گاهی سر اندر باند کرده و چیزهای که اینور آنور  می شود را نگاه کند. و در مواقع خاص مثل امروز حضرت با توجه به پهنای باند به یک نفر می گوید که از راه دریچه برود داخل باند و روند رد و بدل شدن فایلها را مسدود یا کُند کند. حالا اگر پهنای باند نیم متر باشد یک حداد می تواند از پس کار بر بیاید .  ولی اگر مثلآ دو متر باشد نیاز به حداقل چهار حداد یا یک فیروز آبادی خواهد بود. خلاصه داستان هر چه که باشد لعنت به اینترنت گازوئیلی! بعد یک فحش ناموسی به حضرت ایشان می دهی که هر چه می کشیم از او و امثال اوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                     **** &lt;br /&gt;یاد حرف رفیقت می افتی ، که چند روز پیش بهت گفته بود: جدیدآ خیلی بی ادب شده ای! &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 10:08:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سو، تفاهم</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>دیندین دیندین دریدین ... ممارست صدای زنگ موبایلم ، مرا در برزخ خواب و بیداری قرار می دهد. &lt;EM&gt;&quot;چقدر تکراری شده ، یادم باشه بعدِ بیدار شدن آهنگشُ عوض کنم.&quot;&lt;/EM&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیندین دیندین دریدین ... &lt;EM&gt;&quot;ویوالدی لعنتی! چرا فکر کردم این آهنگ خوبیه؟!&quot;&lt;/EM&gt; حاضر بودم هر چه دارم بدهم یکی بیاید آن مادر قح_به را خفه کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیندین دیندین دریدین ... ول کن نیست، دیگر نمی توانم بی توجه باشم ، همانطور که خوابیده ام با دست راستم دنبال گوشی میگردم ، کنار بالش درست بالای سرم پیدایش میکنم ، درست نمی توانم چشمانم را باز کنم .&lt;BR&gt;من: بله  &lt;BR&gt;صدا: کجایی؟&lt;BR&gt;صدای رامین است.&lt;BR&gt;من: سلام&lt;BR&gt;رامین: زهرمار!&lt;BR&gt;من:چی شده؟&lt;BR&gt;رامین: چرا گوشیتو جواب نمی دی؟&lt;BR&gt;من: خواب موندم ، دیشب تا دیر وقت بیدار بودم ، شرمنده!&lt;BR&gt;رامین:سریع بلند شو بیا!&lt;BR&gt;من: ساناز اومده؟! ... تلفن را قطع کرده بود. &lt;BR&gt;به زحمت می توانم عقربهء ساعت دیواری را ببینم  ... ساعت ده و نیم صبح است.&lt;BR&gt;وای خدای من! سریع از جای خود می جهم. جلوی آینه خود را برانداز میکنم، قیافه ام از همیشه داغان تر نشان می دهد. خصوصآ با این ته ریش چند روزه، لامصب از قارچ هم سریعتر سبز می شود. بی درنگ باید خود را به دانشگاه می رساندم ، ولی تصور اینکه بدون اصلاح صورت و دوش گرفتن به اینچنین قرار مهمی بروم ، غیرممکن به نظر می رسید. سریع سراغ اقدامات اصلاحی ، بهداشتی میروم ایرادش وقت گیر بودنش است ، منتها چاره ای نیست.&lt;BR&gt;بعد از نیم ساعت به طرف دانشگاه راه می افتم.&lt;BR&gt;در طول مسیر فکر می کنم ، کاش مجالی بود می توانستم یک شاخه گل هم بخرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رامین را می بینم که چند متری دورتر از در ورودی دانشگاه، انتظار مرا می کشد &lt;EM&gt;&quot;بالاخره این رفیق لعنتی ما یه روزی بدرد خورد ، بدبخت به خاطر من از صبح اومده دانشگاه &quot; &lt;BR&gt;&lt;/EM&gt;از در ورودی که وارد می شوم مرا می بیند ، با قدمهای تند به من نزدیک می شود. &lt;BR&gt;رامین: تف به ذاتت! چرا اینقدر دیر کردی؟&lt;BR&gt;من بدون توجه به حرفهایش نگرانی ام را بیان می کنم: نتونستم گل بخرم ، اشکال که نداره؟&lt;BR&gt;رامین: مزه نریز! بریم؟! دیر میشه ها!&lt;BR&gt;به نظرم خیلی هم بدوبیراه نمی گوید ؛برای جلسهء اول که از این کارها نمی کنند!&lt;BR&gt;من: کجاست آلان؟&lt;BR&gt;رامین: کی؟! مُقدّم؟&lt;BR&gt;من: گور بابای مقدم ، ساناز دیگه!&lt;BR&gt;رامین:من چه می دونم!&lt;BR&gt;من: گرفتی مارو، مگه باهاش صحبت نکردی؟&lt;BR&gt;رامین:نه!&lt;BR&gt;با عصبانیت می گویم: احمق، مگه قرار نبود باهاش صحبت کنی؟&lt;BR&gt;رامین: چرا، ولی امروز چند شنبه ست؟&lt;BR&gt;با تردید جواب می دهم: دوشنبه ست دیگه!&lt;BR&gt;رامین: خاک تو سرت ، شنبه ست.&lt;BR&gt;من که احساس آلت خوردگی می کنم ،می پرسم: پس برای چی زنگ زدی بیام؟&lt;BR&gt;رامین که موضوع را فهمیده و نمی خواهد بیش از این عصبانی شوم، به آرامی جواب می دهد :مگه قرار نبود امروز بریم پیش مقدم؟&lt;BR&gt;من: مقدم برای چی؟&lt;BR&gt;رامین: در مورد کانون فیلم.&lt;BR&gt;سیگاری روشن می کنم و بدون خداحافظی از دانشگاه بیرون می روم. خیلی دور نشده ام که بلند می گویم: دوشنبه می بینمت!&lt;BR&gt;این جمله بیش از هر چیزی جنبهء آشتی جویانه دارد. نمی دانم آنجا بود یا نه، ولی ترجیح می دهم جمله ام را شنیده باشد.   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 21:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نام او که سرداران اسلام را آفرید!</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>_بروید ، خداوند یارتان خواهد بود.&lt;BR&gt;سردار اسلام و همراهانش که ماموریت مهمی به آنان محول شده بود بی درنگ براه افتادند . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرستادگان زمانی به آبادی رسیدند که آفتاب غروب کرده بود، اندکی استراحت کرده و در تاریکی بدون فوت وقت با پای پیاده سوی خانهء ابن رافع براه افتادند. خانهء او درست در مرکز آبادی قرار داشت ، او در بالاخانه ای بود که یک چرخ رومی بر آن بود واز این نظر فرستادگان مشکلی برای پیدا کردن خانه نداشتند. سردار و همراهانش با اعتماد به نفس بالا و بی آنکه حرکت مشکوکی از آنان سر بزند از بالاخانه بالا رفته و به در ورودی رسیدند . سردار با آرامش خاطر و با صلابت تمام بلند گفت: اجازهء ورود می خواهیم! زن میانسالی برون آمده ، گفت: شما کیستید؟ سردار جواب داد: از مردم عربیم و آذوقه می خواهیم . زن میانسال که نیک می دانست به نیابت از شوهرش چگونه با میهمانان رفتار کند پاسخ داد: اینجاست ، درآیید. وقتی فرستادگان داخل شدند، موقعیت رامناسب یافته، در را بروی زن بستند تا مبادا مزاحم کار آنها شود . زن که متوجه هدف تازه واردان شده بود ، به امید کمک و یاری ، بانگ و فریاد بر آورد ،میهمانان فرصت را غنیمت دانسته و با شمشیر به ابی رافع که در بستر خوابیده بود حمله کردند . بعد از انجام ماموریت با عجله از بالاخانه بیرون جهیدند و در کوتاه زمان در تاریکی محو شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; _یا رسوالله ، شما داوری کنید که کدام یک از ما او را کشت؟!&lt;BR&gt;_شمشیرهای خود را بیاورید&lt;BR&gt;وقتی شمشیرها را به دقت نگریست پاسخ داد:&lt;BR&gt;_این او را کشته است که نشان استخوان را در آن می بینم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داریوش فروهر و پروانه اسکندری در صبح روز  یکم آذر ماه ۱۳۷۷ در خانه خود در شهر تهران طی حمله با کارد که بخشی از  قتل‌هایی موسوم به قتل‌های زنجیره‌ای بود، به قتل رسیدند. شرایط این قتل، فجیع و ددمنشانه گزارش شده‌است. پرستو فروهر فرزند این دو فعال با استناد به پرونده می‌گوید که «دست‌ها و دهان این دو را گرفته بودند و ۲۵ ضربه چاقو بر پیکرشان زده بودند».&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 193px; HEIGHT: 145px&quot; height=154 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.rfi.fr/actufa/images/107/forouharha200.gif&quot; width=193 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33cc00&gt;یادشان گرامی باد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;--------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی مبنای وجودی حکومتی بر پایهء بربریت باشد ، طبیعتآ یکی از راه حل های حکومت برای حفظ نظام، حذف نیروهای مخالف به بدوی ترین شکل ممکن خواهد بود. (از کوزه برون همان تراود که در اوست!). &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 02:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی سبز</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>بی هیچ دلیلی یاد خسرو شکیبایی یا هامون می افتی ؛ بعد با وجود اینکه هامون باز نیستی ، خودت را می گذاری جای هامون ، با همان درماندگی و واماندگیش (البته که جنسش فرق دارد!) و می گردی دنبال علی عابدینی زندگی ات!.&lt;BR&gt; ای علــــــــــــــی عابدینی، ای بچه محل صمیمی/استاد من/آقای من/چرا باز غیبت زد؟/ ... /وقتی پیدات شد و برگشتی خونه/مونس ت تنهایی بود و انتظار/آخ که چه زجری تو کشیدی علی جون/تو همون تنهایی هات بود که به راهت رسیدی/به لائوتسه به بودات/به علی و حلاجت/به حافظت ...&lt;BR&gt; و تو که هیچ وقت، علی عابدینی نداشته ای ، کارت سختر خواهد بود ، علی عابدینی بودن آسان نیست!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریستن همواره بهانه بزرگی نمی خواهد بعضی وقتها آنقدر دلت پره که اندک بهانه ای کافیست تا غرور مزخرف مردانگی را کنار بگذاری و مثل &quot;ابرای باهار&quot; ، &quot;های و های&quot; گریه کنی! &lt;BR&gt;گفتم از خسرو و بهانه، مثلآ همین خسرو می تواند بهانهء خوبی باشد ، اینکه روزی هامون بود و دیگر نیست ، روزی رضای دوست داشتنی خانهء سبز بود و آخ که چقدر این سریال سبز را دوست داشتی !&lt;BR&gt;و توی دلت میخوانی: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;سبز سبزم ريشه دارم&lt;BR&gt;من درختي استوارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;سبز سبزم ريشه دارم&lt;BR&gt;در زمستان هم بهارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;شور و عشق و شاديم را&lt;BR&gt;از خدايم هديه دارم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;هرچه هستم هرچه باشم&lt;BR&gt;چشمه ام پاکم زلالم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;BR&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شعر ، این روزها تک تک واژگانش معنای عمیق تری دارد!.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 02:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>روز-مقر سپاهیان&lt;BR&gt;_&quot;ای مردم عراق سه چیز مرا نسبت به شما بی علاقه کرد : اینکه پدرم را کشتید و به خودم ضربه زدید و اثاثم را غارت کردید&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب-شبستان&lt;BR&gt;_میدانی جنگ نمی خواهم .&lt;BR&gt;حاکم که خرسندی خود را از گفتهء میهمان پنهان نکرده بود ، با رضایت پاسخ داد: &quot;بله ، بله&quot; و ادامه داد: &quot;بگو ، چه می شود کرد؟&quot; &lt;BR&gt;_امیدوارم راهی برای معامله وجود داشته باشد!&lt;BR&gt;حاکم که گویی منتظر شنیدن چنین جمله ای بود با قاطیعت جواب داد: &quot;حتمآ ، بگو چه خواسته ای داری؟&quot;&lt;BR&gt;میهمان که با اتفاقات پیش امده ، خود را در موضع ضعف می دید ، هیچ نمی خواست حاکم را با زیاده طلبی ناامید کند . بنابراین سعی کرد جواب معقولی بدهد: &quot;پنج هزار هزار از بیت المال ، خراج داربگرد از من باشد و دیگر آنکه خطباء به پدرم ناسزا نگویند &quot;&lt;BR&gt;حاکم با متانت جواب داد: &quot;دو خواستهء نخستینت را می پذیرم ، ولی خواستهء سومت جای بحث دارد!&quot;&lt;BR&gt;_منظورت چیست؟&lt;BR&gt;_شرط سومت را با کمی تغییر قبول خواهم کرد !&lt;BR&gt;_تغییر؟!&lt;BR&gt;_بله، به خطباء خواهم گفت در حضور تو ناسزای علی نگویند.&lt;BR&gt;میهمان به آیندهء خود و خانواده اش و به مردم عراق فکر کرد و به اینکه به هیچ عنوان طالب جنگ نبود ، پس از درنگی کوتاه با تردید جواب داد: &quot;می پذیرم&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز-خانهء میهمان&lt;BR&gt;_ترا به خدا ، این کار را نکن !&lt;BR&gt;_ساکت باش ، من بهتر می دانم یاتو؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب-مسجد ثامن الائمه&lt;BR&gt;_ ايشان به بشریت آموخت که آنچه مهم است عمل به تکليف است!.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Sep 2009 12:14:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استاکر با دوربین آقا</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #003300&quot;&gt;سکانس اول&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;                 سالک می بایست به هر ترتیب ممکن خود را به نزدیکترین خودسر تحمیل نماید . هر چند آنگونه که می دانید این مهم خیلی دشوار نیست مخصوصآ برای روزنامه نگاران و چهره های شاخص عالم سیاست . آخر می دانید برخی اقشار و افراد در این مورد خاص امتیازات ویژه ای وجود دارد ، احتیاجی نیست آنها به مانند مردم عادی در خیابانها دنبال رآی خود باشند یا لباسشان رگه هایی از رنگ سبز داشته باشد ،  کافیست مانند گذشته کار خود را ادامه دهند با این توضیح که از آقا و ذوب شدگان حمایت نکنند. آنوقت است که وقتی در خانه و کانون گرم خانواده سیر می کنند ، می آیند و می برند. برای مردم عادی ، علاوه بر روشهایی که معمول بوده و اطلاع دارید دو راه حل دیگر پیشنهاد می شود : 1-وقتی در جایی دوستان یونیفرم دار دارند با هدایت کن پلاستیکی و گاز عاشورایی شما را به راه راست هدایت می کنند ، می توانید دو انگشت خود را به شکل عدد هفت و به علامت پیروزی بالا ببرید (دو انگشت میانی و نشانه را هم زمان و به شکل درست نشان دهید ، توجه داشته باشید در صورت عدم رعایت موازین هیچ تضمینی وجود ندارد که دوست یونیفرم دار منظورتان را آنگونه که می خواهید درک کند!) 2- فرض کنید یکی از برادران خودسر برود تو نخ ارشاد شما ، به مانند یک رزمی کار در مقابل او گارد بگیرید ، برای تاثیر بیشتر می توانید صدای بروس لی در بیاورید و مانند یک شوالیه او را به مبارزه دعوت کنید. ( دقت کنید در این مورد خاص خطر مرگ وجود دارد !)&lt;BR&gt;راستی یادم رفت بگویم ، این مرحله اهمیت فوق العاده ای دارد ، به این معنا که میزان تلاش و استقامت شما در این مرحله جایگاه شما در مراحل بعدی را تعیین خواهد کرد . بنابراین تمام تلاشتان را به کار ببندید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکانس دوم&lt;BR&gt;                   از بدو ورود به ضیافت گاه، پذیرایی در خور توجهی از سالک صورت می گیرد . در این مرحله معنویتی که آن مکان مقدس را عطر آگین کرده باعث می شود هر چه بیشتر قدر زندگی را بدانید ، مثلآ به روزهایی فکر کنید که به دور از هر هیاهویی در جایی &quot;لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی&quot; با یک پاکت سیگار روز را به شب می رساندید. در این موقعیت شما لازم نیست کار خاصی انجام دهید ، در واقع شما کار خود را کرده اید . اینک نوبت خودسر است که کار خود را نیک می داند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکانس سوم&lt;BR&gt;                    بعد از روزها و هفته ها بی خبری در حالی که حرفهای جدید و شگفت آوری برای گفتن دارید ، در تلویزیون  در برنامه ای با عنوان &quot;اعترافات عوامل غرب&quot; یا &quot;دادگاه 100 تن از بازداشت شدگان اغتشاشات اخیر&quot; یا مثلآ &quot;اعترافات چند جاسوس ملعون خرابکار خائن&quot; حاضر می شوید. همانطور که می دانید این عناوین اهمیت چندانی ندارند ، مهم اینست که آمده اید حرفهای جدیدی بزنید ، آمده اید تا ذوب شدگان در عزم خود راسخ تر باشند. واقعآ عالیست ! مخصوصآ وقتی صادقانه می گویی که قبل از سیر و سلوک مزخرف می گفتی . ممکن است آدم بعضی چیزها را فراموش کرده و یا به هر دلیلی به یاد نداشته باشد ولی در کوتاه زمان با همت والای برادران خودسر در می یابد که عامل غرب بوده ، با دشمنان انقلاب هم قسم بوده ، کوتاه سخن آنکه هر چه بخواهند می گوید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;امروز دیگر اهمیتی ندارد که بر علیه عقایدت به حکم جبر چه می گویی ، فقط غمگین می شوم که بر تو چه گذشته؟! . امروز مهم ترین چیز آزادی توست.&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 22:44:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اول سر گردنه و بعد انفاق</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>شاید دو یا سه هفته پیش بود که در یکی از کانالهای بنگاه لجن پراکنی آقا ، آخوندی در مورد انفاق و اینکه چه تاثیری در زندگی انسان می گذارد صحبت می کرد (خلاصه می گفت بده در راه خدا ، آخوند بود دیگر!). بعد برای انکه حرفهایش بدون مصداق نباشد گفت که بله ، &quot;امام حسن (ع) در طول حیات پر برکتشان دو بار کل اموالشان و یک بار نصف داراییهاشان را انفاق کردند.&quot; بسیار عالی!&lt;BR&gt;ولی من متوجه نشدم ، یعنی جناب آخوند توضیح ندادند این امام معصوم بعد از آنکه دار و ندارشان را انفاق می کردند ، چگونه دوباره مال و منال درخور انفاق بهم می زدند؟! فکر می کنید این موضوع ارتباطی با سر گردنه داره؟!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن:&lt;BR&gt;_گفته های آخوند زیرک عینآ که نه ، ولی یک چیزی تو همین مایه ها بود!.&lt;BR&gt;_گمان نکنید که صدا و سیما تماشا می کنم . خیر ، بنده صد سال سیاه ، قهوه ای ولی سبزش را بیشتر دوست دارم. البته ... خب آدمیزاد است دیگر ! ، ثانیآ آنگونه که می دانید نگاه برای یک بار حلال است ، گیر ندهید!&lt;/FONT&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Jul 2009 01:59:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من جاسوسم!</title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;داستان بر میگردد به عنفوان کودکی ، یا نه ، مشکل مربوط میشود به 29خردادی که جهان به نور بنده منور شد ، نمی دانم یک خانواده سنتی ، روستایی و کشاورز چرا نباید التزام عملی به ولایت فقیه داشته باشد؟ خب دیگر ، همین است که می بینی چند سال بعد فرزندشان جاسوس از آب درمی آمد . پس لابد متوجه می شوید که بنده به نوعی قربانی جبر جغرافیایی بوده ام . البته ناگفته نماند هر از گاهی ناخواسته و بسیار اتفاقی رادیوهای بیگانه را به همراه پدر گوش می دادم! مثل آن یکی که گوینده اش منشه امیر بود ، یا یکی دیگر مثل آن احمدرضا بهارلو (مزدور دشمن) که جمعه شبها برنامه داشت(یادش بخیر!) . سیر حوداث و اتفاقات بگونه ای بود که هر روزی که از زندگانی پربرکت بنده می گذشت روند و غلظت جاسوس بودنم فزونی می یافت. امروز که به گذشته می نگرم هیچ فعلی را در جهت اعتلای ارزشهای انقلاب ، امام و اسلام نمی بینم . هر چه هست جاسوسیت و اغتشاشگری. البته گمان نکنید فقط من هستم که چنین کارنامه ننگین و دشمن شادکنی دارم . نه ، خیلی مثل من با بدتر از من هستند . کسانی را که صد سال سیاه و سفیدش را نمی دانم فکرش را هم نمی کنید ! می دانید یک فرمول کلی وجود دارد که میگوید همه جاسوسند مگر اینکه خلافش ثابت شود ، لابد آن پترس فداکار که یادتان هست ، می گویم فداکار چون لقبش این بود و گرنه من که می دانم او جاسوس بود ، مزدور فریب خوردهء لعنتی!  هیچ از خودتان پرسیده اید ، شب آن هم کنار سد چه غلطی میکرد؟! حالا فرض کنیم که واقعآ سد سوراخ شده بود، چرا به جای اینکه به نیروهای بسیجی یا سربازان گمنام امام زمان خبر بدهد یا یک چوبی ، سنگی ، چیزی پیدا کند و سوراخ ایجاد شده را مسدود کند ، انگشت خود را درون سوراخ کرده بود؟! این یک سوال بسیار روشنیست. گمان می کنم پتروس فداکار علاوه بر جاسوس بودن عقده های جنسی فراوانی داشته . می شود مسئله جاسوسی را به چیزهای دیگر نیز تعمیم داد ، که بماند برای بعد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;پ.ن: اینکه خودتان بفهمید جاسوسید یا نه ؟!، آسان نیست . بنابراین فرض را بر جاسوس بودن بگذارید تا روزی که با یک مشاوره ساده با اخوان اطلاعاتی و بازجویان زحمتکش به این مهم پی ببرید.&lt;/font&gt;    &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 23:15:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می ایستیم تا &quot;سبز&quot;مان را به یغما نبرند </title>
<link>http://convent.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>کودتا در انتخابات و آنچه میر حسین  موسوی از آن به عنوان شعبده بازی یاد کرد ، و به دنبال آن سیر حوادث اخیر و بازداشت ، کشته و زخمی شدن شمار بسیاری از هم میهنان که در کمال آرامش و به مدنی ترین صورت ممکن خواستار ابطال انتخابات بودند ، دل هر انسان و خاصه ایرانیان را اندوهگین و جریحه دار میکند. تصویر کشته شدن ندا به اندازه ای تکان دهنده بود که به تنهایی می تواند عاملی باشد برای دادخواهی یک ملت از حاکمیت مستبد.&lt;br /&gt;آقای خامنه ای به بهانهء این روزها می خواهم احساس و نظرم را در مورد شما بیان کنم&lt;br /&gt;حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنه ای رهبر معظم انقلاب!&lt;br /&gt;اطلاعات اندک من در مورد گذشتهء شما مربوط می شود به شنیده ها و خوانده هایم. قسمتی از این اطلاعات مربوط می شود به سید علی خامنه ای ، از معدود آخوندهایی که به شعر ، موسیقی و هنر بها می داد (در حد متعارف اسلامی!)، با شاعران(واقعی) دیدار و گفتگو داشت و باصطلاح جزو آن دسته از آخوندهای روشنفکر(ببخشید به خاطر این تضاد!) محسوب می شد.  تا اینکه سید علی خامنه ای یک شبه شد ایت الله و رهبر انقلاب . هستند کسانی که معتقدند  سید علی خامنه ای شخصیتی منفعل و غیر مستقل دارد و در تمام این مدت یک تصمیم مستقل و مهم نگرفته است . شاید همین ویژگی شما بود که هاشمی را متقاعد ساخت تا با آن داستان سازی شما را در تخت رهبری بنشاند! &lt;br /&gt;امان از قدرت که اگر مطلقه باشد هر انسانی را فاسد می کند ، خاصه اگر انسان ظرفیت این دارایی را نداشته باشد .سیر اتفاقات و حوداث ، پس از رهبریت شما به گونه ای بوده که شما ،اهل بیت ، نیروهای خودسر و بنگاه لجن پراکنی تان بیش از پیش تمامیت خواه و خودکامه شده اید. پس از حوداث 18 تیر سال 78 وقتی جمله ای در مورد پاره شدن عکستان گفتید پیش از همه خود به گریه افتادید! ، آنگاه باورم شد که جایگاهتان را فراموش کرده اید ، آنقدر خود را مقدس فرض کرده اید که وجود مسئله ای به این سادگی برایتان قابل هضم نیست. آقای خامنه ای یک نگاهی به خود بیندازید ، اگر بخواهید عادلانه قضاوت کنید (می دانم که نمی توانید!) آیا با یک دیکتاتور تمام عیار تفاوتی دارید ؟! مگر نه اینکه استبداد آسمانی شما به مراتب بدتر و ناجوانمردانه تر از استبداد زمینی ست؟!  دایره خودی های شما به اندازه ای تنگ شده است که کسانی مثل هاشمی که از ارکان اصلی نظام است ، امروز بیرون از این دایره و جزء غیر خودی ها بشمار می رود. &lt;br /&gt;آقای معظم له ، این اتفاقات فارق از هر نتیجه ای که داشته باشد ، مردم ایران دستاوردهای بزرگی کسب کرده اند ، اینکه وقتی حقشان پایمال شد ، با شجاعت و متانت مثال زدنی از حقوق خود دفاع کردند ،  نشان دادند اشخاص و حکومت ها نباید توهم مقدس بودن داشته باشند ، مردمی که آگاهانه یا ناخودآگاه شما را به آن مقام رسانیدند ، نیک می توانند شما را به آن جایگاهی که بدان تعلق دارید (روضه خوانی) یا پایین تر باز گردانند. &lt;br /&gt;وقتی عوامل حکومت شما اینگونه آشکارا خون جوانان ایران را می ریزد ، دیگر نه شما ، نه نظامتان و آن مترسک هایی که در دولت یا خیابانها گماشته اید ، هیچ آبرویی نه در ایران و نه هر جایی که انسانی زندگی می کند ندارید! . در صحبت هایتان به شیوهء آخوندی از تن ناقص و ته ماندهء آبروی خود سخن راندید ، می خواهم بی پرده و صریح بگویم ، چیزی که برای من و امثال من مهم و البته نگران کننده ست ، نه تن ناقص ات که روان و ذهن بیمار و ناقصی ست که داری ، اگر در گذشته ته ماندهء آبرویی داشتی ، امروز هیچ نداری . همه قساوت است و سنگدلی ، همه اختلاق است و افتراء . اقای خامنه ای عمری از شما گذشته ، خبرهایی که می رسد حاکی از آن است خیلی حال مساعدی ندارید ، هنوز هم دی نیست ، از مسیر خود باز گردید ، حق مردم را بازگردانید و گرنه تاریخ بی پرده در مورد جنایات و خیانت های شما قضاوت خواهد کرد . هر چند می دانم دیکتاتور ها فقط چیزهایی را که می خواهند می شنوند.  &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 13:04:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=convent&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>convent</dc:creator>
<guid>http://convent.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
